آدمها   

به خدا خودم خسته شدم از بس غر زدم ! ولی خوب مگه اینجا واسه همین کار نیست؟! اینجا مینویسم که دیگه از ذهنم بیاد بیرون.

مسئله تازه ای نیست، همون مشکلات همیشگی با آدمها. واقعا دارم شک میکنم به خودم. شاید اصل دروغ گویی و زیرآب زدنه؟! شاید من اشتباه متوجه شدم داستانِ زندگی رو؟! ولی آخه این همه آدم ماه همیشه باهام بودن (بد عادت شدم دیگه)، اونا چی؟

**یه توضیح اینکه این مطلب اسم آدمها توش نبود، ولی چون در یک تصمیم سازنده همشون رو فرستادم بایگانی، اسماشونو اضافه کردم.

اینجا من با دو تا خواهر دوست بودم ، میترا (22) و مریم (23)، یعنی اول اینا با مامان آشنا شدن و بعد با من دوست شدن. بعد مریم خانوم از من خوشش اومده بود، منم متوجه نشده بودم (شایدم نمیخواستم بشم) بعد که دید فایده نداره شروع کرد فاصله گرفتن. من با میترا صمیمی شدم و با هم خوش بودیم.

از اون طرف، مریم رفت با یه پسره دوست شد که به سوسک ماده هم رحم نمیکنه! حتی روش نمیشه بیاد بگه دوست پسرمه، میگه نه! دوست عادی هستیم فقط روزی 4ساعت با همیم! خونش هم میرم فقط با فاصله میشینیم فیلم میبینیم ! انتظار هم داره ما بگیم به به و چه چه! خوب بابا نمیگنجه! من بد من اخ! مدل من اینه! حساسم رو آدمای اطرافم خوب چه اصراری داری من بمونم؟! خوش باش با طرفت! چقدر بدم منو نشناسی اصلا؟؟

این وسط یکی هم پیدا شد شروع کرد پارازیت انداختن. فکر کن، باهات میگه میخنده، کارش گیر میکنه میاد سوال میکنه، همون روز پشت سرت پیش دوستات میگه "چرا این قدر این کسری رو تحویل میگیرین بهش رو میدن ؟"  بگو خوب آخه نازنین جان، ابلح!(خواستم لحجه بدم ها! ایراد نگیرید) بدون چی رو یه کی میگی که اقلا دستت رو نشه! به فرض هم که حالا یکی به حرفت گوش کرد، یه بیشعور دورِ من کمتر!پس فردا سر خودت میاد! بعد به من میگن چرا جلو ID ت مینویسی گوساله!!! خوب البته قبول دارم زیادشونه ولی :D

حالا قشنگیش اینه که من کلا 10 نفر ایرانی میشناسم تو این خراب شده، 8تاشون این مدلی از آب در اومدن! البته بماند که 2-3 تا دوست خیلی خیلی خوب پیدا کردم( جز یکشون بقیه بازم به پای علیرضا و حسن  ... نمیرسن)

دیگه اینکه در ایام امتحانات به سر میبرم همچون زنبور در عسل! 2هفته میشه شبی 2-3 ساعت خوابیدم، بعدش زنده میمونم آیا با خداست!

**همه این حرفها به کنار، الان ماه رمضانِ. من نه روزه میگیرم، نه نماز میخونم ولی، دعا میکنم، خدایا منو از دروغ گفتن و ظلم کردن حفظ کن. کاش یادبگیریم به چی ایمان داریم، گشنگی کشیدن مشکلی رو حل نمیکنه.

فکر کنم همین واسه این دنیا و بقیش کافی باشه...

-----------

خیلی بعدا نوشت! طی یک اقدام جالب ییهو اومدم ایران ! 3شنبه 23 آگوست بلیط گرفتم و فرداش اومدم. حالا قصه اینور رو میگم بعدا ولی نکته جالب این بود که مریم، نمیدونم پشت سر من چی گفته که باباش به میترا گفته دورو بر من نیاد! یعنی fun  قضیه! منم با اینکه داشتم میترکیدم گفتم هر جور راحتی! حتما صلاح خودتو بهتر میدونی.....

خدا خودش به خیر کنه

لینک
دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ - ۱:۱٥ ‎ق.ظ - کسری

   Rest in Peace bro...   

میرم دانشگاه، گیر کردم تو انجام یکی از پروژه ها و وقت هم ندارم. میبینمش. با هم صحبت میکنیم، قدم میزنیم.

ازش کمک میخوام و قول میده برام چند تا مطلب بفرسته

خوشحاله که چند روز دیگه دفاع داره و فوق تموم میشه. تشویقش میکنیم برای دکتری

لبحند از رو لبش دور نمیشه

صبح میام دانشگاه، میبینم 3:30 صبح برام فرستاده، نوشته اونقدر گشتم تا برات پیداش کنم. خوشحال دست به کار میشم تا دوستم میاد....

" 6:30 پیداش کردن، از بالکن افتاده" دیگه نمیفهمم....

Arier Isaac

چند روز دیگه تولدت بود...روحت شاد پسر

لینک
پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ - ٦:۱٤ ‎ب.ظ - کسری

   بازم عنوان نداره !   

اومده کامنت گذاشته: " وقتی دیدم اینقدر موفقی و زندگیت یه تغییر اساسی کرده کلی برات خوشحال شدم. یه کم از نوشته هاتو خوندم و یه چیزایی از گذشته یادم اومد. نخواستم بی تفاوت بگذرم. فقط خواستم بدونی من اون موقع به نظر خودم درست ترین کارو کردم. تو نمی دونی اون موقعی که دلت میخواست کنار من باشی چه خطری تهدیدت می کرد. ولی من نون و نمک شمارو خورده بودم و باید ازت مواظبت می کردم"تازه زیرش و امضا کرده یه دوست قدیمی !!!!ابرو

هی خواستم هیچی نگم دیدم نه خیلی وقته به هیچکس گیر ندادم وقتشه!منتظر

اولا که این عادت مخفی کردن اسمت هنوز از سرت نیفتاده؟ اگه جمله آخر و نمی نوشتی نمی فهمیدم کی هستی، البته قبلا یه سبز باشید یا همچین چیزی هم بود،نه؟ و مهم اینکه حق نداری خودتو دوست من حساب کنی! اون بلاهایی که سر من آوردی 3نفر نشستن زور زدن جمع شد! خدا میدونه اگه فرزام نبود دیگه چه ها با من میکردی. میدونی اسمت هیچ وقت اینجا نیومد، چون اصلا مهم نبودی ولی الان اینهمه سال گذشته میدونم باعث اتفاقات مهمی شدی، با این کامنتت همش یادم اومد. اگرچه تو فقط یه چیزایی یادته،نه؟! یادت میارم!

ییهو نمیدونم از کجا اومدی تو زندگی من، بهونت بولینگ بود. صمیمی شدی یا بهتر بگم منو درگیر خودت کردی. همه مدتی که بودی عصبی بودم، حس میکردم باید بهت جواب پس بدم و بدون اطلاع تو آب هم نخورم. دنبال N تا پسر بودی منم دنبال خودت میکشوندی، تظاهر هم نمیکردی! من بچه بودم چی می فهمیدم. نوشته های اون موقع رو که میخونم دلم به حال خودم میسوزه! همش باهام دعوا داشتیم، هرچی الان فکر میکنم یه روز خوبم یادم نمیاد، همش قهر میکردی و منم مقصر بودم! آخرش هم که یادت نرفته که به خاطر یکی دیگه میخواستی بری شمال ولی منم راضی کردی باهات بیام. اقلا صبر نکردی برسیم تهران! از روزی که رسیدیم تو بقلش بودی!تعجب

اما! ازت ممنون میشم هربار که با فرزام یا محسن صحبت میکنم، تنها دلیلی که وقتی زنگ زدی تا ببخشمت باعث شد قبول کنم همین بود. فرزام یادم داد وقتی منو تهدید میکنی ازت نترسم، کم نیارم جلوت و فکر کنم مکالمه آخرمون که خونه دوستت بودی یادت بیاد. وقتی گفتی برو یه جا صحبت کن که رفیقات نباشن چون دیدی که اون پسر بچۀ ساده که دعواش میکردی بغض میکرد به جایی رسید که این دفعه تو ازش ترسیدی! حتی تا جایی که به دوست جدیدت گفتی زنگ بزنه و اون طفلک هم کارش به معذرت خواهی از من کشید! از اون شب هر بار دور هم جمع میشدیم، یه پیک هم به سلامتی تو میرفتیم بالا که " عدو سبب خیر شد".بازنده

باورت نمیشه اما هنوز به اسم تورو یادشونه و حتی یه جُک بین دوستای من به اسمت معروفه! همون شب که تهدید کردی چند نفر و میفرستی سراغم و ما چقدر خندیدم!هورا

* نون و نمک نخوردی چایی و قند بود فقط!

* تنها خطری که تهدیدم میکرد موندن کنارت بود که رفع بلا شد!

*باور کن به جون ارغوان(lol) اصلا دلم نمیخواست کنارت باشم، منو اغفال کرده بودی!وقت تمام

---------

آخیییییییییییییییش! خوب شرمنده اینا ییهو اومد منم نوشتم، لطفا کسی ایراد نگیره و من اصلا خون خودمو کثیف نکردم! در طول نوشتن هم همه خاطرات زنده شد کلی خندیدم.چشمک

اما خبرها ! بابا اومده به 2هفته اینجا بمونه، منم کلا ایران برگشتن و تا پایان سال عقب انداختم، زودتر بخونم تموم شه بهتره.اوه

دوشنبه رفته بودم سفارت کار داشتم، یه رستوران اون کنار بود رفتیم با بابا آبگوشت خوردیم. باورتون نمیشه، موقع خوردن اشک تو چشمم جمع شده بود، بعد از 1 سال، آبگوشت، ترشی، نون سنگک. واسم رویا بود!نگران خلاصه زندگی کردم اون روز تا 9 شب کلاس داشتم ولی سرحال بودم!

آهان! نکته مهم اینکه چه معنی داره هر که میرسه سلام میکنه میگه GF دار شدی یا نه؟! میرم نت معصومه میپرسه!(البته اون میگه نگیر) رامتین گیر میده پیدا کن اونم چینی!!منتظرمیرم خونه همسایم میپرسه، بچه های کوه میپرسن، فقط کم مونده رئیسم بگه! دارم شک میکنم اومدم اینجا درس بخونم یا زن بسونم! بابا این کارا چیه کی وقتشو داره، کی حوصلشو داره. تازه از همه مهمتر من یکی و دوست دارم بهش هم احساس تعهد میکنم. حله؟قلب

از اون طرف یانا میگه چرا دوستات منو میبینن فرار میکنن! مگه من زشتم! حالا اینکه علیرضا اصلا تهران نیست کی اینو میبینه در میره من نمیدونم ولی به فرض هم جوابش واضحِ به نظر من فقط یکیشو میگم: شهاب در جریان بازی ها یانا ( این اسم بعدا انتخاب شد) اصلا با یانا ok نبود،یه بار که قرارشد بریم کوه، sms زدم که "مجبور نیستی وانمود کنی پس فردا هم که برمیگردی انگلیس! دیگه نمیبینیش"، جوابش این بود:

“oh no! she will come to England, hunt me down and kill me” !!!!استرس

این sms و هنوز دارم بعضی وقتها ببینم بخندم! و ظاهرا این سری که باز رفته ایران با مرتضی جلو دانشگاه دیدنش فرار کردن!

یانا عزیزم، خوب دوسِت ندارن، تقصیر منه؟ البته به جون یانا نمیدونم شهاب از چیه تو می ترسه!چشم

به خدا این پروژه همه وقت منو میگیره، حتی فرصت نمیکنم یه سر برم Australia!!

حالا به مرحله ساخت که رسیدم براتون عکس میذارم ببینین حالشو ببرین! دمه همتون گرم. دوستون دارم. قررررررررررررررررررررررربون خودم برینبغل ( دفعه پیش من رفتم نوبت شماس )

 

لینک
سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ - ٤:٥٩ ‎ب.ظ - کسری

   کوتاه و مختصر   

خوب ! مدل شماره ای :

1- امتحانات تموم شد و من در تعطیلات به سر میبرمهورا، البته هنوز تو این خراب شده!(بد بختی حتی نمیشه گفت بلادِ کفر!!!) ویزام آماده نشده و پاسپورتم هنوز نیومده، ظاهرا برای همه ایرانیا این سری به مشکل برخورده ولی دلتونو خوش نکنین منو بیرون نمیکنن!چشمک فعلا هم نشستم خونه دارم فقط فیلم میبینم، تو این هفته 2تا سریال و 15تا فیلم دیدم!

2- خبر جالب بعدی اینکه بالاخره وبلاگ کافه کسری رو راه انداختم! قرار بود کافه شناسیِ تهران و خاطرات باشه ولی خب کو تهران؟!افسوس پس یکم تیریپش تغییر کرده! ماهی 2بار هم آپ میکنم منظم چون نوشته زیاد دارم براش. خوش حال میشم نظرتونو راجع بهش بدونمخیال باطل

3- منو تو facebook اضافه کرده، میگم شما؟ پیام میده چند ساله وبلاگتو میخونم و میبینم رو wall من نوشته "خوشحالم که نویسنده وبلاگ معروف شوالیه نقره ای از دوستای منه" !!! WTF  معروف وقت تمام؟؟؟؟

4- نمره ها هنوز نیومده همش، فعلا دوتا A  دارم، خدا رو چه دیدی ییهو معدل کل هم A میشه کلی دور هم میخندیم! انصافا تو این 3هفته امتحانا به اندازه کل 5سال لیسانس درس خوندم، شایدم بیشتر!یول

5- پسر خونه بزرگ داشتن چقدر سخته! البته داشتنش که نه تمیز نگه داشتنش! دیروز ساعت 11 تا 16 داشتم مثل سیندرلا کار میکردم تموم نمیشد! 1کیلو وزن کم کردم! ولی خونه شده مثل دسته گلاوه

6- تجربه چیز جالبیه ! این همه داستان آدم میشنوه از آشپزی این تازه عروس ها که فکر میکنه چه خبره؟! دیدم وقت که دارم یکمی هم آشپزی کنم:

بله ! سبزی پلو با گوشت و لوبیا پلو ! اصلا هم سخت نبود خیلی هم خوشمزه شد.مژه

** اضافه بر سازمان

یه چیزایی از روزگار خیلی باحاله، تو وبلاگ گردی هام کلی برمیخوردم به ابن جمله "واسه اونی که میدونم هیچ وقت نمیخونه". اینم یه مدلشه دیگه. حرفهایی که میخوای بگی، نمیشه و میگی بالاخره و میدونی که هیچ وقت نمی فهمهخنثی

حالا داستانِ من چی بود، تازه که اومده بودم یه بار یکی و دیدم (بهش بگیم gipsy) تو نگاه ازش خوشم اومد. نه اونقدر شدیدا! ولی جرقه زد!عینک تو کل این مدت فقط 1بار دیگه دیدمش و تماس چندانی هم نداشتم باهاش( وقت نمیشد، نمیدونستم به چه بهونه ای و هزارتا دلیل دیگه) تا اینکه یه روزِ خیلی خوب داشتم باهاش. ولی خوب طبق معمول خراب کاری شد! سر یه قضیه ای با دوستش مشکل پیدا کردم(طرف به خودش زیادی مطمئن بود 2بار پیشنهاد دوستی منو قبل از اینکه پیشنهاد بدم رد کرده بود نمیدونم چه اصراری داشت به من بقبولونه ازش خوشم اومده و نباید!زبان) و از بد داستان طرف آدم بددهنی هم بود ولی نمیدونم چرا تلافی شو سر این طفلک درآوردم. به قول خودمون چشمامو بستم دهنمو یاز کردم!بازنده البته فحش ندادما ولی خوب دوستانه هم نبود.بازنده خیلی جا خورد حق هم داشت. تا به خودم اومدم دیگه کار از کار گذشته بود و. . .

بدبختی اینه که نه میتونم کل داستانو بنویسم که چی شد(نوشتما ولی نمیذارم اینجا چون هنوز برام مهمه) نه کسی نیست بهش بگم. البته به علی گفتم و چند تا نکته خیلی جالب از توش در آورد ولی دلم غصه داره. حالا طرف رفت اسم منم پس فردا یادش میره(البته علی میگفت احتمالا دلش باهاته-که شک دارم-) ولی ناراحتش کردم بی هیچ دلیلی. از کل داستان اینو بیشتر از همه دوست ندارم.نگران

بعدا نوشت:" به اصرار علی بهش زنگ زدم باهاش صحبت کنم شاید فرقی کنه، بعد از ٣-۴ روز کلنجار رفتن زنگ زدم و خیال باطل...... گوشیو برنداشت ! خنثی

خوب نمیتونم بگم علی چی گفت وقتی شنید این حالت پیش اومد!( این که طرف لیاقت تورو نداشت خوبش بود(نیشخند باقیشو خودتون حدس بزنین... فکر نمیکردم همچین آدمی باشه طرفم . . . چشم

 

لینک
دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ - ٧:٠٦ ‎ب.ظ - کسری

   آسمون اینجام بی ستارست...   

جمله عجیبیهِ واسه شروع کردن، البته این چند وقته همه چیز عجیب بوده واسم، از تحمل حرف آدمهایی که تا میشنون اومدی مالزی فکرشون میره سمت "عجب عشق و حالی میکنه" تا ...هایی که تو چشماشون میخونی "عجب احمقی ِ اومده مالزی واسه فوق لیسانس". البته خوب واسه یکی مثل من که اهمیت نمیده مسئله بزرگی نیست ولی خوب بعضی وقتها با چیزای دیگه که جمع میشه رو اعصاب میره. از ایران مرتب بچه ها پیام میفرستن دوست پیدا کن، اینجا استادا بهم میگن دوست پیدا کن. بازم حرف احمقانه! چرا؟ وقتی یکی و دارم مثل علیرضا که از وقتی اومدم هفته ای اقلا 1 بار زنگ زده بهم. میتونم حس کنم تو حرفهاش دل اونم تنگ شده. نمیتونم به اون بگم دوست، به بقیه هم بگم دوست! آره میدونم دارم زیادی سخت میگیرم، زیادی انتظار دارم،ولی مگه جز این باید باشه؟ مسئله اینجاست که با تنها بودن مشکلی نداشتم، خیلی هم با خودم حال میکردم، ولی وقتی لذت داشتن دوست خوب و تجربه میکنی. . . .

اتفاقا این سفر کلی داره جالب میشه. آدمهایی که تا 2-3 هفته اول سراغ میگرفتن و رسیدن به جایی که پیغام میذاری هم زورشون میاد جواب بدن. ای بابا . . .

رفتم 1 ماه پیش با کلی ذوق و شوق بلیط کنسرت سیاوش قمیشی خریدم، کِی فکر میکردم کنسرتی که به خاطرش حاضر بود برم دوبی یا ترکیه و نشد، اینجا نصیبم شه. بالاخره اتفاق خوب هم باید بیفته دیگه. قشنگیش اینه که سه شنبه هستش. کلاس دارم(که میپیچونم) و فرداش امتحان! خوشیِ مضاعف نه ؟

دانشگاه داره خوب پیش میره! راستی اینم عکس دانشگاه من!

البته این واحد تهران شمال شونه! دانشگاه اصلی(South Campus)  چند تا خیابون جنوب تره، ما ارشدها و یه سری رشته خاص واسه خودمون دانشکده جدا داریم!

این تیپ و دوست دارم، تی شرت کادوی سارا بود برای تولدم کلی سال پیش و ایران هیچ وقت نپوشیدم ولی روزی که اینجا پوشیدمش همه تعریف کردن، در کل اون روز شاد بودم حسابی.

امتحانای میان ترم داره شروع میشه، افتادم به درس خوندن بعد از 3-4 سال و چقدر سخته. ماه دیگه این موقع وسط امتحانای پایان ترمم. خدا به خیر کنه!

**بعدا نوشت: 4شنبه سوری (15 مارچ) دانشگاه بودم، کلاس کنسل شد و تو راه خونه زنگ زدن که شب بریم بیرون؟! خوب کار دیگه ای نداشتم، رفتیم یه جا پر ایرانی بود و از رو آتیش پریدن و بزن و برقص و از این حرفها. عکس زیاد گرفتیم اینم یکیش :

*** خیلی بعدا نوشت ! درگیری میان ترم ها و پروژه ها و برگشت مامان به ایران فرصت نداد وبلاگ و به روز کنم، پس صبر کردم چندتا اتفاق جمع شه با هم و البته وسط امتحانای پایان ترم!

- میان ترم ها به خیر گذشت

- کنسرت سیاوش و آرش در حد یه پارتی بزرگ بود با یه DJ بد ! کلی خورد تو ذوقم ولی به جاش گوگوش عالی بود و هیچی کم نذاشت.

- با 4 تا از بچه محل هامون رفتیم یه روز گشتیم، بد نبود و یه سری خاطره قشنگ

- 5شنبه رفتم مهمونی(7 آپریل)! از نهار بودم و شب به اصرار موندم، هم دلم نگران امتحان دوشنبه بود هم بعد از مدت ها تو یه جمع میشه گفت دوستانه بودم. البته نصفش و زده بود تو خط مسخره بازی که به خودم بقبولونم چقدر الان شادم! همش یاد شب نشینی هامون تو اکباتان می افتادم و دوستایی که برای هم چقدر عزیز بودیم...البته بعدش اتفاقات خیلی مزخرفِ جالبی افتاد که اینجا نمیشه گفت! شاید یه جا دیگه سر فرصت !

عوض شدم، تقریبا داره خودمو یادم میره، از اون کسری که معروف بود به اعتماد بنفس داشتن دارم دور میشم. و البته از تظاهر کردن هم دارم خسته میشم. البته نه شرایط سخته نه درسها. فقط دوست ندارم، به دلم نمیشینه و این از همش بدتره. هرچقدر هم به نظر خوب بیان، از بیشتر آدمهای اینجام دارم خسته میشم، آدمایی که فکرشون و بدتر دلشون باهام یکی نیست و مجبوری دورا دور داشته باشیشون. و شاید یه روز گفتم  ... لقِ همشون و تنهایی و ترجیح بدم! بد نیستن ها، مدلشون با من فرق داره، شایدم من بدم...

4ماه گذشت و اگه 4 سال هم بگذره اینجا خونه نمیشه. ولی چه میشه کرد، راهیه که اومدم توش و باید تمومش کنم. حالا یکم اعصاب خوردی و شبهه افسردگی هم چاشنیش باشه میشه تحمل کرد.

***مامان 1شنبه رفت، نیمدونم حالم چه جوریه، فقط میدونم ok نیستم. اونقدر قاطی ام که دیگه دل تنگی و از بقیه حس ها تشخیص نمیدم...

**دنیا مثل یه مغازه اسباب بازی  فروشی میمونه، عروسک پشت شیشه هیچ وقت مالِ تو نیست. . . شاید اجازه داشته باشی یکی دو دفعه باهاش بازی کنی، ولی فکر داشتنش هم محاله...            

*و یه تجربه خیلی جالب و تلخ که فرزام تو این چند سالی که باهم بودیم خودشو کشت من یاد نگرفتم و اینجا باعث یه فاجعه برام شد اینکه! : وقتی یه نفر زیاد میخوره ممکنه مست بشه! ( باور کنید ممکنه! خودم دیدم) و حرفهایی بزنه و کارایی انجام بده که نرمال نیست و عمراً یادش نمیمونه (یا نمی خواد یادش بمونه!!)و و و و نهایت حماقت تو این میتونه باشه که پس فرداش بهش یادآوری کنی تا ...ده شه فقط به شخصیت خودت چون هم از طرف مقابل انکار میشه، هم تو آدم بیشعور و بی جنبه ای قلمداد میشی! و مثل من یاد میگیری که هرچی هم fun و cool بوده تاثیر تو نبوده عزیزم، شرابش خوب بوده. خلاصه گندی میزنی که نمیشه جمعش کرد (حداقل من نتونستم) و خوب چه میشه کرد، حماقت حد و اندازه نداره!

---------------

به هرچی نگاه میکنم یه خاطره دارم، دوست دارم بنویسمشون تا یادم نره چون همینجوری خیلی هاشو از دست دادم. از بروبکس اکباتان، دانشگاه، سفرها و ... که آدمهای خاص باعث شدن به یاد موندنی بشه. البته اینجا رطوبت بالاس مخ آدم نم میشکه! ولی واسه یادآوری هستن هنوز دوستایی مثل علیرضا، آتنا و حسن که مرتب یادآوری کنن چقدر دوستم دارن...

 

لینک
چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ - ٦:٢٧ ‎ب.ظ - کسری

   یه چیزایی برای هیچ کس   

** تازه نوشت !(بعدا اضافه شده )، من قبول دارم که از ادبیات نامناسبی واسه نظراتم استفاده کردم. از همه کسانی که بهشون برخورد عذر خواهی میکنم. روی صحبت من فقط کسایی بودن که نمیدونن رفتارشون و باید کنترل کنن ( همینطور خودم تو اینجا )

یادم میاد یه موقع شده بود وبلاگم مخاطب داشت، یعنی مینوشتم تا اون بخونه، البته زیاد طول نکشید. امروز که داشتم یادداشتهامو مرتب میکردم یه لحظه باد اون موقع ها افتادم. دورانی داشتما! الان واسه کی می نویسم ؟! هیچ کس ! دوباره برگشته به حالت یادآوری و مینویسم تا بعدا بونم چه حالی داشتم و می نویسم تا احساس این لحظه ها واسم بمونه.

Anyway ! خبرها از مالزی حاکیست من همچنان حالم خوبه! نسبتا خوب (واسه من که ایده آلیست حساب میشم و همه منو 0-100 میشناسن، نسبتا حرف عجیبیه !) خلاصه بد نیست. دل تنگی دوستام هنوز یه جاهایی تو دلمو میسوزونه ولی چه میشه کرد. باز دم بچه ها گرم با هرکی چت می کنم کلی امید میده و دلگرمی. علیرضا که زنگ میزنه تا 2روز شادم.

یه استادی دارم اینجا خیلی باحاله ! خودش 5ساله اومده Phd گرفته، ازدواج کرده و الان داره درس میده، هر بار منو میبینه میاد 3-4 دقیقه میشینه میگه همه چی خوبه؟ مشکلی نداری و اینا. میگه میدونم چی میکشی اولش سخته بعد بهتر میشه.

تو Msc ایرانی نیست! یه خوبی داره، کلی از آدمها منو تو دانشگاه به اسم کوچیک میشناسن خیلی جاها کارم راحت راه میوفته! دارم سعی میکنم یه کاری پیدا کنم یکم وقتم پر شه. دوباره شروع کردم ورزش کردن و پایین آوردن وزن، شدم 68 کیلو! ولی اینبار از بلایی که یانا سرم آورد نیست که به حال مرگ باشم، کلی بدن سرحالِ. فقط دلم کوه میخوتد که تو این خراب شده پیدا نمیشه. اگه برگشتم ایران هر روز صبح میرم کوه!

رابطه آدمها اینجا خیلی عجیبه، نمیدونم شاید چون من ایران خیلی راهت بودم این پیچیدگی رو نمیدیدم یا اصولا اونجا فرق داشت. میگن برو دوست پیدا کن! دلم دوستای قدیمیمو میخواد.

دلم فرزام و میخواد که واسش فرق نداره ساعت 18 یا 4 صبح تا بشینه به درد دلم گوش بده.

دلم علیرضا رو میخواد که منو ببره کافه هنر و نصیحت کنه شاید آدم شم! احسان که نه گفتن تو مرامش نیست و . . .

شاید هم به خاطر سن باشه . دقت که میکنم دوستی های من 8-9 ساله هستن و من الان تو 28 سالگی با اون تجربه ها، خیلی بیشتر منفی ها رو میبینم تا مثبت هارو. دلمو فعلا خوش کردم به 2-3 نفری که میشناسم (نمیگم دوست چون واقعا نمیدونم هنوز تعریفشون از دوست با من یکی هست یا نه)و دیدارهایی که شاید ماهی 2بار (اگه خوش شانس باشم) پیش بیاد.

هنوز خودمو اینجا تو حالت مجبور شدگی میبینم! یعنی اومدم یه کاریو شروع کردم و حالا دلم بخواد یا نه مجبورم ادامه بدم! واقعا دلم میخواد ببینم روزی میرسه از اینجا خوشم هم بیاد ؟!

** مطالب زیر نظر شخصی من ِ از چیزایی که دیدم، مخاطبم یه عده خاص هستن وگرنه اونایی که منو میشناسن میدونن...

دلم یه وقتهایی میسوزه از چیزایی که میبینم ( البته همیشه میسوزه، بعضی وقتها بیشتر) ، یه نمونش شبِ 23 بهمن بود.

سفارت به مناسبت 22 بهمن یه برنامه رایگان داشت که قرار بود محسن یگانه هم چند تا آهنگ اجرا کنه . اینم مصادف شده بود با اعلام راهپیمایی 25 بهمنِ سبزها و چون تو مالزی فعالیت سیاسی تعطیل هست "مثلا سبزها" ریخته بودن تو سالن.

چرا میگم مثلا سبزها ؟ آدم هایی که من دیدم میشه گفت 80% چند ساله اصلا ایران نرفته بودن! ندیده بودن چی شده بود و تنها مرجعشون اخبار بوده! قبول دارم برنامه رسما مزخرف بود! ولی اینا هم زیادی شلوغش کردن. آره جاهایی که مجری با اون صدای نکره شروع میکرد خوندن تا صدای شعار دادن مردم کم شه منم دوست داشتم فقط خفه شه! ولی وقتی یه سری از دانش آموزها رو برای اجرای سرود آوردن و جمعیت شروع کرد به هو کردن اصلا خوشم نیومد. تقصیر اونا چی بود؟ حتی وقتی موقع رفتن از روی صحنه چند تاشون دستشونو با علامت V بالا آوردن ولی صدای جمعیت تغییری نکرد دلم سوخت . یعنی اینا اومده بودن فقط یه شلوغ کاری بکنن ؟ فکر نمیکنم اصلا براشون مهم باشه کی اون بالاس! یا کدوم طرفیه!

محسن یگانه که اومد رو صن، یه نفر داد زد " خواننده جیره خور نمیخوایم ". بعد خودش خفه خون گرفت شروع کرد با آهنگ قر دادن و فیلم گرفتن و چند تا گوسفندِ دیگه شعار اونو ادامه دادن! این قضیه اول هر 3 آهنگ تکرار شد.من نمی فهمم! اگه بده، چرا فیلم میگیری باهاش میخونی میرقصی ؟! اگه خوبه چرا فحشش میدی؟

تازه، مگه این همه خواننده و بازیگر سینما و تاتر تو ایران از دولت حقوق نمیگیرن ؟! مگه تو تهران ما کنسرت نمیرفتیم؟! واقعا بی انصافی بود. همون اینا باید 200 رینگت پول بدن تا بشینن مثل آدم آهنگ و گوش کنن!

واسه محسن یگانه که جوونه و اولین باری بود که مالزی برنامه داشت، خیلی بد بود. دست پاچه شده بود. معلوم بود که با کلی ذوق اومده و بد حالش گرفته شده. به این کارا اعتراض نمی گن، میگن هرج و مرج طلبی ! آره دلم خیلی پره ! آهنگ هاشو دوست دارم، با خیلی هاش زندگی کردم و این مسخره بازی باعث شد اجرا نیمه تمام بمونه و تنها چیزی که نصیب من شد بعدازظهر یکشنبه ای بود که کلی منتظرش نشسته بودم، نقشه چیده بودم و خوب طبق رسم همیشگی دنیا ، ر...ه شد بهش!

لینک
دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ - ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ - کسری

   تولد کسری مبارک   

ببین دنیا باید چقدر بگرده تا من تولد 28 سالگی و تو مالزی جشن بگیرم، اینبار تنها و بدون دوستام

دلم واسه همه چی تنگ شده، دوست هام ، خیابونا، ماشینم، بازم ماشینم! اتاقم. دلم لک زده واسه BRT  و رد شدن از زیر میدون آزادی برای رسیدن به تاکسی های شهرک

واسه اینکه ته ایستگاه مترو با بچه برای راننده قطار دست تکون بدیم ، واسه همه شیطونی هایی که می کردیم. حتی قدم زدن تو کوچه های جمهوری و منوچهری با علیرضا. . . اون بار آخر تو کافه نادری

واسه اینکه با محمود برم سفر و تو راه آواز بخونه و بخندونه ما رو تا نفهمیم چقدر تو راه بودیم. الهام و اون گلدون قشنگی که برام آورد و من الان فقط به عکسی که ازش دارم دل خوشم. واسه حسن که همه چی رو با من پایه بود. فرقی نداشت رفتن تو غار باشه یا دو روز گم شدن تو جنگلهای شمال و . . .

واسه آماده کردن خونه که عصر بچه ها میومدن سرکله هم میزدیم، میرقصیدیم، آواز می خوندیم، کیک می خوردیم. دلم تنگ شده واسه علیرضا که با گوشیش فیلم بگیره. واسه ساناز که هر سال کیک تولد و از "بی بی" برام میگرفت (و حتما و فقط بی بی !) و ...

روز تولدم تو دانشگاه رفتم نت پیام های بچه ها که از 12 دیشبش تو FB نوشته بودن یا اونایی که صبر کرده بودن سر ساعت تبریک بگن کلی ذوق مرگم کرد تا حدی که استادم پرسید چی شده! سر کلاس دوستی که به واسطه کاویان معرفی شده بود (الان تنها دوستیِ که دارم) sms زد که یه وقت دلت نگیره روز تولدت پاشو بیا ما میبریمت بیرون. رفتیم پاساژ گردی کردیم، subway ساندویچ خوردیم و آخرِ سر هم یه قهوه به یاد همه بروبچزِ کافه هنر تو Starbucks و اتفاقا خوش هم گذشت بهمون.

آدم خوشبختی هستم. درسته الان وسط یکی از سختی های زندگی دارم دست و پا میزنم ولی دلم خوشه دوستایی دارم تو همه دنیا که بفکرم هستن و دوستم دارم. علیرضا رو دارم که 2 صبح زنگ میزنه حال احوال میکنه باهام یا احسان که 6صبح تهران (10 ما) از رختواب در نیومده میاد نت میگه "جونور چطوری" !! درسته دورم ازشون ولی دلم همیشه باهاشون یکیه...

********** ادامه ربطی به تولد نداره ! یعنی ربطی به هیچی نداره! الان حالم خوب ِ خوبه،هفته های اول که دپ زده بودم و داشتم عکس نگاه میکردم. نوشتنم اومد !

-------------------------------

میدونی چرا ادعا کردم که عاشقت شده بودم ؟

چون وقتی عاشق کسی هستی

عاشق همه چیزش میشی. رسمش همینه...

نه فقط چیزای خوب، باید عاشق چیزای بد هم باشی

چیزایی که اونا رو دوست داشتنی میدونی، و چیزایی که اونا رو دوست داشتنی نمی دونی

و من همه چیزتو قبول کرده بودم. اما آخرش به کجا رسیدم !

-----------------------------

*وقتی اونجوری ترکم کردی ، اولش ترسیده بودم، گیج شده بودم

فکر می کردم اگه نباشی، نمی تونم زندگی کنم

اصلا نمیدونستم باید چی کار بکنم،

بعد شبای زیادی رو به این فکر کردم

که چقدر اشتباه می کردم    و بزرگ شدم و یاد گرفتم      که چطور با تنهایی سر کنم

این از من آدمی ساخته که خیلی چیزاشو دوست ندارم

سریع از بقیه میگذره، فراموش می کنه  

اون کسریِ  قبلی و بیشتر دوست داشتم

ساده بود، راحت بود شاید یکمی هم زودباور

ولی به قول 90% دوستاش pure بود.

فکر میکنی چقدر طول بکشه خورده ترکش های چیزی که تو زندگیش منفجر شد و از قلبش در بیاره؟ اصلا میتونه؟ یه جورایی داره یادم میره دوست داشتن چه جوری بود...

*یه دختر ایرانی اینجا همسایم شده. تنهاست. زبانش خوب نیست. 2-3 بار خواست سر صحبت و باز کنه حوصله نداشتم خیلی سربالا جواب دادم رفتم. یعنی راستش اولش بدم نمیومد ولی یهو یه چیزایی اومد جلو چشمم که دلم لرزید.

قولی که به دوستم دادم یادم اومد ، یادم اومد یادگرفتم از رو هوس و فقط به خاطر اینکه اینجا تنهام یه آدم و وابسته خودم نکنم پس فردا بگم کافیه دیگه من برم دنبال زندگیم ! ببخشید ! اون موقع دلم خواسته بود. به فرض هم اون ببخشه، من خودمو می بخشم؟

تا وقتی دلت نشکسته باشه ارزش یه دل شکسته و دردی که تحمل میکنه رو نمی فهمی. یک سالی میشه که فهمیدم. پس مواظبم

*واسم جالب بود و شاید کلی تاسف برانگیز که تو یه وبلاگ جمله هایی رو دیدم که واسم آشنا بود، حتی highlightهای قرمز توی متن شبیه نوشته های خودم بود، تقریبا با همون ادبیات ولی با فاصله زمانی 1 ماه و سرِ یه داستان کاملا متفاوت. دنیای مسخرۀ عجیبی میشه بعضی وقتها...  و البته همیشه هر چی لیاقتت باشه نصیبت میشه ، الکی نباید گله کرد...

 

لینک
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ - ٩:۱٩ ‎ق.ظ - کسری

   آخرین خاطرات سرزمین مادری   

خوب ! همیشه میام میگم من به نوشتم مدیونم، معتادم و ... باز تنبلی میکنم !

اونوقت میشه همین دیگه! این سری جمع بندی 7 تا سفر میفته گردنم ! ولی خوب قسمت شد اینا رو وقتی رسیدم مالزی تکمیل کنم و بزارم تو وبلاگ

1-غار بورنیک (2مهر) در راستای سفرهای ماجرا جویانه من با گروه البرز و دوست خوبم محمد برای دومین بار پای من به این حفره تاریک تو دل کوه باز شد. بعد از پیاده روی تو باغ های سیب فیروزکوه و در کنار حبله رود و استفاده لازم و کافی از سیبهای سرخ و شیرینی که از درختها چشمک میزد به دهانه غار رسیدیم . ما گروه حرفه ای نبودیم و وسایل خاصی هم نداشتیم در نتیجه 1-2 تالار بیشتر جلو نرفتیم . اما باز اونجا واسه لحظه ای که هدلمپ ها را خاموش کنیم و تو تاریکی و سکوت مطلق چند لحظه بشینیم کافی بود. بازم تجربه جذب نور تو تاریکی برام تکرار شد. خیلی جالبه! چشم بازه ولی تصویری به مغز نمیرسه و سیستم چِت زدگی باحالی به آدم دست میده !

2- قلعه رودخان و تجربه ای متفاوت(8 مهر): حدود 3سال پیش و با قلعه رودخان من اولین سفرم و تجربه کردم. حال روحیم خراب بود و دنبال یه راه فرار، از تهران زده بودم بیرون و اون سفر بهم گفت تنها راه رهایی من سفر رفتنه. اینبار اما در اوج خوبی و سرحالی بودم و تازه حسن باهام بود ! 5شنبه صبح حرکت کردیم ظهر نهار رو تو ماسوله خوردیم، من و حسن واسه خودمون رفتیم جنگل های اطراف و گشتیم و از فلاسک جیبی حسن نهایت اسفاده و کردیم! شب تو فاصله 1-2 کیلومتری قلعه تو یه خونه محلی ساکن شدیم که غیز از خونه یه آلاچیق هم تو هوای باز داشت. در حالی که همه از سرما زیر پتو بودن من و حسن کنار آتیش داشتیم جوجه می زدیم و حالشو می بردیم و شب هم تو هوای آزاد خوابیدیم. فردا صبحش رفتیم قلعه و برگشتیم و تنها نکته این بود که مثل همه جای دیگه پر شده بود از مغازه و . . . و از اون جنگل بکر دیگه خبری نبود. . .  افسوس

3- غار آبی دانیال(15 مهر): متل قو - سلمانشهر و در دل جنگلهای ده دانیال یه غار آبی توپ قرار گرفته ! 5شنبه صبح حرکت کردیم، نهار و کنار دریاچه ولشت خوردیم و طرفهای عصر بود که رسیدیم، از یه نفر آدرس پرسیدیم و ایشون دعوت کرد تو ایوان ویلاش چادر بزنیم! یه بارون حسابی هم داشت میومد و کلا شبِ خیسی بود . نکته جالب این سفر همراهی دوباره با حسن بود و تکرار تجربه خوب آلاشت. من واسه این پسر میمیرم! شب رطوبت زیاد بود و من خیلی بد خوابیدم ولی صبح به شوق یه تجربه منحصر به فرد با انرژی کامل حرکت کردیم. دهانه غار روی یک بلندی تو دل جنگل بود و بلافاصله پس از ورود به غار تا زیر زانو تو آب ! در مسیر غار به سختی، همراه با تحمل سرمای 17 درجه آب حرکت می کردیم. از چند تا آبشار بالا رفتیم و حفره هایی که مجبور شدیم چهار دست و پا در حالی که آب زیر گلومون میزد ازشون عبور کنیم. یه جاهایی هم ایستاده آب تا سینه میرسد و جیغ بچه ها از سرمای آب! کل غار 1800 متر بود که ما چون خیلی وقت نداشتیم بعد از 3ساعت پیشروی تا 800 متری روبروی یک آبشار نشستیم . اینجا از سکوت خبری نبود و آب بود که مرتب رومون پاشیده میشد ولی تاریکی بازهم تجربه جالبی بود.

تنها بدی این سفر خبر فوت مادر یکی از بهترین دوستام ( فرزام ) بود که از 4شنبه حال منو بد گرفته بود. تنها دوستی که تو قضیه یانا همراهم بود، یک لحطه هم تنهام نگذاشت و کلی کمک کرد جون سالم به در ببرم! خدا بهش صبر بده...

4- جنگلهای جهان نما(28 مهر): جنگلهای گرگان چند قسمت داره و آنقدر بزرگه که آدم میتونه 3-4 دفعه بره، هر دفعه از 1 طرف! متاسفانه حسن نبود ولی کاویان و بردم با خودم! البته هم نشده با محمود جایی برم و بد بگذره:D  با قطار رفتیم شاهرود و از اونجا یه ماشین تا ورودی جنگل، بعد از حدود 4ساعت پیاده روی به یه سطح صاف که جون میداد برای کمپ رسیدیم. بعد از برپا کردن چادرها و روشن کردن آتش، یه گروه جدا شدیم و تو دل شب و فقط با کمک از نور مهتاب زدیم به دل جنگل.سکوت جنگل بود و گاهی آهنگی که یکی زمزمه میکرد و همه باهاش همصدا می شدیم. بعد از حدود 2 ساعت برگشتیم و شام کنار آتیش و مثل همیشه بچه ها که نمیخواستن بخوابن!

روز بعد مسیر برگشت و چشمه و رسیدن به شهر. سفر عالی بود مثل همیشه با این فرق که راننده اتبوس هنگام برگشت در عقب و باز کرد هوا بیاد تو، کوله های ما پاچید وسط جاده!

5- گرگان و گنبد (20آبان):میشه اون یکی ور گرگان نزدیک علی آباد کتول این سفر با سعید رفتم! شب راه افتادیم تا صبح زود برسیم و وقت از دست ندیم. سعید و حسن بیدار موندن و با راننده صحبت میکردن خوابش نبره. طرفهای 3:30 صبح سعید رقص گرفته بود پاشد و شروع کرد با شلوارک و عرقگیر رقصیدن دقیقا بالاسر یکی از دخترها! یهو لیدا بیدار شد و چیزی که میدید و باور نمیکرد! گفتم نترس لیدا اینجا بهشته! سعید هم هول شد اومد بگه منم (غلمانم) گفت منم جلبکم! صبح رسیدیم زیارت و جنگلهای اون اطراف و گشتیم. فردا صبح به سمت علی آباد و دانشگاه آزاد معروفش حرکت کردیم! اونجا 7 تا آبشار و غار دیوسفید بود برای دیدن و کلی مناظر قشنگ و بکر و آشنایی با کلی دوست جدید و خوب.

6 - کویر مرنجاب(3آذر). سفر اولم به مرنجاب باز برمیگرده به سال 86 و داستان های اون موقع. اینبار یه عوض جدید هم داشتیم. معصومه هم دانشگاهی کاویان. واسه خودش موجود منحصر به فردیه! دقیقا نگاه میکرد من و حسن چه کار عجیبی انجام میدیم تا دنبالمون بیاد! غلت زدن از روی رمل ها تا بالا رفتن از درخت! صبح زود کویر بودیم و طلوع آفتاب و دیدیم. از رمل ها با رفتیم و شن بازی و غلت خورن و در آخر خوردن نهار کنار کاروانسرا... در طول سفر چون فقط کویر بود و ما هم مثل همیشه غذا کم داشتیم، کارمون به خوردن نون خشک رسیده بود! شب سمنان خونه پدربزرگ یکی از بچه بودیم وغذا کامل بود! سر شام یهو دیدم معصومه زد پس گردن کاویان! سفر جلومون پهن و همه چی از املت تا کباب ولی کاویان همچنان داشت نون خشک می خورد!!!!

حمام فین و هم دیدیم طبق معمول کلی جنگولک بازی! برگشتن تو ترافیک موندیم و راننده خوابش گرفته بود، چاره ای نداشتیم جز اینکه واسش تو ماشین قلیون درست کردیم! بالاخره 5 رسیدیم تهران و یه دوش و مستقیم سر کار!

7- آخرین سفرم تو ایران عزیز - البته فعلا -(24 آذر89) هم شد سفر به جنگلهای ماسال بعد از فومن نرسیده به آستارا. بابا هر وقت از دود و دم تهران خسته میشه میره اونجا، یه منطقه بی نهایت سبز و ساکت. جایی که بعضی وقتها حتی تو روز از شدت مه مرز بین جنگل سبز و آسمون آبی مشخص نیست. شب به اقامتگاه (السبلانگاه) رسیدیم وکباب گوشت تازه منتظرمون بود. شب از صدای باد شدید نتونستیم خوب بخوابیم و فرداش یه جنگل نوردی حسابی. تا یه امام زاده بالای کوه رفتیم و برگشتیم. تا صبح بازی حکم و سیگار و چایی! ساعت 2-3 بود دیگه به زور صاحب اونجا ساکت شدیم ! تو این سفر دیگه میدونستم دارم میرم و پذیرش دانشگاه اومده بود. خیلی سخت بود بدونم برای مدت زیادی این همسفرهای عزیزم با یک دنیا خاطره از هرکدمشون و نمی بینم.

اینم عکس آخر از ایران، 2شب قبل از پرواز با دوستایی که تونستن بیان و با هم باشیم

اینا آخرین خاطراتم بود از دوستایی که بیشتر هز خودم دوستشون دارم و سرزمین مادری، ایران. جایی که با فقط 1 ماه دوری دلم برای ذره ذره خاکش پر میکشه و هر لحظه دلتنگشم.

 

لینک
شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ - ٢:٤۸ ‎ب.ظ - کسری

   مهم مهم   

سلام

دوستانی که مرتب اینجا سر میزنید و بد و بیراه نثار می کنید که چرا آپ نمیشه

من زنده ام ! سرم به شدت شلوغه ( از شرکت استعفا دادم ) و تقریبا نصف ماه مسافرت تشریف دارم

قول میدم زود بنویسم ( یعنی نوشتم ناقصه هنوز ) !

دوستون دارم، می بوسمتون !!!! قرررررررررربون همتون قلب

لینک
دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ - ٩:۳۱ ‎ب.ظ - کسری

   آلاشت و سبلان   

هر کجا باشم، آسمان مال من است ، عشق زمین مال من است...بغل

دیدین بعضی وقتها آدم خودشو سورپرایز میکنه ؟! اگه نه الان میبینید !

همونطور که قبلا گفتم (4شنبه 3 شهریور) قرار شد برم سفر.

سجاد که از Facebook منو پیدا کرده بود و دنبال یه اکیپ کوهنورد وadventure میگشت برنامه رو هماهنگ کرد و ما هفت نفر سه شنبه ساعت 12 شب به سمت سواد کوه و آلاشت حرکت کردیم. ساعت 6رسیدیم روستای کارمزد و تا 7 تو ماشین چرت زدیم. ماشین برگشت و ما جنگل نوردیمونو شروع کردیم. تنها راهنمای ما یه GPS بود و 28کیلومتر مسیر تو جنگل پیش رو. هوا خیلی خوب بود و تا ساعت 19 تقریبا نصف مسیر و رفته بودیم که به خاطر تاریکی و بارون مجبور شدیم چادر بزنیم. البته تا صبح با صدای انواع جانورها و رطوبت هوا و خیسی از بارون دست و پنجه نرم کردیم. 4 نفر تو چادر و اینکه چون زیر کارن صاف نبود هی قل می خورد رو من ! ساعت 7-8 دیگه چادر ها رو بستیم و حرکت کردیم تا شاید زیر آفتاب یکمی خشک شیم ! ظهر که رسیدیم امام زاده گزو دیگه داشتیم وا میرفتیم. تا لفور هنوز 4ساعت پیاده راه بود و ماها خسته و گشنه و تشنه! آهان یادم رفت بگم آب هم نداشتیم

* خیر این پوستر فیلم لاست نیست !

احسان - کارن - ابی - سجاد - من - حسن - کاویان

نهار و که خوردیم یه نفر که لندروور داشت پیشنهاد کرد ما رو برسونه لفور . حالا هی ما میگیم آقا 7نفر جا نمیشیم اون میگفت میشه ! خلاصه 4نفر خودشون جلو و 7 نفر هم عقب ماشین نشستیم و با رانندگی شاهکار طرف و جاده خیلی باحال ( من که مرگ و جلو چشمام میدیدم ) بعد از 2ساعت رسیدیم لفور . بارون بند نمیومد و ماشین گرفتیمو 1 اینا خونه بودیم تا دوش گرفتم و آماده واسه خواب شدم شد 3 و قیافم شبه تو شرکت واقعا دیدنی بود !

تا اومدم به خودم بیام محمد زنگ و زد و گفت 3شنبه این هفته میریم سبلان میای؟ ( یعنی بیا دیگه ! ) منم که نه گفتن اصلا بلد نیستم با وجود خستگی شدیدی که تو تنم مونده بود و زانوم هم درد میکرد بازم گفتم آره. حالا حساب کنید 5شنبه شرکت نرفته بودم مهلت یه مناقصه داشت تموم میشد و همه بدو بدو منم آسوده میخواستم 3شنبه ظهر بیام خونه! خلاصه حرکت کردیم و اینبار 10 نفر! شب رسیدیم انزلی و چادر زدیم و اینبار از رطوبت هوا خیس شدیم ! صبح حرکت به سمت اردبیل و آخر شب رسیدیم روستای . از اونجا باز با لندروور  رفتیم پناهگاه تو ارتفاع 3500 متری و شب خوابیدیم واسه هم هوایی. 5بیدار باش و 6 حرکت به سوی قله . برام جالب بود چون تاحالا مرتفع زدگی ( لغت جدیده ! ) رو تجربه نکرده بودم. سرگیجه و درد چشم و به هم ریختگی معده ! 12:30 رو قله ( تو ارتفاع 4800 متری ) کنار دریاچه بودیم

بعد از حدود 1ساعت استراحت فرود و شروع کردیم و 15:30 پناهگاه. بعد از نهار و 1-2 ساعت آب بازی تو آب گرم روستا خواستیم برای شب مانی همونجا چادر بزنیم . صاحب آبگرم 3تا سگ بیرون داشت و هوا هم سرد بود واسه همین طبقه بالای آبگرم و داد به ما شب بمونیم ! قرار شد قبل از خواب یکم 7خبیث بازی کنیم که چون بازی حساس بود تا 4:30 طول کشید ! 5 بیدار شدیم و راه افتادیم به سمت رشت. یه سر قلعه لیسار زدیم و تو سد منجیل آب تنی کردیم و من 23 خونه بودم!

نکته جالب این سفر تغییر ارتفاع ما بود از 13- متر ( انزلی ) تا 4800 متر ( قله ) !!

جای همگی بسیار خالی.

*دلم غم داره، این روزا یکم سخت میگذره. . . خاطرات پارسال و اتفاقات امسال. ولی عمرا اگه کم بیارم ! سفر و واسه همین اختراع کردن دیگه. خبرش و میدماز خود راضی

حتی با اینکه کیبورد من فارسی نداره باز دارم می نویسم !!

لینک
سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ - ٩:٢۳ ‎ق.ظ - کسری

   نمیدونم عنوان نداره !   

اینجا تهران است و این پست رو با لپتاپ جدیدم مینویسم !از خود راضی

پارسال اواخر ماه رمضون بود که با یانا آشنا شدم، wow !آخ باورم نمیشه. اگه پارسال همین موقع ازم میپرسیدی که تا آخر سال برنامت چیه میگفتم " احتمالا یا میرم مالزی یا میرم پیش رییس قبلیم عسلویه! قراردادم تا آخر مهر بود و واسه بعدش کلی نقشه کشیده بودم. اونقدر همه چی خوب و آروم بود که نمیدونستم چی کار بکنم!چشم خب شلوغش کردم دیدم که چی از آب در اومد ! حالا بعد از 1سال و این همه بالا پایین پریدن و پدر رفیق رفقا رو در آوردن دوباره همه چی آرومه من چقدر بی کارم! خدا بهتون رحم کنهمژه

اونقدر اتفاقات خوب همش داره میفته که من همیطوی نیشخندبا نیش باز نظاره گر هستم! طی سفرهای استانی که رفتم این چند وقت و آمار چندتاشو دادم آدم هایی رو دیدم که مثلا 3سال بیخبر بودیم از هم و حالا میگن " کسری! چقدر بزرگ شدی، فهمیده شدی! رفتارت تغییر کرده پخته شدی " !!!! مامانم اینا!خجالت خلاصه دوستهای قدیمی و کلی دوست جدید داره ظاهر میشه. حتی با غزاله که 2-3 سال قبل سر یه سوء تفاهف مسخره دعوا کرده بودیم دوباره دوست شدم. یه تیم شدیم (غزاله، پیوند، پگاه، پروانه و علیرضاو ...) و همه تأتر های روی صحنه رو رفتیم و کلی کافه جدید کشف کردیم !عینک

یه خبرها و زمزمه هایی هم شده با یکی!قلب نمیگم کی از فوضولی بترکید اونایی هم  که میدونن (ساناز خانوم و داش رضا بخصوص با شما بودم) سوتی بدن خودشون میدونن !

راستی خانواده گرامی برگشتن از سفر! مدیونید اگه فکر کنید تو این مدت که من تنها بودم خونه دست از پا خطا کردم ! فقط هرشب کلی آدم خونه من بودن ! ( این که بد نیست مهمون نوازی من و میرسونه! ) و محبت دوستامو!) فقط هم یه بار مهمونی گرفتم به شرح زیر:

بازی های اسپانیا به شدت توسط من و رضا دنبال میشد و بازی با آلمان اونقدر ورجه وورجه کردیم از نفس افتادیم و دلمون خنک شد تیم مزخرف زشت  اه اه آلمان حذف شد. شب فینال هم سالار با آیدین خونه من بودن کلی جیق و فریاد کردیم وقتی اسپانیا گل زد فکر کنم همسایه ها بیدار شدن.هوراهورا

تنها خبر بد اینکه استاد سه تارم 2ماه میره نیستنگران من دق میکنم!( به جاش قراره فرت و فرت برم سفر) همین دیگه منتظر باشد بقیش و هفته دیگه که از سفر (الان نمیگم کجا) برگشتم میگم!

دوستون دارم، قررررررررربون ه همتون !ماچ

 

لینک
پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ - ٩:٢٧ ‎ق.ظ - کسری

   چشمه باداب سورت   

آدم تنبل همیشه دنبال بهونه میگرده !

همش صبر کردم عکسهای جنگل ابر رو از محمود بگیرم بعد بنویسم آخرم نشد تازه کوهی که با امیر رفتیم و سفر چشمه باداب سورت هم بهش اضافه شد!

تیریپ نوشتن خاطرات ایران گردی هم دردسر داره ها ! ( الان فرنی میاد کامنت میزاره " افه روشنفکر و ایرانگرد بر ندارعینک"‌)‌!!

* 5شنبه دو هفته پیش در یک حالت دپ زدگی افسوسسر کار بسر می بردم که امیر زنگ زد و اومد شرکت دنبالم رفتیم درکه! ساعت 2 درکه باید وحشتناک باشه و بود! خلوت، خنک و سبز. تیریپ طبیعت گردی رفتیم بالا، کنار رودخونه نشستیم نهار خوردیم، با هم آواز خوندیم و یه چرت هم زدیم! 7دیگه به زور برگشتیم پایین!

* طی یک حرکت از پیش تعیین نشده، ییهو جمعه رفتم سفر! 5شنبه شهاب زنگ زد و گفت بریم خونه دوستش، ساعت طرفهای 6بود تو حکیم داشتم میرفتم زنگ زدم "سعید فردا میری جایی ؟ : آره باداب سورت میای؟" منم خیلی ریلکس گفتم آره ! و برنامه ردیف شد. نه کوله بسته بودم نه 1 کنسرو خونه داشتم ! خلاصه ساعت 12 از خونه دوست شهاب اینجوریابله رسیدم شهرک و 2تا کنسرو خریدم رفتم خونه و افتادم رو تخت! 5 پاشدم یه چیزی پوشیدم کیسه خواب و برداشتم و حرکت!!!!

رفتیم ساری، شب تو ده افراچال موندیم و فردا صبحش چشمه باداب سورت که به خاطر آبهای معدنی رنگیش معروفه. هوا شب خیلی خوب خنک بود ولی در طول روز گرما و شرجی بودنش آدم و به غلط کردن مینداخت!اوه در کل تور جالبی بود،‌ پیاده روی و جنگل و کوه و اینا نداشت ولی این بچه ها از 48 ساعتی که با هم بودیم، 40 ساعت رقصیدن‌!!مژه

اینم هست==> عکس

* کتاب دایی جان ناپلون و خوندین ؟! چی می شد مثلا منم بیام بگم " روز پنجشنبه 10 تیر درست ساعت 14:30 دقیقه عاشق شدم ؟قلب" ولی بقیش مثل داستان پیش نره؟ به جای دوری و اشکال و ... یه بارم یه چیزی خوب پیش بره به نتیجه برسه؟!سوال چرا همه چیز اینقدر سخته همه میترسن؟آخ همه چی شده عقل میگن احساس فایده نداره، آخه وقتی هم با 100% عقل بری جلو بازم به جای خوبی نمیرسه! به جای پاک کردن صورت مسئله، یه بارم بشینیم ببینیم باب دردش کجاس! پس تو این دانشگاه چی یاد آدم میدن ؟ابرو

حتی منی که به قول همه رفیقام آخر اعتماد بنفسم هم یه جاهایی دارم کم میارم! زندگیه داریم؟! البته بگم که همه چی آرومه منم خوشحالما جون عمم! آخه چرا؟! اعصاب خودمو همه بروبکس و با این چراها ریختم به هم. ولی همینه که هست! من نپرسم چرا میمیرم!زبان

* بابا اینا 1شنبه میرن پیش کارن، ویزای من حاضر نشد جشن فارغ التحصیلی داداشمو ببینمنگران

* کارن دیروز برام laptop  خرید، کلی ذوق کردمهورا

* شما دوست عزیز که میای داد میزنی سر من که " چرا نمینویسی؟!‌" خودت جونت در میاد یه کامنت 1خطی بزاری، به من میگی یک صفحه مطلب بنویسم؟!منتظر

 

لینک
چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ - کسری

   یکم از هر چی !   

وقتی ییهو کلی اتفاق ِخوب و عجیب و سخت و ... همزمان میشن آدم گه گیجه میگیره  چیکار کنه ! الان هم خوشحالم، مرددم، ناراحتم، گیج میزنم، مطمئنم ! همه این احساس ها رو با هم جمع کنی میشه من (خوب دفعه اولم هم نیست !)

- آخه دوشنبه (١٧ خرداد) یه اتفاقی افتاد که خیلی ممکنه توابع و اثرات مختلفی داشته باشه. هیچی نمیگم تا معلوم شه کدومش درسته که فعلا بین علما(من و علی ) به شدت اختلاف نظر وجود داره !

کارن ِ ما دیروز آخرین امتحانشو و داد و مهندس شد ! الان اونقدر خوشحالم هرکی هرچی ازم بخواد قبول می کنم ! (هر چی!!) فرصت و از دست ندین !

تعطیلات با بچه ها رفتیم دوباره جنگل ابر، دوست داشتم، بازم سبزی و سکوت و آسمون ِ سفید از ستاره شب. نشستن تا طلوع آفتاب کنار آتیش. صدای برگها که باد آروم آروم از بینشون رد میشه. تازه شدم. دوتا هم دوست جدید پیدا کردم که دیگه همه چی رو تکمیل کرد! شنبه ساعت 3.30 رسیدم خونه . تا دوش گرفتم و اینا شد 5. یه چرت کوتاه و رفتم شرکت ولی اونقدر از انرژی لبریز بودم که کل یکشنبه سرحال اینور اونور میرفتم ! (عکس هاشو بعدا میزارم)

دارم خودمو واسه دماوند آماده می کنم. 3شنبه رفتم یه سری وسایل هم خریدم و فقط مونده آمادگی بدنی که خودمو به گروه برسونم.

من همیشه علیرضا و قبول داشتم ولی اینبار دیگه بهش ایمان آوردم! همیشه همه حرفها و استدلالاتش درست از آب در میاد. گفت صبر کن میشه و شد. زودتر از اونی که من فکرشو می کردم. ولی حالا موندم که چی ؟! اصلا یعنی که چی ؟ چی میخواستم ؟ الان چی دارم؟! به چی و کجا میخوام برسم ؟! اصلا میرسم ؟! یا میخوام که برسم؟ چیزی که معلومه من همون آدمم با همون اخلاق و همون احساسات. اما آدم از دل و ذهن آدمهای دیگه که خبر نداره . . . (اگه نفهمیدید اشکال نداره با خودم دارم حرف میزنم!)

البته این وسط شهاب میگه : (sms و کپی کردم)

Get away while you can! There's no point messing around and risking shit... that's your only option!

* دوستم برام یه دست بند گرفته کمک کنه واسه ترک سیگار، دوست میدارم آبی و قرمزه.

**یه چیز دیگه هم هست، به کسی که از شنیدن صدام خوشحال نمیشه زنگ نمیزنم، حتی اگه دیوونه شنیدن صداش باشم.

*** میگن دوستاتون و اذیت نکنین، این کارو با دشمناتون بکنین! تازه، با دشمناتونم دوست بشین که اونا رو هم اذیت نکنین!!!(باحاله ها)

*-*یکی بهم گفت : "به چیزی که دل نداره ، دل نبند ... این هزار بار" (منظورش مرسدس بنز بود!نیشخند) کسی به خودش نگیره !

بعدا نوشت : ٣تا عکس گل زرد گذاشتم : یک  دو ، سه

لینک
پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ - کسری

   و خدایی که در این نزدیکیست   

* بعضی وقتها این نوشتن تو وبلاگ بدجوری طلسم میشه، دورو برم پر میشه از تیکه تیکه کاغذ هایی که روشون 3تا جمله نوشتم و رها کردم تا جمع بندی کنم بعدا !!! چند تاش گم و گور شده نمیدونم . . . چشم

البته یه دلیل کوچیک هم داشت. دوست نداشتم بنویسم و بهانه واسه ناراحت شدن به یانا ( توضیح تو قسمت بعد ) بدم.

اما سفر جمعه ( 31 اردیبهشت ) بهونه شد برای نوشتن دوباره، هنوز دارم از هیجان صعود میسوزم (همچنین از آفتابی که خوردم!). جمعه گروه کوه نوردی البرز برنامه صعود به قله 3750 متری گل زرد رو داشت، محمد به من خبر داد و منم به یاد صعود سیالان باهاشون همسفر شدم.هورا

قله گل زرد یکی از قله های ناظر دماوند هستش و همچنین مشرف به دشت و سد لار.

مسیر تقریبا سخت بود همه جوره ! یخچال، دست به سنگ، باد شدید، شیب زیاد ولی وقتی به هر جون کندنی بود به قله رسیدم و مسیری که اومدم و نگاه کردم، اونقدر خوشحال بودم که همه خستگی یادم رفت ( البته پایین و نگاه میکردم و اون دره 1500 متری و زیر پام میدیم یه نموره ترس داشتا ! بانجی جامپینگ کیلو چنده !)استرس

اون بالا عظمت و سکوت کوه آدمو جادو میکنه، فکر میکنم برای اولین بار از توصیف اون حالت ناتون شدم. وصف ناپذیر بود. اونجا کلی به خدا نزدیک تر بودم، حس میکردم، یه حس ناب. اونجایی که کسی نیست ، صدایی نیست و خودتی و کوه "و خدایی که در این نزدیکیست‌" . لازم هم نداری به زبون خاصی حرف بزنی باهاش، کافی چشماتو ببندی و تا به خودت بیای، میبینی کلی حرف زدی و شنیدی . . .

 * بالاخره یانا رو از facebook پاک کردم . چند روز پیش sms داده بود " مثل خوره (و پاورقی) تو زندگیمی و من بدم و و تو خوبی و حالم ازت بهم میخوره "‌!!!‌( کسی فهمید به منم بگه تقصیر من چیه این وسط چیکاره بیدم ). من نمیفهمم وقتی خودمو از زندگیش کشیدم بیرون (یا بهتر بگم با لگد بیرونم کرد!)‌ الان هم خوش و خورم با یکی دیگه داره حالشو میبره ، باز فحششو من باید بخورم؟! دم شما گرم ! احساس گناه تو با فحش دادن به من تسکین پیدا نمیکنه !به موقعش اشک ریختم که بمونی، نموندی . خسته شدم از بس تو خواب دیدم دارم بهت التماس میکنم .تلافی همه دروغ هاتم که سر بدن خودم در آوردم، دیگه کافیمه ادامش از تحمل خارجه، اصلا برای چی ؟!  برو عزیزم زندگیتو بکن منم که دیگه حضور فیزیکی ندارم واسه تو. چیزیو گردن من ننداز . . .

 * یه اتفاق خیلی مهم داره میفته و من باید یه تصمیم بگیرم که جهت زندگیم بر اساس اون تصمیم مشخص میشه. تا آخر خرداد فرصت دارم. برام دعا کنید.

* 17 اردیبهشت یه سفر با اولین گروه کوهنوردیمون رفتیم یوش . به یه عکس دسته جمعی تو حیاط خونه نیما بسنده میکنمچشمکنیشخند

* از ١۵ اردیبهشت سیگار و ترک کردم ! هر کی بتونه کمکم کنه ترک بمونم شام داره پیشه من !

 

 

 

 * یاد هیجان و شوری که پارسال این روزا داشتیم میفتم ، غم تو دلم میشینه و اشک تو چشمام جمع میشه . . . نگران

لینک
سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ - ٩:٥٤ ‎ق.ظ - کسری

   کافه هنر   

یه روز که خیلی عصبانی بودم بهم گفتن " خورشید باش که اگه خواستی هم نتونی نتابی " . امروز بهش رسیدم . زدم تو ذوق یه نفر که از من نظر خواست و من ازش دلخور بودم. چرا ؟  البته یه sms بعدش دادم ولی خوب چه فایده ؟ آدم شو ! یاد میگیرم از خوشحالی آدمها خوشحال باشم و تو شادیشون بخندم حتی اگه اون شادی از من گرفته شده باشه ، از نبودن من . . .

***این گروه خفن

کافه هنر رو دوست دارم، به خاطر خیلی چیزا . به خاطر علیرضا که منو با اونجا آشنا کرد، واسه یانا که همونجا ترکم کرد، واسه دوستایی که سر همون میزها با من نشستن و موندن و اشک ریختن ِ من رو تو سکوت تحمل کردن و باز موندن تا آروم شم. واسه داش عباس که وقتی پشت هم سیگار میکشیدم و می لرزیدم، واقعا ناراحت بود وقتی که گفت "آخه عزیز ِ من چرا با خودت اینجوری میکنی؟"

همه اینا خاطره شده، تو وجودم حک شده. باهاشون زندگی میکنم. یاد میگیرم غصه نخورم و با شادی دوستام شاد باشم (و الان واقعا شادم ). شاید یه سری از آدمها با آزار دادن بقیه خوش باشن و لذت ببرن . . . به من چه !

اما! از همه داستانهای تکراری که بگذریم، من دو تا اکیپ دارم واسه کافه رفتن :

1- بروبکس روشنفکر ! قهوه، سیگار بهمن ! شکلات تلخ

بررسی نیچه و فیلمهای ویلی وایدر :D کتاب کافکا ! ساعت گردهم آیی 18 تا وقتی بیرونمون کنن !!

 

داش عباس – برادر علیرضا شفیق – علیرضا جون ِ من – کاوه – خود من! – شهاب

------------------------------------------------------------------------------

2-بربکس فان ! سر کاری – دور هم الکی خوش ! بستنی و چیپس و پنیر !

سیگار more و esse ! تایتانیک ! کتاب چیه میخورن ؟! ساعت 17-19 ! مامانم اینا !

 

علی – خودم ! – شهاب خارجی – نیکو – ساناز – مهدیه

فعلا همینقدر تا من یکم دیگه حالم سرجاش بیاد دوباره اینجا رو بترکونم !

*** شاد بودنمو نمیتونه کسی بگیره *** (حتی شما دوست عزیز )

 

لینک
شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ - کسری

   نوروز پیروز باد   

همیشه سال و با یه جمع بندی کلی از خوبی ها و بدی هاش تو وبلاگم نو میکردم. امسال اونقدر اوضاع پیچیده شد که اصلا یادم رفت هنوزم باید نوشت ( می نوشتم که باشم ) . خوب الان تو آخرین روز هفته اول ِ عید هم میشه تقلب کرد و یه نیم نگاه انداخت ! میشه ها!

حالا از کجا شروع کنم ؟! سال خوبی و شروع کرده بودم : کارن ایران بود، من کارمو دوست داشتم ، وضعیت روحیم خوب بود(البته اضافه وزن داشتم 20 کیلو) حتی قرار بود ماشین نو بخرم و خلاصه زندگی خوش رنگ بود. آبی ِ آبی.عید 4 تایی رفتیم شمال و 1هفته زندگی بود تا کارن رفت.

همه چی آروم بود تا تابستون که کارن اومد و رفت. هر وقت تو این 3سال میومد و زیاد میموند رفتنش واسم سخت تر میشد حتی نگه داشتن اشک هام تو فرودگاه جلو اون همه آدم. ( ولی خوب کیف میکردم میدیدم جوجه کوچولو من داره تو یه دانشگاه تاپ مهندس میشه )

با این وجود بعدش سفرهای کاری زیاد و مشغله زیاد و کلی کار بهم احساس زندگی و مفید بودن میداد و با وجود سختیش دلم خوش بود به دوستایی که تو تهران منتظر برگشتن من بودن تا تآتری بریم یا کافه هنر و آبادش کنیم

شهریور یکم اوضاع عوض شد. پروژه به آخرش نزدیک میشد و بی کاری تو شرکت کلافم میکرد. دیر میرفتم، زود میومدم وقت تلف میکردم با کتاب خوندن و بازی کردن سر ِ کار ! ولی باز آروم بود همه چی تا اینکه با باربی ِ قصمون ( یه موجود قد بلند کمر باریک مو قهوه ای ) آشنا شدم . خیلی شوخی شوخی قضیه ییهو جدی شد ! چشم باز کردم دیدم تا گردن تو یه رابطه فرو رفتم که همه زندگیمو داره تحت تآثیر قرار میده. شرکت و میپیچوندم با هم میرفتیم تو پارک میشستیم 4-5 ساعت خوش بودیم ! کوه رفتن با ریس اینا پیچیده شد و شد 5شنبه ها با اون . دیگه همه عالم و آدم ( حتی کارن با 5000 کیلومتر فاصله ) میدونستن 5شنبه ها تا ظهر کسری مال ِ یکی دییگه س !

البته طبق معمول روزهای خوب بازم زود گذشت و تموم شد و یه رابطه قشنگ دوست داشتی با یه آدمی که جونم براش میرفت واسم جهنم شد ( جزئیاتش به اندازه کافی تو پستهای قبلی هست ).  اونقدر که ماشین جدیدم به جای یه سورپرایز بزرگ، واسم یه مرهم ِ درد شد!

اما پاییز: به هم ریخته بودم به حدی که در عرض 2 هفته 10 کیلو وزن کم کردم ( البته این خوب بود ).  محیط شرکت و اون مسیر لعنتی واسم عذاب شده بود. خلاصه یه ترکمون کامل ! تا اونجایی که واسه تصدی خاطر رفتم بانجی جامپبنگ و 45 متر سقوط آزاد کردم !

اینام گذشت و زمستون اومد. بر عکس همه مردم ( کجای من مثل بقیه مردم آدمیزادی ِ ؟! ) زمستون واسه من بهترین فصل سال ِ و شادم هرچی باشه من یه بهمنی هستم !  البته جلسه های مشاوره هفتگی با یه روانکاو حرفه ای و دیدن استاد متافیزیکم خیلی کمک کرد خودمو جمع و جور کنم و حتی دوباره شروع کردم به کوه رفتن ودر آخر با یه پارتی و تولد و اینا سر و ته قضیه هم اومد و تو یه شاخه از همون شرکت قبلی دعوت به کار شدم ( که البته با خونه اون خانوم مانکن ِ 2تا کوچه فاصله داشت که باز میشد باهاش کنار اومد).

این یه جمع بندی کلی از سال 88 و میمونه چند تا نکته که واقعا جا داره یادم باشه همیشه :

* علیرضا هرچی هم سرش شلوغ باشه، واسه من از کار و زندگیش میزنه 2ساعت بشینه مخ منو بزنه که آروم باشم ( چاکریم داش علی ).

* از فرزام انتظار زیادی ندارم ولی وقتی ساعت 2 صبح میگه برم پیشش و تا 4 به زور چایی و سیگار میشینه باهام هم فکری میکنه و راه حل میده، انصافا مرام میزاره !

* امیر و آناهیتا که پایه کوه رفتن من شدن و کمک کردن دوباره از بودن تو اوج لذت ببرم (دوستتون دارم)

اینم دیگه یه سال بود که با خوبی ها ، بدی ها و البته با درس ها و تجربه های جدیدی که بهم داد رفت. نوروز همتون پیروز باد ( تولدتون هم همچنین !)

***** من یه وب جدید دارم مینویسم : قهوه، سیگار و شکلات تلخ . سر بزنید نظر بدید.

* من هنوز شب ها گوشیمو روشن میزارم، شاید . . .

لینک
جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ - ٦:٥٩ ‎ب.ظ - کسری

   همه چی آرومه ، من چقدر خوشحالم !   

حتما همتون این آهنگ رو که به طرز احمقانه ای خوشبینانه هست رو شنیدین ! خوب منم شنیدم دیگه معلومه تازه تو مهمونیم باهاش رقصیدم ! فکر کنین !

پس اگه میشه با این آهنگ رقصید، پس باید بشه زندگی رو هم به همین سادگی گرفت! اصولا هیچ وقت همه چیز نمیتونه اینقدر درست باشه، ولی یه جورایی میشه آدم خودشو بزنه به اون راه، نمیشه ؟! پس :

1- تولد کسری دوباره مبارک ! کورخونده هرکی فکر میکنه من کم میارم ! زنگ زدم به هر چی بروبچز باحال که میشناختم ! کسری امسال تولد میگیره با وجود اینکه "همون قصه تکراری این چند ماه" .

مدارکش هم موجوده ! اونقدر هم کادوهای باحال گرفتم که هنوز تو کف موندم !

٢- من بالاخره طلسم و شکستم ! رفتم کوه !!!! هورا

جمعه با امیر و آناهیتا رفتیم درکه، تو برف ، تو مه ، تو سکوت . . .تا حالا درکه رو اینقدر خلوت ندیده بودم. همه چیزش عالی بود. فقط چون خیلی خلوت بود کسی نبود از ما عکس بگیره ! نوبتی عکس گرفتیم !

لینک
شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ - ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ - کسری

   تولد کسری مبارک   

امروز ( 2 بهمن )‌ باید شاد ترین روز زندگی من در سال باشه، امروز 27 سالم شد. تغییری کرده !؟ آره فکر کنم . امسال بدترین روز تولد عمرمو باید جشن بگیرم. از دیشب اعصابم بد ریخته به هم، نمیدونم چه مرگم شده. شاید واسه اینکه تقریبا 90% آدمهایی که اسمشونو دوست میذاشتم یادشون نبود امروز تولد منه ! که خوب اینم به جهنم. شاد واسه اینه که میدونستم هرچی جشمهامو به اون موبایل لعنتی بدوزم، از اونی که دوست داشتم خبری نمی شه. یانا دیگه مال من نیست و من هنوز نتونستم اینو باور کنم. شاید فریاد بزنم تظاهر کنم بزنم برقصم شاد باشم . ولی هنوز باور نکردم. دلم هنوز سیاه پوشه. مسخره شده،یه موقعی وقتی عصبانی میشدم یا یه چیزی خیلی ناراحتم میکرد، یه سوزن به دستم میزدم یا نهایتش به برش رو بازوم. دردش و سوزش زخم اون درد و از یادم میبرد. ولی دیگه میدونم اونم فایده نداره. شاید اگه قلبمو سوراخ کنم دردش آروم بگیره و مثل خوره دیگه به تمام وجودم نیفته. . .

حالم داره از نوشته های خودمم به هم می خوره ! بس ِ دیگه جمعش کنم در ِ اینجا رو هم باید گِل گرفت

*** علیرضا :

کسری اون یه تصمیم گرفته، مهم اینه که خودش، حالا تحت هر شرایطی به یه نتیجه رسیده. این که زنگ بزنی یا حتی من زنگ بزنم که باهات صحبت کنه، دردی و دوا نمی کنه. میدونم دوستش داری این خیلی خوب معلومه.پس به خواستش احترام بزار. اگه قرار باشه بیاد، خودش میاد، یا فردا ، یا ١ سال دیگه . . .

*چشم علی جون، مرسی از صحبت امشبت با من و وقتی که گذاشتی اومدی پیشم. من به اندازه یه عمر وقت دارم منتظرش بمونم...

لینک
پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ - کسری

   چند شب تو کویر   

"درسته که غمگین و بی حوصلم، درسته به ظاهر نفس می کشم"

روی پشت بوم کاروانسرا وایسادم، به هر طرف نگاه میکنم، تو اون تاریک روشن غروب ، تا چشم کار میکنه کویر و شن و رمل ها که باد نوازششون میکنه، اینجا روحت مال خودت نیست، یه حس پرواز دارم، انگار اگه به این کالبد فیزیکی لعنتی زنجیر نشده بودم، همین الان پر می کشیدم . . .

" شبیه زمستون ِسرد ِدلم، حقیقت همینه ، دلم زنده نیست "

وقتی خودتو ازم دریق کردی ، سعی کردم اون تیکه خالی تو قلبم رو پر کنم ، با هر چیزی که دم دستم اومد. هر شب مست کردم، مثل سگ سیگار کشیدم. فایده نکرد. اونجا تغییر نمیکنه، میزارم باشه . . .

" ببین روحم از تشنگی آب رفت، یکی دل به آواز ِبارون نبست، یکی شونه هاشو ازم پس گرفت، یکی حرمت ِبغض هامو شکست"

وقتی چشماتو از دست دادم، خدا تمام ستاره های آسمون و بهم داد. به جای بوسه هات، گرمای بادهای کویری روی لبهام نشست و با اشکهام، خورشید پشت رمل ها غروب کرد. و تو هیچ وقت نمی فهمی که غروب خورشید کویری، چه عالمی داره . . .

" کدوم سحر و جادو تورو خام کرد، منو دیدی اما مردد شدی، لزومی نداره که بشناسمت، تو از امتحان دلم رد شدی"

تنها ، قبل از اینکه بقیه بیدار شن، رفتم یه تپه قشنگ پیدا کردم، رو به طلوع خورشید، آروم آروم ته مونده اشکهام رو اونجا ریختم، حالا کویر هم از دل من با خبره، هر لحظه که از طلوع میگذشت، انگار یه چیزی تو دلم روشن میشد. وقتی خورشید کامل بهم لبخند زد، دیگه تو دلم هیچی نبود، فقط شور یه زندگی جدید . "زندگی قشنگ تر از اونه که ازش دست بکشم"

عشق رو از کویر آموختم ، که دریا بودنش رو به خورشید بخشید . . .

هنوز دلم به خاطر رفتنت، سیاه پوشه و سکوتی رو انتخاب کرده که شاید هیچ وقت نشکنه. . .

" برام اسم ِفردا ، یه اسمه همین ، نگاهم دیگه رو به آینده نیست"

* 1 هفته ای میشه که از کویر برگشتم، سیگار نمیکشم و روزی 2 کیلومتر میدوم، 1 کیلومتر دوچرخه و بعد 2ساعت باشگاه بدن سازی ، میخوام هر چی " سم " تو بدن و ذهنم جمع شده همه رو با هم دفع کنم.

* چرا بعضی ها فکر می کنن ورود یه آدم جدید تو زندگی من جای اونو پر میکنه ؟! نه نیازی به دلسوزی دارم نه یه آدم جدید !

" درسته که تنهام با این همه، لزومی نداره که عاشق بشم"

لینک
جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ - کسری

   بدون تو هر شب من یلداست . . .   

خوب یه وقفه افتاد بین خاطره ها ! این بقیه اش :

٨- خیلی حال میداد یواشکی یهویی ببوسیش بگه " قاچاقی؟ " بعد بخنده منم بگم بعضی چیزا گرفتنی ِ . . .

** انسان با غرور می‌تازد، با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد (دکتر شریعتی )

٧-به سلامتیِ دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمی‌کنه.
به سلامتیِ سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.
به سلامتیِ نهنگ! که گنده‌لات دریاست.
به سلامتیِ پل عابر پیاده! که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا!
به سلامتیِ برف! که هم روش سفیده هم توش.
به سلامتیِ رودخونه! که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.
به سلامتیِ دریا! که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.
به سلامتیِ سنگ بزرگ دریا! که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.
به سلامتیِ دریا! که قربونیاشو پس می‌آره.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع! که یه‌تنه یه اتوبان رو حریفه.
به سلامتیِ عقرب! که به خاری تن نمی‌ده
به سلامتیِ سرنوشت! که نمی‌شه اونو از سر نوشت.
به سلامتیِ سیم خاردار! که پشت و رو نداره

6- عباس رفته کلاس ایتالیایی ! یادمه مدار و به زور پاس کرده بود ! در ادامه خاطره قبل علی توصیف کرد : " مرتیکه کارتن خواب ِ سگ بغل کن واسه ما آدم شده "‌! من هنوز تو کف ِ این موندم !

5 - تصور کنید پریشب با علیرضا تو کافه هنر نشستم ، ییهو علی شفیق از در میاد تو، یه پالتو مشکی بلند، دستکش چرمی، چکمه ! بعد حساب کنید این آقا تازه هفته پیش فیلم Milk و دیده ! همچین هم با ما روبوسی کرد تا امروز جاش مونده !

من و علی شفیق در حال خلاف نیمه سنگین !

 

لینک
یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ - ٢:٥٥ ‎ب.ظ - کسری