اینبار واسه تو   

همیشه میای میپرسی " کسری این پست مال من بود؟" و خوب هیچ وقت بهت جواب ندادم، ولی حالا، این آخرینش ِ که واسه تو ِ.

میدونی، نمیشه....، تو همه این سالها (اصلا یادت مونده چند وقت گذشته ؟) بودیم و نبودیم، 2سالشو هم که من نبودم کلا. بگذریم...

الان داشتم تو FB چرخ میزدم قبل از اینکه بیام شرکت، اتفاقی پروفایلت و دیدم، هنوز همونی که بودی، هیچ تغییری نکردی، ولی من خیلی فرق کردم، خیلی، اینو باید همونروز که اومدی، میفهمیدی ولی ... آخرش اینکه، به هم نمیخوریم. جور نمیشه، من یه چیزایی یادم نمیره.

میدونم باید از FB حذفت کنم، میدونم ناراحت میشی و میدونی که من از هیچ چیز ِ نصفه نیمه خوشم نمیاد، اهلش نیستم. چه کوه نوردی باشه، چه کار کردن، چه دوست داشتن... راستی میدونی دیگه کوه نرفتم؟ آره از همون روز که با هم رفتیم، دلم تنگ شده. تا باشی نمیشه....

ترک کردنت، ار ترک سیگار که نباید سخت تر باشه، اون شد، اینم میشه

خدا نگهدارت

لینک
پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢ - ۸:٥٤ ‎ق.ظ - Lonely Knight

   واسه یه دخترِ لوس   

( یه نوشته کوتاه با مخاطب خاص)

به قول رُجا ، یه دوست خوب هر جای دنیا که باشه باز یه دوست خوبه، همین که بدونی هست....

همه ما تو زندگیمون به یه سری نقاط میرسیم ( از نظر زمانی یا مکانی) که مجبور به انتخاب میشیم، میتونه از خرید یه کفش باشه تا مهاجرت به یه کشور دیگه، به نظر من هر کدوم با توجه به نوع مسئله، عواقب خودش رو داره ولی اصل موضوع همونه!

تنها نکته مهم اینه که همیشه با خودت فکر کنی، تصمیمی که در اون لحظه گرفتم، با توجه به اطلاعات و آگاهیم، بهترین تصمیم ممکن بوده، حالا شاید 1،2 یا 10 سال دیگه ببینی 100% گندزدی ها! نکته اینجاس که، اگه یه روزی دیدی انتخابت اشتباه بوده، فرصت بازگشت و اصلاح و از خودت نگرفته باشی، من خودم این اخلاق بد رو دارم که همه پل های پشت سرم و خراب میکنم، همیشه دوست داشتم تصمیمی که میگیرم ( مثل همه کارای دیگم) extreme باشه، خوب نیست ها ، ولی منم دگه، مدلم این بوده و الان دارم میگم اصلا خوب نیست....

****

یه جایی دیگه کاری از دستت بر نمیاد، نگاهش میکنی، چند لحظه بغلت میکنه و خدانگهدار...داستان زندگی همینه دیگه، حالا هر دوست داشتنی بوده (حتی اگه خاص) دیگه این دست تقدیر یا همچین مزخرفاتیه !


لینک
یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ - ٤:۳٦ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   کی میتونه باشه این وقت شب !   

خوب ، سلام !

من یه خصوصیتی جالبی که دارم اینه که خیلی زود تحت تأثیر شرایط محیط قرار میگیرم ( که اصلا هم خوب نیست). مالزی که بودم، ببعد از جریان میترا یه مقدار ِ زیادی دچار افت شدم از نظر شرایط روحی،جسمی و اینا. بعد وارد دوران ریکاوری که شدم دیگه فرصت و انرژی نوشتن نبود، همه کارهای عقب افتاده ی 1سال باید در عرض 2ماه انجام میشد، درس، کار و یکمی هم زندگی....

واستون بگم که از وقتی دیگه میترا نبود، محدودیت هم واسه من نبود، وقت آزاد داشتم و میتونستم به خودم هم فکر کنم! حتی برم فوتبال بازی کنم!!!! تو دانشگاه با محمد دوست شدم، پسر خوبی بود و به روش خیلی جالبی به من کمک کرد. هر وقت از قدیم صحبت میکردم، خیلی ساده نمیشنید!!!! انگار نه انگار من دارم شر و ور میگم، حرفم که تموم میشد باز حرف خودش و ادامه میداد توی یه موضوع کاملا بیربط به حرفهای من. این باعث شد منم کمتر برم به خاطرات و غر زدن. دستش درد نکنه.

چند ماه آخر رفتم سرِ کار. اول نوامبر. با یه دختر چینی هم دوست شدم و همه چی رفت به یه روال خیلی ردیف و آروم.

کار میکردم، با پروژه ور میرفتم، عصر ها با دوستم میرفتیم گردش و ....

درس که تموم شد یه تلاش نصفه نیمه کردم واسه ویزای کار که خوب قسمت نبود و درست نشد. 8 آپریل جمع کردم و برگشتم به درون مرز پرگهر.

خیلی وارد جزئیات ِ روزهای آخر نمیشم، در مجموع خوب بود، همه چی. شاید هم خورد خورد گفتم، تا چه پیش آید.

میتونم بگم یه قسمت ِ دیگه هم از زندگی با یکسری خاطرات ِ خوب و بد و یه عمر تجربه، که بدست آوردنشون اصلا آسون نبود...تموم شد و رفت.

خلاصه اومدم ایران و تا همین ماه پیش میگشتم دنبال کار، که معمولا یا حقوق پایین بود یا کار بد بود و ....

تا اینکه 4شنبه هفته پیش با خودم گفت اگه این هفته نشه، ول میکنم میرم از ایران کو.... لق همچی ! 1ساعت بعدش چند تا تلفن و 3تا دعوت به کار با حقوق های بالا ! آخه خدا ! شوخی داری با من ؟ خلاصه پس از یک روز پرسه زدن تو خیابون و فکر کردن، یکی و انتخاب کردم و اومدم اینجا! (دقیقا همینجا ) !! از 5شنبه!!!! بد نیست محیط راضیم و تا ببینیم چی پیش میاد....

*****

یه سری اتفاقا تو زندگی کلا نامناسبه! اصلا خراب کاریه! یکی میاد، دورو برِ من میگرده، هر شب زنگ میزنه و دوست داره مرتب بریم بیرون. تازه از مالزی برگشته و میخواد بمونه؛ اولش هی با خودم میگم نه ول کن بابا دردسر میشه، و آخر طبق معمول خر میشم و .....

یه مدت میگذره، عادت میکنم،علاقه مند میشم،  خوب کی بدش میاد یه دخترِ لوس ِ ناز از سر و کولش بالا بره ؟! تا اینکه زنگ میزنه که من کارم تو ایران درست نشد و دارم برمیگردم! خوب بعد من میمونم با یکسری احساس نصف و نیمه و قروقاطی! مرضِ دیگه ! همه میدونن دارم!

*****

شنبه عروسی ساناز بود، بالاخره اینم رفت قاطی مرغا رسما، خوشحالم براش خیلی. پسر ِ هم آشناس، ردیف میشه به امید خدا، خیلی خوش گذشت بعد از 2-3 سال یه مهمونی ردیف و بزن و برقص ! فقط نمیدنم چرا من الان احساس میکنم حالم خوب نیست!

افسردگی مزمن گرفتم فکر کنم، اگه خیلی خوشحال شدم بعدش حتما دپ میزنم! همینجوری فقط حالم خوب نیست ! دلیل هم نداره! خل شدم رفت !

*****

خب این یه خلاصه از وضیت موجود! خبر و خاطره زیاده، نمیدونم چیا رو بگم چیا رو نگم! 100 تا نوشته نصفه نیمه هم دارم که حال ندارم تکمیل کنم بزارم اینجا، خیلی هاش اونقدر قدیمی شده دیگه یادم نیست حسِ اون موقع نوشتنش چی بوده! همش هم تقصیر من نیستا ! یه عکس و 4تا خط تو facebook میذاری خلاص! تنبل میکنه آدمو....

تا ببینیم چه پیش آید!

لینک
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ - ۱:٤٠ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   ایران !   

من برگشتم ایران ! بعد از 2 سال تقریبا ! یه قسمت دیگه از زندگی هم گذشت، ایشالا فرصت میشه یکم مینویسم...

لینک
پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ - ٤:۳٧ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   منِ منطقی...   

یه وقتایی اتفاقات ساده، باعث میشه احساست مختلفی داشته باشی و اونقدر زیاد که حس میکنی داری خفه میشی، حرف هم نمیشه بزنی، وقتی مینویسی هم میبینی حداکثر 10% منتقل شد به لغات، چاره چیه؟

میشینم و سفارش میدم “Black coffee, no sugar” .

زندگی هم همینه، یه سری چیزا تلخ ِ ولی لذت بخشِ. متاسفانه یا خوشبختانه به یه سنی رسیدم که مجبوم خیلی چیزا رو در نظر بگیرم، دیگه نمیشه بگم خوب میرم جلو حالا بعدش مهم نیست... کاش میشد بی خیال ِ همه این چیزا شد.

خیلی تصادفی بود آشناییمون، من تو شرایط روحی ِ بد، اونم خیلی درگیر درس. آروم آروم پیشرفت، آشنا شدیم، سر ِ یه کمک ِ خیلی کوچیک برای پروژه ش همو دیدم، یه دوستی ساده و معمولی، اونجور که باید می بود. وقتی دوتا آدم منطقی به هم برسن هم باید اینجوری باشه، یه وقتایی خیلی چیزا از پیش تعریف شده، لازم به بحث نیست ولی...

چه زود 4 ماهِ شد این دوستی ِ ساده و اونقدر صمیمی شدی که خودت هم باورت نمیشه.... فقط 4 ماه ؟ انگار من این آدم و یه عمره میشناسم...

یه روز چشماتو باز میکنی میبینی، دیگه فقط یه آدم ِ ساده نیست برات، دلت میخواد دوستش داشته باشی، فکر میکنی، اینبار که دیگه تنها نیستم، کلی آدم دوروبرمه، کارام داره پیش میره، 1-2 ماه دیگه هم درس ِ تمومه. پس چرا ؟ همیشه وقتی یه چیزی کم داشتم، میرفتم سراغ یه رابطه، یه اشتباه ِ همیشگی... که دیگه قرار نبود تکرار بشه...

مدلش فرق داره، شاید اندازه خودم کتاب خونده، سفر کرده، میفهمه، فکر میکنه، بهونه نمیاره، میشینم باهاش حرف میزنم، راستشو میگم: " نمیدونم الان باید چه احساسی داشته باشم بهت، ولی دوست دارم بیشتر از یه دوست ِ ساده باشی برام." ولی خودم هرجور فکر میکنم، میبینم نمیشه، اون احتمال زیاد موندنی نیست اینجا، منم که خیلی هنر کنم بگم 1 ماه بعد کجا ممکنه باشم. از همه اینا گذشته، اونم میگه که احساسی بیشتر از یه دوست نداره بهم، نمیتونه داشته باشه.....

حس میکردم از من بدش نمیاد، ولی من که جای اون نیستم، خیلی هم فرق نمیکنه که دلیلِ واقعی این باشه یا هرچی دیگه. ولی برام مهم بود برخوردش، میتونست مثل خیلی ها بگه باشه، fun داشته باشه با من، یه روزم بگه خوب کافیه خداحافظ...

خیلی سخت بود، جلوش بشینم و بگم و اینجوری بشنوم، حدس میزدم البته اینجوری بشه، ولی خوب باید میگفتم، گفت نمیخوام اذیت بشی، نمیخوام تقصیر ِ من باشه چیزی، حتی اگه لازمه همو کمتر ببینیم....

پس هستن هنوز آدمهایی که وقتی میفهمن دوستشون داری، احساس مسئولیت میکنن و نگران میشن....

دیگه چیزی نگفتم، پیشونیشو بوسیدم و اومدم....

حالا باز منم، یه پسر ِ بی نهایت احساساتی که خودش میدونه، باید فاصلشو حفظ میکرد، باید خودش حواسشو جمع میکرد، ولی خوب یه قسمتی از زندگی ِ من باید همیشه اینجوری باشه، من همیشه باید یه نفر و داشته باشم،

آتنا  نوشته بود :

برای بعضی آدما باید یه نفر توو زندگیشون باشه

که به خاطرش کمتر سیگار بکشن، که ورزش کنن، که از خودشون مواظبت کنن و...

اون یه نفر اگه باشه دیگه زندگی براشون مهم میشه
هوس ِ خودکشی به سرشون نمیزنه، دلخوشی دارن واسه زنده بودن
تلاش میکنن؛ با انرژی کار میکنن و رو لبشون همیشه لبخندو حفظ میکنن.
البته بعضی آدمای دیگه هم هستن که نیاز ندارن به این یه نفر؛ خودشون امید به زندگی دارن و نمیدونم دقیقن که از کجا تأمین میشه براشون، اما خب همیشه بهشون غبطه میخورم.
خلاصه که برای امثال ِ من پیدا کردن ِ اون یه نفر خیلی مهمه، اگه نه که زندگی تخممونه و فقط داریم زنده میمونیم و خبری از زندگی کردن نیست.
هروخ اون روزی رسید که یه کاری رو خلاف ِ عادت ِ نادرستِ همیشگیتون و به خاطر ِ یه نفر دیگه انجام دادین، بدونید که اون یه نفر ارزش ِ دوست داشته شدن داره، هرچند کوتاه مدت...

 میرسم خونه، بازم شهرام شکوهی، یکم بغض، چند تا قطره اشک، نه اینکه ناراحت باشم، غصه ندارم ولی دلم خیلی وقته تنگ شده، واسه خیلی چیزای قدیم، واسه دوستام، اتاقم، دلم یه بهونه میخواست، که امروز دادم دستش...

درست یا اشتباه نمیدونم، تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم، حتی اگه این حس و فقط واسه خودم داشته باشم، هیچ وقت نفهمه و بهش نگم، حتی اگه واسه 2 ماه باشه، این همه آدم ِ بی ارزش به 1000 دلیل اومدن و توهم ِ دوست داشتن و وابستگی و داستان های تکراری. یه بارم هم خودم تصمیم بگیرم یه آدم ِ با ارزش و دوست داشته باشم و از بودن باهاش لذت ببرم، هرچند کوتاه. هروقت هم باید بره، بگم ممنون که دوست ِ خوبی برام بودی، دوستی که هدفش فقط دوستی بود....

لینک
شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ - ٤:٥٥ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   یه دوست قدیمی   

نوشتن واسه من یه کار ِ مقدس حساب میشه، چه خوب چه بد، هرچی باشه وقتی مینویسم یه معنی دیگه داره برام. شاید واسه همین باشه که خیلی از اون نوشته ها اینجا نمیاد...نوشتن از آدمها (نوشتن ِ واقعی البته نه غر زدن) خیلی سخته...

یه سری چیزا، یه سری از جاها، یه سری اشخاص میتونن مسیر زندگی آدم و تغییر بدن...

این دفعه دلم میخواد از فرزام بنویسم، نوشتنش خیلی سخته، یه سری مرام و معرفت و مردونگی و اخلاق خاص و نمیشه نوشت، نمیگنجه تو غالب کلمه ولی چاره چیه؟ باید یه کاری میکردم.

با فرزام سر ِ والیبال بازی کردن آشنا شدم، خیلی سال پیشا ( پیر شدم دیگه تاریخ یادم نمیاد) یه تور والیبال بسته بودیم تو محوطه بلوک 14 و بازی میکردیم، هر از گاهی هم این داش فرزام میومد یه دستی به توپ میزد و میرفت، پای ثابت نبود ولی طرز بازیِ خاصش جالب بود. خلاصه رفته رفته رفیق شدیم و موندیم، تابستون که تموم شد خیلی از بچه ها پخش و پلا شدن ولی همون تعداد کمی که موندیم، با هم صمیمی شدیم.

مسلما خاطره زیاده ولی یه سری هاش و بیشتر دوست دارم. اینا نقاط کلیدی ِ زندگی ِ منه، بعد از یه سری از اینا کسری دیگه اون کسری ِ سابق نبوده...

یادم میاد اولین شیشه مشروبی که خریدم از یکی از بچه های دانشگاه بود، نمیدونستم اصلا باهاش چی کار کنم، چجوری بخورم! اسمش هم خیلی خاص بود! "ozzo" بود فکر کنم، یونانی بود. خلاصه زنگ زدم به فرزام و بعد از تحقیقات فراوان به این نتیجه رسیدیم که اینو با آب قاطی میکنن میخورن!( چه مزه وحشتناکی هم داشت). قرار گذاشتیم پشت 12 و 4 تا نخ springwater هم گرفتیم و من برای اولین بار با یه رفیق و به سلامتیِ هم رفتم بالا ;)

یه پیکان دولوکس مدل 60 داشتم سفید، چراغ بنزی! تا سال 88 هم قبل از اینکه کاترین ( 206 ام ) و بخرم، نگهش داشته بودم. یه روز میخواستم بشورم ماشین و زنگ زدم فرزام بیا کمک! خلاصه جلو بلوک 14، پاچه ها و آستینا و زدیم بالا، با سطل آب و لنگ افتادیم به جون ماشین! صدای آهنگ و هم زیاد کرده بودیم باهاش میخوندیم. بعضی وقتها اگه کسی نبود یه قری هم میدادیم! از شانس ما اونروز به صورت خیلی غیرعادی پشت سر ِ هم از جلومومن دخترا سوار ماشن رد میشدن و مارو میدیدن برامون بوق هم میزدن!

قضیه لیلی مال خیلی قبل ِ ( سال 85) ولی اتفاقی بود که خیلی چیزا رو برام تغییر داد. بزرگ شدم بعد از اون اتفاق و تو تغییر رفتار و خیلی چیزهای دیگه اون موقع فرزام نقش اصلی و داشت. خلاصش این بود که من با یه دختره خیلی بزرگتر از خودم(6 سال فکر کنم) دوست  بودم و طرف هم یه جورایی منو اذیت میکرد، منم ابلهانه درگیرش بودم.یه بار من بهش پول قرض داده بود و برام چک کشیده بود، بعد از اینکه بالاخره به هم زد باهام من چک و نقد نکرده بودم، واقعا وقت نشده بود، بعد رفته بود با یه پسرِ از این هیکل گنده ها دوست شده بود زنگ میزد چرت و پرت میگفت و میترسوند منو که چک و نقد کن و من دست چک جدید میخوام بگیرم و اینا ! منم واقعا میترسیدم ولی کرمم هم گرفته بود! تا اینکه یه شب با فرزام بودم زنگ زد. جمله فرزام دقبق یادمه : " دادا تو چرا میترسی، اولا اون دختره باس بترسه بعدم من پیشتما " . گوشی و گذاشتم رو اسپیکر و 2 تایی از خجالتش در اومدیم، فرزام خط میداد و من تا آخر ِ جمله رو میرفتم! البته خیلی مودبانه.اون شب یه چیزایی تو من عوض شد، اون شب یکم بزرگ شدم...یادمه دفعه بعدی که لیلی زنگ زد، لحن حرف زدنش عوض شده بود، میدونیت دیگه با بچه طرف نیست...

دیگه شده بودیم پای ثابت ِdrink پشت 14،ماهی 1-2 بار، نوبتی هم بود، ساعت 9 یا 10 میرفتیم و 2 ساعتی بودیم، معمولا هم بعدش بحث به خدا و عرفان و اینا ختم میشد، اون شبا رو دوست داشتم...داش رضا ج هم اضافه میشد بهمون بهضی وقتها البته...

تازه که رفته بودم سرِ کار، 4 نفری با فرزام و مهدی و رضا قلیون خریدیم، شب ها 10 اینا تو محوطه 14 میرفتیم قل قل! کلی عکس و فیلم داشتم از اون موقع ها ولی گوشیم که خراب شد همش پاک شد، حیف. یادمه یه بار فرزام داشت با ریتم آهنگ ذغال و میچرخوند جو گیر شد آتش گردون خورد تو سرش :D کلی خندیدم!

قبلا نوشتم ولی بازم میگم، سر ِ قضیه یانا کاری کرد که از هر رفیقی بر نمیاد، ساعت 9 اینا زنگ زدم شرق ِ تهران بود قرار هم نبود شب برگرده، ولی وقتی دید من حالم خیلی خرابه، پاشد اومد رفتیم خونشون، حرف زدیم تا 4 صبح، چایی بود و شکلات تلخ و حرف های من....

سر ِ همون قضیه، وقتی که دیگه بالاخره تموم شد، من خیلی داغون شدم، الان واسم عجیبه که چرا و اصلا چجوری من اونقدر له شده بودم! ولی این بادم نمیره، تنها رفیقی که نشست و من کنارش گریه کردم فرزام بود، هیچی نگفت، نه نصیحت کرد، به گفت خجالت بکش نه هیچی، من گریه کردم، آروم شدم و هیچ وقت به روم نیورد اون روزو....

البته رفتن ِ سر ِ کار و مأموریت های من باعث شد مقدار زیادی فاصله بندازه تو رفاقت هر شب و با هم بودنها تا اینکه اومدم اینجا. همین ارتباط گاه بی گاه فیسبوک مونده برام و skype اگه فرصت بشه و شانس بیاریم با 4 ساعت و نیم اختلاف زمانی...

3 تا عکس بیشتر نداریم با هم، همونا رو که میبینم، دلم خیلی تنگ میشه واسش،واسه اون دوره منحصر به فردی که باهم داشتیم، از آهنگهایی  که با هم خاطره داریم و وقتی گوش میکنم یادش میفتم.

نمیدونم منم دوست خوبی براش بودم یا نه، اونقدر همیشه مرام داشته که هیچ وقت اگه بدیی هم بوده به روم نیاورده. خیلی چیزا رو مدیونشم. به قول خودش: " چشم مایی داداش" ، " یه دونه باشه ".

لینک
دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ - ۸:٢۸ ‎ق.ظ - Lonely Knight

   آدمها میان و میرن   

چند روز بود جمله ای مرتب تو صفحات مختلفِ  FB نقل میشد که میگفت: "بعضی ها پیاده میان تو زندگیمون از پیشمون با بنز میرن" یا یه همچین چیزایی.

یکی دوبار که ببینی به نظر از همین جمله های الکی میاد ولی خوب که دقت بکنیم میبینی خیلی حرف داره.

نکات ریزی که ممکنه به چشم نیاد یا تو خاطر نمونه واسه همین یه چند تاشو واسه نمونه اینجا داشته باشم خوبه.

 اینا رو لطفا ربط ندین به رابطه آخر من! ممکنه اون رو هم شامل بشه، ممکن هم هست نشه! من چیزایی رو که یادم هست

( تو رابطه خودم و رابطه هایی که دوستام داشتن و منظور فقط رابطه عشقی نیست!!!)

میگم و البته خیلی از اینا تو ایران کار برد نداره:

*بلد نبود حتی لباس سِت کنه، باهاش 4-5 بار میری خرید، حتی یه سری خودت براش لباس میخری، جوری میشه که یواش یواش سلیقه تو غالب میشه تو نحوه پوشش و حتی مدل موهاش، همه که ازش تعریف میکنن خوشش میاد ولی شاید 10سال بعد عکس هاشو مرورکنه، تازه میبینه چی بوده، بعد از تو چی شده!

*غذای محبوبش همبرگریِ سرِ کوچه بوده تا حالا! براش آشپزی میکنی، تازه یادش میاد دست پخت مامانش چی بوده و جای خالیش براش پر میشه به حدی که دیگه بدش میاد بیرون غذا بخوره...

*تو یادش دادی روزی 2بار باید دوش بگیره!

*بعد ِ یه عمر درس خوندن تازه روش درست و یادش دادی با اینکه از وقت درس خودت زدی...

*ار تنهایی درش آوردی و بهش امید دادی که همه چی درست میشه، یاد میگیره و میره

نمونه زیاده ولی اینا زیاد به چشمم خورده

هدفم از نوشتن موضوع این نبود که بگم (یا شما با خودتون بگین) آره درسته، فلانی هیچی نبود و با من آدم شد، زندگی یاد گرفت و از این حرفها. هدف اینه که اگه ماها (مخاطب خاص : خودم) اینقدر سطح بالا هستیم تو "یه سری از مسائل" و قابلیت الگو بودن داریم، خوب نیست سرِ لج بازی با زندگی یا جمله های معروف و تکراریِ :"اون که رفت دیگه بقیش به درک" و "به خاطرِ کی" و .... از شخصیت خودمون بیایم پایین.

خیلی بیشتر بهم حال میده که وایسم جلو آیینه بگم:" دمت گرم فلانی اینا رو هم از تو داره" تا یه جونور کتک خورده و لِه و تو آینه ببینم....

درضمن، این با منّت گذاشتن سرِ طرف فرق داره، من(ما) خیلی بالاتر از این هستم (هستیم) که اصلا این کارا حساب شه، منظورِ نهایی "خودم ُ عشقِ" بود.

فداتون بشم

××× دیدم خیلی حیف یکی از نظرات این پست و ننویسم اینجا :

[IP: 2.176.175.113 ]دوشنبه، ٩ امرداد ۱۳٩۱  - ۵:۴۶ ‎ب.ظ
ازت متنفرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
نویسنده هم نداشت ! عاشق این جور آدمهام
لینک
دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ - ۸:٤٦ ‎ق.ظ - Lonely Knight

   امشب ِ من بی تو   

امروز دوست کارن اومد و ما رو برد شهر بازی، همونجا که 1 سال قرار بود بریم و هر بار تو کار داشتی و نمیشد... رفتم بالاخره.

خونه که رسیدم، حال عجیبی داشتم، رفتم پایین.

نشستم سر ِ همون میزی که اولین بار اومدی پیشم نشستی، یکم موندم، بعد رفتم تو همون آلاچیقی که همیشه تا 3 صبح تو تاریکی میشستیم و حرف میزدیم، تو حرف میزدی و من با همون لبخند که همیشه میگفتی "هست تو هر شرایطی" گوش میدادم...همونجا که بهم گفتی کسری دوست ندارم سیگار بکشی و همون موقع "به خاطر تو" دیگه نکشیدم. همون جایی که اولین بار بوسیدمت و همونجا که آخرش عاشقت شدم.

نبودی.... نشستم و نبودی.... یه سیگار روشن کردم، با هر پک که سیگار می سوخت و خاطره هایی که باهات داشتم ُ می سوزوندم و خاکستر شد. سیگار و خاموش کردم و برگشتم، رسیدم به همون میزی که همیشه اون موقع ها پشتش میشستم و کار میکردم، همونجا که اولین بار بهم گفتی "دوستت دارم" و دویدی رفتی... یه سیگار، یه سری خاطره که باز هم خاکستر شد و باز هم تو نبودی. شاید تو اون لحظه یهو دلم خواست باشی و وقتی پاشدم، دیگه نخواست. من موندم و یه مشت خاطرۀ خاکستر شده روی زمین....

دوستی نوشته بود: - کوچکتر از اتم هم پیدا شد، زیباتر از تو هم هست... و احمق تر از من....

بالاخره تو هم خاکستر شدی...

لینک
یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ - ٩:٤٥ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   یک مقدار حوادث درهم !   

مشاهده یادداشت خصوصی

لینک
سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱ - ٥:٠٢ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   میترا   

مشاهده یادداشت خصوصی

لینک
دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ - ٤:۱۳ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   سال 90   

بعدا نوشت : بعد از مدتها بوی اتاق خودم هنوز تو خاطرم هست، نمیدونم این آرامش لعنتی که دارم الان از کجا میاد، من از وقتی برگشتم ایران بیشتر تو خونه م، چیه که اینقدر فرق داره...؟

---------------------------

سال 90 با همه خوبی ها بدی هاش گذشت،همیشه این موقع ها من یه خلاصه نویسی داشتم و این حرفها. الان حسش نیست چون تموم کردن این پروژه فوق لیسانس تمام ذهنم و مشغول کرده.

میتونم بگم پارسال پرماجرا ترین سال عمرم بود. خوب و بد همش و پشت سر گذاشتم و خوشبختانه هنوز سرِ پام، خوب و سالم، شاید حتی محکم تر از گذشته. فرصت و حس و حال نوشتن نبود، بیشتر فرصت. شاید شروع کنم واسه اینکه یادم نره چیا بود و چیا نبود.

سال خوبی داشته باشین

لینک
سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱ - ۱:۱٠ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   آدمها   

مشاهده یادداشت خصوصی

لینک
دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ - ۱:۱٥ ‎ق.ظ - Lonely Knight

   Rest in Peace bro...   

میرم دانشگاه، گیر کردم تو انجام یکی از پروژه ها و وقت هم ندارم. میبینمش. با هم صحبت میکنیم، قدم میزنیم.

ازش کمک میخوام و قول میده برام چند تا مطلب بفرسته

خوشحاله که چند روز دیگه دفاع داره و فوق تموم میشه. تشویقش میکنیم برای دکتری

لبحند از رو لبش دور نمیشه

صبح میام دانشگاه، میبینم 3:30 صبح برام فرستاده، نوشته اونقدر گشتم تا برات پیداش کنم. خوشحال دست به کار میشم تا دوستم میاد....

" 6:30 پیداش کردن، از بالکن افتاده" دیگه نمیفهمم....

Arier Isaac

چند روز دیگه تولدت بود...روحت شاد پسر

لینک
پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ - ٦:۱٤ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   بازم عنوان نداره !   

اومده کامنت گذاشته: " وقتی دیدم اینقدر موفقی و زندگیت یه تغییر اساسی کرده کلی برات خوشحال شدم. یه کم از نوشته هاتو خوندم و یه چیزایی از گذشته یادم اومد. نخواستم بی تفاوت بگذرم. فقط خواستم بدونی من اون موقع به نظر خودم درست ترین کارو کردم. تو نمی دونی اون موقعی که دلت میخواست کنار من باشی چه خطری تهدیدت می کرد. ولی من نون و نمک شمارو خورده بودم و باید ازت مواظبت می کردم"تازه زیرش و امضا کرده یه دوست قدیمی !!!!ابرو

هی خواستم هیچی نگم دیدم نه خیلی وقته به هیچکس گیر ندادم وقتشه!منتظر

اولا که این عادت مخفی کردن اسمت هنوز از سرت نیفتاده؟ اگه جمله آخر و نمی نوشتی نمی فهمیدم کی هستی، البته قبلا یه سبز باشید یا همچین چیزی هم بود،نه؟ و مهم اینکه حق نداری خودتو دوست من حساب کنی! اون بلاهایی که سر من آوردی 3نفر نشستن زور زدن جمع شد! خدا میدونه اگه فرزام نبود دیگه چه ها با من میکردی. میدونی اسمت هیچ وقت اینجا نیومد، چون اصلا مهم نبودی ولی الان اینهمه سال گذشته میدونم باعث اتفاقات مهمی شدی، با این کامنتت همش یادم اومد. اگرچه تو فقط یه چیزایی یادته،نه؟! یادت میارم!

ییهو نمیدونم از کجا اومدی تو زندگی من، بهونت بولینگ بود. صمیمی شدی یا بهتر بگم منو درگیر خودت کردی. همه مدتی که بودی عصبی بودم، حس میکردم باید بهت جواب پس بدم و بدون اطلاع تو آب هم نخورم. دنبال N تا پسر بودی منم دنبال خودت میکشوندی، تظاهر هم نمیکردی! من بچه بودم چی می فهمیدم. نوشته های اون موقع رو که میخونم دلم به حال خودم میسوزه! همش باهام دعوا داشتیم، هرچی الان فکر میکنم یه روز خوبم یادم نمیاد، همش قهر میکردی و منم مقصر بودم! آخرش هم که یادت نرفته که به خاطر یکی دیگه میخواستی بری شمال ولی منم راضی کردی باهات بیام. اقلا صبر نکردی برسیم تهران! از روزی که رسیدیم تو بقلش بودی!تعجب

اما! ازت ممنون میشم هربار که با فرزام یا محسن صحبت میکنم، تنها دلیلی که وقتی زنگ زدی تا ببخشمت باعث شد قبول کنم همین بود. فرزام یادم داد وقتی منو تهدید میکنی ازت نترسم، کم نیارم جلوت و فکر کنم مکالمه آخرمون که خونه دوستت بودی یادت بیاد. وقتی گفتی برو یه جا صحبت کن که رفیقات نباشن چون دیدی که اون پسر بچۀ ساده که دعواش میکردی بغض میکرد به جایی رسید که این دفعه تو ازش ترسیدی! حتی تا جایی که به دوست جدیدت گفتی زنگ بزنه و اون طفلک هم کارش به معذرت خواهی از من کشید! از اون شب هر بار دور هم جمع میشدیم، یه پیک هم به سلامتی تو میرفتیم بالا که " عدو سبب خیر شد".بازنده

باورت نمیشه اما هنوز به اسم تورو یادشونه و حتی یه جُک بین دوستای من به اسمت معروفه! همون شب که تهدید کردی چند نفر و میفرستی سراغم و ما چقدر خندیدم!هورا

* نون و نمک نخوردی چایی و قند بود فقط!

* تنها خطری که تهدیدم میکرد موندن کنارت بود که رفع بلا شد!

*باور کن به جون ارغوان(lol) اصلا دلم نمیخواست کنارت باشم، منو اغفال کرده بودی!وقت تمام

---------

آخیییییییییییییییش! خوب شرمنده اینا ییهو اومد منم نوشتم، لطفا کسی ایراد نگیره و من اصلا خون خودمو کثیف نکردم! در طول نوشتن هم همه خاطرات زنده شد کلی خندیدم.چشمک

اما خبرها ! بابا اومده به 2هفته اینجا بمونه، منم کلا ایران برگشتن و تا پایان سال عقب انداختم، زودتر بخونم تموم شه بهتره.اوه

دوشنبه رفته بودم سفارت کار داشتم، یه رستوران اون کنار بود رفتیم با بابا آبگوشت خوردیم. باورتون نمیشه، موقع خوردن اشک تو چشمم جمع شده بود، بعد از 1 سال، آبگوشت، ترشی، نون سنگک. واسم رویا بود!نگران خلاصه زندگی کردم اون روز تا 9 شب کلاس داشتم ولی سرحال بودم!

آهان! نکته مهم اینکه چه معنی داره هر که میرسه سلام میکنه میگه GF دار شدی یا نه؟! میرم نت معصومه میپرسه!(البته اون میگه نگیر) رامتین گیر میده پیدا کن اونم چینی!!منتظرمیرم خونه همسایم میپرسه، بچه های کوه میپرسن، فقط کم مونده رئیسم بگه! دارم شک میکنم اومدم اینجا درس بخونم یا زن بسونم! بابا این کارا چیه کی وقتشو داره، کی حوصلشو داره. تازه از همه مهمتر من یکی و دوست دارم بهش هم احساس تعهد میکنم. حله؟قلب

از اون طرف یانا میگه چرا دوستات منو میبینن فرار میکنن! مگه من زشتم! حالا اینکه علیرضا اصلا تهران نیست کی اینو میبینه در میره من نمیدونم ولی به فرض هم جوابش واضحِ به نظر من فقط یکیشو میگم: شهاب در جریان بازی ها یانا ( این اسم بعدا انتخاب شد) اصلا با یانا ok نبود،یه بار که قرارشد بریم کوه، sms زدم که "مجبور نیستی وانمود کنی پس فردا هم که برمیگردی انگلیس! دیگه نمیبینیش"، جوابش این بود:

“oh no! she will come to England, hunt me down and kill me” !!!!استرس

این sms و هنوز دارم بعضی وقتها ببینم بخندم! و ظاهرا این سری که باز رفته ایران با مرتضی جلو دانشگاه دیدنش فرار کردن!

یانا عزیزم، خوب دوسِت ندارن، تقصیر منه؟ البته به جون یانا نمیدونم شهاب از چیه تو می ترسه!چشم

به خدا این پروژه همه وقت منو میگیره، حتی فرصت نمیکنم یه سر برم Australia!!

حالا به مرحله ساخت که رسیدم براتون عکس میذارم ببینین حالشو ببرین! دمه همتون گرم. دوستون دارم. قررررررررررررررررررررررربون خودم برینبغل ( دفعه پیش من رفتم نوبت شماس )

 

لینک
سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ - ٤:٥٩ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   کوتاه و مختصر   

خوب ! مدل شماره ای :

1- امتحانات تموم شد و من در تعطیلات به سر میبرمهورا، البته هنوز تو این خراب شده!(بد بختی حتی نمیشه گفت بلادِ کفر!!!) ویزام آماده نشده و پاسپورتم هنوز نیومده، ظاهرا برای همه ایرانیا این سری به مشکل برخورده ولی دلتونو خوش نکنین منو بیرون نمیکنن!چشمک فعلا هم نشستم خونه دارم فقط فیلم میبینم، تو این هفته 2تا سریال و 15تا فیلم دیدم!

2- خبر جالب بعدی اینکه بالاخره وبلاگ کافه کسری رو راه انداختم! قرار بود کافه شناسیِ تهران و خاطرات باشه ولی خب کو تهران؟!افسوس پس یکم تیریپش تغییر کرده! ماهی 2بار هم آپ میکنم منظم چون نوشته زیاد دارم براش. خوش حال میشم نظرتونو راجع بهش بدونمخیال باطل

3- منو تو facebook اضافه کرده، میگم شما؟ پیام میده چند ساله وبلاگتو میخونم و میبینم رو wall من نوشته "خوشحالم که نویسنده وبلاگ معروف شوالیه نقره ای از دوستای منه" !!! WTF  معروف وقت تمام؟؟؟؟

4- نمره ها هنوز نیومده همش، فعلا دوتا A  دارم، خدا رو چه دیدی ییهو معدل کل هم A میشه کلی دور هم میخندیم! انصافا تو این 3هفته امتحانا به اندازه کل 5سال لیسانس درس خوندم، شایدم بیشتر!یول

5- پسر خونه بزرگ داشتن چقدر سخته! البته داشتنش که نه تمیز نگه داشتنش! دیروز ساعت 11 تا 16 داشتم مثل سیندرلا کار میکردم تموم نمیشد! 1کیلو وزن کم کردم! ولی خونه شده مثل دسته گلاوه

6- تجربه چیز جالبیه ! این همه داستان آدم میشنوه از آشپزی این تازه عروس ها که فکر میکنه چه خبره؟! دیدم وقت که دارم یکمی هم آشپزی کنم:

بله ! سبزی پلو با گوشت و لوبیا پلو ! اصلا هم سخت نبود خیلی هم خوشمزه شد.مژه

** اضافه بر سازمان

یه چیزایی از روزگار خیلی باحاله، تو وبلاگ گردی هام کلی برمیخوردم به ابن جمله "واسه اونی که میدونم هیچ وقت نمیخونه". اینم یه مدلشه دیگه. حرفهایی که میخوای بگی، نمیشه و میگی بالاخره و میدونی که هیچ وقت نمی فهمهخنثی

حالا داستانِ من چی بود، تازه که اومده بودم یه بار یکی و دیدم (بهش بگیم gipsy) تو نگاه ازش خوشم اومد. نه اونقدر شدیدا! ولی جرقه زد!عینک تو کل این مدت فقط 1بار دیگه دیدمش و تماس چندانی هم نداشتم باهاش( وقت نمیشد، نمیدونستم به چه بهونه ای و هزارتا دلیل دیگه) تا اینکه یه روزِ خیلی خوب داشتم باهاش. ولی خوب طبق معمول خراب کاری شد! سر یه قضیه ای با دوستش مشکل پیدا کردم(طرف به خودش زیادی مطمئن بود 2بار پیشنهاد دوستی منو قبل از اینکه پیشنهاد بدم رد کرده بود نمیدونم چه اصراری داشت به من بقبولونه ازش خوشم اومده و نباید!زبان) و از بد داستان طرف آدم بددهنی هم بود ولی نمیدونم چرا تلافی شو سر این طفلک درآوردم. به قول خودمون چشمامو بستم دهنمو یاز کردم!بازنده البته فحش ندادما ولی خوب دوستانه هم نبود.بازنده خیلی جا خورد حق هم داشت. تا به خودم اومدم دیگه کار از کار گذشته بود و. . .

بدبختی اینه که نه میتونم کل داستانو بنویسم که چی شد(نوشتما ولی نمیذارم اینجا چون هنوز برام مهمه) نه کسی نیست بهش بگم. البته به علی گفتم و چند تا نکته خیلی جالب از توش در آورد ولی دلم غصه داره. حالا طرف رفت اسم منم پس فردا یادش میره(البته علی میگفت احتمالا دلش باهاته-که شک دارم-) ولی ناراحتش کردم بی هیچ دلیلی. از کل داستان اینو بیشتر از همه دوست ندارم.نگران

بعدا نوشت:" به اصرار علی بهش زنگ زدم باهاش صحبت کنم شاید فرقی کنه، بعد از ٣-۴ روز کلنجار رفتن زنگ زدم و خیال باطل...... گوشیو برنداشت ! خنثی

خوب نمیتونم بگم علی چی گفت وقتی شنید این حالت پیش اومد!( این که طرف لیاقت تورو نداشت خوبش بود(نیشخند باقیشو خودتون حدس بزنین... فکر نمیکردم همچین آدمی باشه طرفم . . . چشم

 

لینک
دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ - ٧:٠٦ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   آسمون اینجام بی ستارست...   

جمله عجیبیهِ واسه شروع کردن، البته این چند وقته همه چیز عجیب بوده واسم، از تحمل حرف آدمهایی که تا میشنون اومدی مالزی فکرشون میره سمت "عجب عشق و حالی میکنه" تا ...هایی که تو چشماشون میخونی "عجب احمقی ِ اومده مالزی واسه فوق لیسانس". البته خوب واسه یکی مثل من که اهمیت نمیده مسئله بزرگی نیست ولی خوب بعضی وقتها با چیزای دیگه که جمع میشه رو اعصاب میره. از ایران مرتب بچه ها پیام میفرستن دوست پیدا کن، اینجا استادا بهم میگن دوست پیدا کن. بازم حرف احمقانه! چرا؟ وقتی یکی و دارم مثل علیرضا که از وقتی اومدم هفته ای اقلا 1 بار زنگ زده بهم. میتونم حس کنم تو حرفهاش دل اونم تنگ شده. نمیتونم به اون بگم دوست، به بقیه هم بگم دوست! آره میدونم دارم زیادی سخت میگیرم، زیادی انتظار دارم،ولی مگه جز این باید باشه؟ مسئله اینجاست که با تنها بودن مشکلی نداشتم، خیلی هم با خودم حال میکردم، ولی وقتی لذت داشتن دوست خوب و تجربه میکنی. . . .

اتفاقا این سفر کلی داره جالب میشه. آدمهایی که تا 2-3 هفته اول سراغ میگرفتن و رسیدن به جایی که پیغام میذاری هم زورشون میاد جواب بدن. ای بابا . . .

رفتم 1 ماه پیش با کلی ذوق و شوق بلیط کنسرت سیاوش قمیشی خریدم، کِی فکر میکردم کنسرتی که به خاطرش حاضر بود برم دوبی یا ترکیه و نشد، اینجا نصیبم شه. بالاخره اتفاق خوب هم باید بیفته دیگه. قشنگیش اینه که سه شنبه هستش. کلاس دارم(که میپیچونم) و فرداش امتحان! خوشیِ مضاعف نه ؟

دانشگاه داره خوب پیش میره! راستی اینم عکس دانشگاه من!

البته این واحد تهران شمال شونه! دانشگاه اصلی(South Campus)  چند تا خیابون جنوب تره، ما ارشدها و یه سری رشته خاص واسه خودمون دانشکده جدا داریم!

این تیپ و دوست دارم، تی شرت کادوی سارا بود برای تولدم کلی سال پیش و ایران هیچ وقت نپوشیدم ولی روزی که اینجا پوشیدمش همه تعریف کردن، در کل اون روز شاد بودم حسابی.

امتحانای میان ترم داره شروع میشه، افتادم به درس خوندن بعد از 3-4 سال و چقدر سخته. ماه دیگه این موقع وسط امتحانای پایان ترمم. خدا به خیر کنه!

**بعدا نوشت: 4شنبه سوری (15 مارچ) دانشگاه بودم، کلاس کنسل شد و تو راه خونه زنگ زدن که شب بریم بیرون؟! خوب کار دیگه ای نداشتم، رفتیم یه جا پر ایرانی بود و از رو آتیش پریدن و بزن و برقص و از این حرفها. عکس زیاد گرفتیم اینم یکیش :

*** خیلی بعدا نوشت ! درگیری میان ترم ها و پروژه ها و برگشت مامان به ایران فرصت نداد وبلاگ و به روز کنم، پس صبر کردم چندتا اتفاق جمع شه با هم و البته وسط امتحانای پایان ترم!

- میان ترم ها به خیر گذشت

- کنسرت سیاوش و آرش در حد یه پارتی بزرگ بود با یه DJ بد ! کلی خورد تو ذوقم ولی به جاش گوگوش عالی بود و هیچی کم نذاشت.

- با 4 تا از بچه محل هامون رفتیم یه روز گشتیم، بد نبود و یه سری خاطره قشنگ

- 5شنبه رفتم مهمونی(7 آپریل)! از نهار بودم و شب به اصرار موندم، هم دلم نگران امتحان دوشنبه بود هم بعد از مدت ها تو یه جمع میشه گفت دوستانه بودم. البته نصفش و زده بود تو خط مسخره بازی که به خودم بقبولونم چقدر الان شادم! همش یاد شب نشینی هامون تو اکباتان می افتادم و دوستایی که برای هم چقدر عزیز بودیم...البته بعدش اتفاقات خیلی مزخرفِ جالبی افتاد که اینجا نمیشه گفت! شاید یه جا دیگه سر فرصت !

عوض شدم، تقریبا داره خودمو یادم میره، از اون کسری که معروف بود به اعتماد بنفس داشتن دارم دور میشم. و البته از تظاهر کردن هم دارم خسته میشم. البته نه شرایط سخته نه درسها. فقط دوست ندارم، به دلم نمیشینه و این از همش بدتره. هرچقدر هم به نظر خوب بیان، از بیشتر آدمهای اینجام دارم خسته میشم، آدمایی که فکرشون و بدتر دلشون باهام یکی نیست و مجبوری دورا دور داشته باشیشون. و شاید یه روز گفتم  ... لقِ همشون و تنهایی و ترجیح بدم! بد نیستن ها، مدلشون با من فرق داره، شایدم من بدم...

4ماه گذشت و اگه 4 سال هم بگذره اینجا خونه نمیشه. ولی چه میشه کرد، راهیه که اومدم توش و باید تمومش کنم. حالا یکم اعصاب خوردی و شبهه افسردگی هم چاشنیش باشه میشه تحمل کرد.

***مامان 1شنبه رفت، نیمدونم حالم چه جوریه، فقط میدونم ok نیستم. اونقدر قاطی ام که دیگه دل تنگی و از بقیه حس ها تشخیص نمیدم...

**دنیا مثل یه مغازه اسباب بازی  فروشی میمونه، عروسک پشت شیشه هیچ وقت مالِ تو نیست. . . شاید اجازه داشته باشی یکی دو دفعه باهاش بازی کنی، ولی فکر داشتنش هم محاله...            

*و یه تجربه خیلی جالب و تلخ که فرزام تو این چند سالی که باهم بودیم خودشو کشت من یاد نگرفتم و اینجا باعث یه فاجعه برام شد اینکه! : وقتی یه نفر زیاد میخوره ممکنه مست بشه! ( باور کنید ممکنه! خودم دیدم) و حرفهایی بزنه و کارایی انجام بده که نرمال نیست و عمراً یادش نمیمونه (یا نمی خواد یادش بمونه!!)و و و و نهایت حماقت تو این میتونه باشه که پس فرداش بهش یادآوری کنی تا ...ده شه فقط به شخصیت خودت چون هم از طرف مقابل انکار میشه، هم تو آدم بیشعور و بی جنبه ای قلمداد میشی! و مثل من یاد میگیری که هرچی هم fun و cool بوده تاثیر تو نبوده عزیزم، شرابش خوب بوده. خلاصه گندی میزنی که نمیشه جمعش کرد (حداقل من نتونستم) و خوب چه میشه کرد، حماقت حد و اندازه نداره!

---------------

به هرچی نگاه میکنم یه خاطره دارم، دوست دارم بنویسمشون تا یادم نره چون همینجوری خیلی هاشو از دست دادم. از بروبکس اکباتان، دانشگاه، سفرها و ... که آدمهای خاص باعث شدن به یاد موندنی بشه. البته اینجا رطوبت بالاس مخ آدم نم میشکه! ولی واسه یادآوری هستن هنوز دوستایی مثل علیرضا، آتنا و حسن که مرتب یادآوری کنن چقدر دوستم دارن...

 

لینک
چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ - ٦:٢٧ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   یه چیزایی برای هیچ کس   

** تازه نوشت !(بعدا اضافه شده )، من قبول دارم که از ادبیات نامناسبی واسه نظراتم استفاده کردم. از همه کسانی که بهشون برخورد عذر خواهی میکنم. روی صحبت من فقط کسایی بودن که نمیدونن رفتارشون و باید کنترل کنن ( همینطور خودم تو اینجا )

یادم میاد یه موقع شده بود وبلاگم مخاطب داشت، یعنی مینوشتم تا اون بخونه، البته زیاد طول نکشید. امروز که داشتم یادداشتهامو مرتب میکردم یه لحظه باد اون موقع ها افتادم. دورانی داشتما! الان واسه کی می نویسم ؟! هیچ کس ! دوباره برگشته به حالت یادآوری و مینویسم تا بعدا بونم چه حالی داشتم و می نویسم تا احساس این لحظه ها واسم بمونه.

Anyway ! خبرها از مالزی حاکیست من همچنان حالم خوبه! نسبتا خوب (واسه من که ایده آلیست حساب میشم و همه منو 0-100 میشناسن، نسبتا حرف عجیبیه !) خلاصه بد نیست. دل تنگی دوستام هنوز یه جاهایی تو دلمو میسوزونه ولی چه میشه کرد. باز دم بچه ها گرم با هرکی چت می کنم کلی امید میده و دلگرمی. علیرضا که زنگ میزنه تا 2روز شادم.

یه استادی دارم اینجا خیلی باحاله ! خودش 5ساله اومده Phd گرفته، ازدواج کرده و الان داره درس میده، هر بار منو میبینه میاد 3-4 دقیقه میشینه میگه همه چی خوبه؟ مشکلی نداری و اینا. میگه میدونم چی میکشی اولش سخته بعد بهتر میشه.

تو Msc ایرانی نیست! یه خوبی داره، کلی از آدمها منو تو دانشگاه به اسم کوچیک میشناسن خیلی جاها کارم راحت راه میوفته! دارم سعی میکنم یه کاری پیدا کنم یکم وقتم پر شه. دوباره شروع کردم ورزش کردن و پایین آوردن وزن، شدم 68 کیلو! ولی اینبار از بلایی که یانا سرم آورد نیست که به حال مرگ باشم، کلی بدن سرحالِ. فقط دلم کوه میخوتد که تو این خراب شده پیدا نمیشه. اگه برگشتم ایران هر روز صبح میرم کوه!

رابطه آدمها اینجا خیلی عجیبه، نمیدونم شاید چون من ایران خیلی راهت بودم این پیچیدگی رو نمیدیدم یا اصولا اونجا فرق داشت. میگن برو دوست پیدا کن! دلم دوستای قدیمیمو میخواد.

دلم فرزام و میخواد که واسش فرق نداره ساعت 18 یا 4 صبح تا بشینه به درد دلم گوش بده.

دلم علیرضا رو میخواد که منو ببره کافه هنر و نصیحت کنه شاید آدم شم! احسان که نه گفتن تو مرامش نیست و . . .

شاید هم به خاطر سن باشه . دقت که میکنم دوستی های من 8-9 ساله هستن و من الان تو 28 سالگی با اون تجربه ها، خیلی بیشتر منفی ها رو میبینم تا مثبت هارو. دلمو فعلا خوش کردم به 2-3 نفری که میشناسم (نمیگم دوست چون واقعا نمیدونم هنوز تعریفشون از دوست با من یکی هست یا نه)و دیدارهایی که شاید ماهی 2بار (اگه خوش شانس باشم) پیش بیاد.

هنوز خودمو اینجا تو حالت مجبور شدگی میبینم! یعنی اومدم یه کاریو شروع کردم و حالا دلم بخواد یا نه مجبورم ادامه بدم! واقعا دلم میخواد ببینم روزی میرسه از اینجا خوشم هم بیاد ؟!

** مطالب زیر نظر شخصی من ِ از چیزایی که دیدم، مخاطبم یه عده خاص هستن وگرنه اونایی که منو میشناسن میدونن...

دلم یه وقتهایی میسوزه از چیزایی که میبینم ( البته همیشه میسوزه، بعضی وقتها بیشتر) ، یه نمونش شبِ 23 بهمن بود.

سفارت به مناسبت 22 بهمن یه برنامه رایگان داشت که قرار بود محسن یگانه هم چند تا آهنگ اجرا کنه . اینم مصادف شده بود با اعلام راهپیمایی 25 بهمنِ سبزها و چون تو مالزی فعالیت سیاسی تعطیل هست "مثلا سبزها" ریخته بودن تو سالن.

چرا میگم مثلا سبزها ؟ آدم هایی که من دیدم میشه گفت 80% چند ساله اصلا ایران نرفته بودن! ندیده بودن چی شده بود و تنها مرجعشون اخبار بوده! قبول دارم برنامه رسما مزخرف بود! ولی اینا هم زیادی شلوغش کردن. آره جاهایی که مجری با اون صدای نکره شروع میکرد خوندن تا صدای شعار دادن مردم کم شه منم دوست داشتم فقط خفه شه! ولی وقتی یه سری از دانش آموزها رو برای اجرای سرود آوردن و جمعیت شروع کرد به هو کردن اصلا خوشم نیومد. تقصیر اونا چی بود؟ حتی وقتی موقع رفتن از روی صحنه چند تاشون دستشونو با علامت V بالا آوردن ولی صدای جمعیت تغییری نکرد دلم سوخت . یعنی اینا اومده بودن فقط یه شلوغ کاری بکنن ؟ فکر نمیکنم اصلا براشون مهم باشه کی اون بالاس! یا کدوم طرفیه!

محسن یگانه که اومد رو صن، یه نفر داد زد " خواننده جیره خور نمیخوایم ". بعد خودش خفه خون گرفت شروع کرد با آهنگ قر دادن و فیلم گرفتن و چند تا گوسفندِ دیگه شعار اونو ادامه دادن! این قضیه اول هر 3 آهنگ تکرار شد.من نمی فهمم! اگه بده، چرا فیلم میگیری باهاش میخونی میرقصی ؟! اگه خوبه چرا فحشش میدی؟

تازه، مگه این همه خواننده و بازیگر سینما و تاتر تو ایران از دولت حقوق نمیگیرن ؟! مگه تو تهران ما کنسرت نمیرفتیم؟! واقعا بی انصافی بود. همون اینا باید 200 رینگت پول بدن تا بشینن مثل آدم آهنگ و گوش کنن!

واسه محسن یگانه که جوونه و اولین باری بود که مالزی برنامه داشت، خیلی بد بود. دست پاچه شده بود. معلوم بود که با کلی ذوق اومده و بد حالش گرفته شده. به این کارا اعتراض نمی گن، میگن هرج و مرج طلبی ! آره دلم خیلی پره ! آهنگ هاشو دوست دارم، با خیلی هاش زندگی کردم و این مسخره بازی باعث شد اجرا نیمه تمام بمونه و تنها چیزی که نصیب من شد بعدازظهر یکشنبه ای بود که کلی منتظرش نشسته بودم، نقشه چیده بودم و خوب طبق رسم همیشگی دنیا ، ر...ه شد بهش!

لینک
دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ - ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ - Lonely Knight

   تولد کسری مبارک   

ببین دنیا باید چقدر بگرده تا من تولد 28 سالگی و تو مالزی جشن بگیرم، اینبار تنها و بدون دوستام

دلم واسه همه چی تنگ شده، دوست هام ، خیابونا، ماشینم، بازم ماشینم! اتاقم. دلم لک زده واسه BRT  و رد شدن از زیر میدون آزادی برای رسیدن به تاکسی های شهرک

واسه اینکه ته ایستگاه مترو با بچه برای راننده قطار دست تکون بدیم ، واسه همه شیطونی هایی که می کردیم. حتی قدم زدن تو کوچه های جمهوری و منوچهری با علیرضا. . . اون بار آخر تو کافه نادری

واسه اینکه با محمود برم سفر و تو راه آواز بخونه و بخندونه ما رو تا نفهمیم چقدر تو راه بودیم. الهام و اون گلدون قشنگی که برام آورد و من الان فقط به عکسی که ازش دارم دل خوشم. واسه حسن که همه چی رو با من پایه بود. فرقی نداشت رفتن تو غار باشه یا دو روز گم شدن تو جنگلهای شمال و . . .

واسه آماده کردن خونه که عصر بچه ها میومدن سرکله هم میزدیم، میرقصیدیم، آواز می خوندیم، کیک می خوردیم. دلم تنگ شده واسه علیرضا که با گوشیش فیلم بگیره. واسه ساناز که هر سال کیک تولد و از "بی بی" برام میگرفت (و حتما و فقط بی بی !) و ...

روز تولدم تو دانشگاه رفتم نت پیام های بچه ها که از 12 دیشبش تو FB نوشته بودن یا اونایی که صبر کرده بودن سر ساعت تبریک بگن کلی ذوق مرگم کرد تا حدی که استادم پرسید چی شده! سر کلاس دوستی که به واسطه کاویان معرفی شده بود (الان تنها دوستیِ که دارم) sms زد که یه وقت دلت نگیره روز تولدت پاشو بیا ما میبریمت بیرون. رفتیم پاساژ گردی کردیم، subway ساندویچ خوردیم و آخرِ سر هم یه قهوه به یاد همه بروبچزِ کافه هنر تو Starbucks و اتفاقا خوش هم گذشت بهمون.

آدم خوشبختی هستم. درسته الان وسط یکی از سختی های زندگی دارم دست و پا میزنم ولی دلم خوشه دوستایی دارم تو همه دنیا که بفکرم هستن و دوستم دارم. علیرضا رو دارم که 2 صبح زنگ میزنه حال احوال میکنه باهام یا احسان که 6صبح تهران (10 ما) از رختواب در نیومده میاد نت میگه "جونور چطوری" !! درسته دورم ازشون ولی دلم همیشه باهاشون یکیه...

********** ادامه ربطی به تولد نداره ! یعنی ربطی به هیچی نداره! الان حالم خوب ِ خوبه،هفته های اول که دپ زده بودم و داشتم عکس نگاه میکردم. نوشتنم اومد !

-------------------------------

میدونی چرا ادعا کردم که عاشقت شده بودم ؟

چون وقتی عاشق کسی هستی

عاشق همه چیزش میشی. رسمش همینه...

نه فقط چیزای خوب، باید عاشق چیزای بد هم باشی

چیزایی که اونا رو دوست داشتنی میدونی، و چیزایی که اونا رو دوست داشتنی نمی دونی

و من همه چیزتو قبول کرده بودم. اما آخرش به کجا رسیدم !

-----------------------------

*وقتی اونجوری ترکم کردی ، اولش ترسیده بودم، گیج شده بودم

فکر می کردم اگه نباشی، نمی تونم زندگی کنم

اصلا نمیدونستم باید چی کار بکنم،

بعد شبای زیادی رو به این فکر کردم

که چقدر اشتباه می کردم    و بزرگ شدم و یاد گرفتم      که چطور با تنهایی سر کنم

این از من آدمی ساخته که خیلی چیزاشو دوست ندارم

سریع از بقیه میگذره، فراموش می کنه  

اون کسریِ  قبلی و بیشتر دوست داشتم

ساده بود، راحت بود شاید یکمی هم زودباور

ولی به قول 90% دوستاش pure بود.

فکر میکنی چقدر طول بکشه خورده ترکش های چیزی که تو زندگیش منفجر شد و از قلبش در بیاره؟ اصلا میتونه؟ یه جورایی داره یادم میره دوست داشتن چه جوری بود...

*یه دختر ایرانی اینجا همسایم شده. تنهاست. زبانش خوب نیست. 2-3 بار خواست سر صحبت و باز کنه حوصله نداشتم خیلی سربالا جواب دادم رفتم. یعنی راستش اولش بدم نمیومد ولی یهو یه چیزایی اومد جلو چشمم که دلم لرزید.

قولی که به دوستم دادم یادم اومد ، یادم اومد یادگرفتم از رو هوس و فقط به خاطر اینکه اینجا تنهام یه آدم و وابسته خودم نکنم پس فردا بگم کافیه دیگه من برم دنبال زندگیم ! ببخشید ! اون موقع دلم خواسته بود. به فرض هم اون ببخشه، من خودمو می بخشم؟

تا وقتی دلت نشکسته باشه ارزش یه دل شکسته و دردی که تحمل میکنه رو نمی فهمی. یک سالی میشه که فهمیدم. پس مواظبم

*واسم جالب بود و شاید کلی تاسف برانگیز که تو یه وبلاگ جمله هایی رو دیدم که واسم آشنا بود، حتی highlightهای قرمز توی متن شبیه نوشته های خودم بود، تقریبا با همون ادبیات ولی با فاصله زمانی 1 ماه و سرِ یه داستان کاملا متفاوت. دنیای مسخرۀ عجیبی میشه بعضی وقتها...  و البته همیشه هر چی لیاقتت باشه نصیبت میشه ، الکی نباید گله کرد...

 

لینک
دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ - ٩:۱٩ ‎ق.ظ - Lonely Knight

   آخرین خاطرات سرزمین مادری   

خوب ! همیشه میام میگم من به نوشتم مدیونم، معتادم و ... باز تنبلی میکنم !

اونوقت میشه همین دیگه! این سری جمع بندی 7 تا سفر میفته گردنم ! ولی خوب قسمت شد اینا رو وقتی رسیدم مالزی تکمیل کنم و بزارم تو وبلاگ

1-غار بورنیک (2مهر) در راستای سفرهای ماجرا جویانه من با گروه البرز و دوست خوبم محمد برای دومین بار پای من به این حفره تاریک تو دل کوه باز شد. بعد از پیاده روی تو باغ های سیب فیروزکوه و در کنار حبله رود و استفاده لازم و کافی از سیبهای سرخ و شیرینی که از درختها چشمک میزد به دهانه غار رسیدیم . ما گروه حرفه ای نبودیم و وسایل خاصی هم نداشتیم در نتیجه 1-2 تالار بیشتر جلو نرفتیم . اما باز اونجا واسه لحظه ای که هدلمپ ها را خاموش کنیم و تو تاریکی و سکوت مطلق چند لحظه بشینیم کافی بود. بازم تجربه جذب نور تو تاریکی برام تکرار شد. خیلی جالبه! چشم بازه ولی تصویری به مغز نمیرسه و سیستم چِت زدگی باحالی به آدم دست میده !

2- قلعه رودخان و تجربه ای متفاوت(8 مهر): حدود 3سال پیش و با قلعه رودخان من اولین سفرم و تجربه کردم. حال روحیم خراب بود و دنبال یه راه فرار، از تهران زده بودم بیرون و اون سفر بهم گفت تنها راه رهایی من سفر رفتنه. اینبار اما در اوج خوبی و سرحالی بودم و تازه حسن باهام بود ! 5شنبه صبح حرکت کردیم ظهر نهار رو تو ماسوله خوردیم، من و حسن واسه خودمون رفتیم جنگل های اطراف و گشتیم و از فلاسک جیبی حسن نهایت اسفاده و کردیم! شب تو فاصله 1-2 کیلومتری قلعه تو یه خونه محلی ساکن شدیم که غیز از خونه یه آلاچیق هم تو هوای باز داشت. در حالی که همه از سرما زیر پتو بودن من و حسن کنار آتیش داشتیم جوجه می زدیم و حالشو می بردیم و شب هم تو هوای آزاد خوابیدیم. فردا صبحش رفتیم قلعه و برگشتیم و تنها نکته این بود که مثل همه جای دیگه پر شده بود از مغازه و . . . و از اون جنگل بکر دیگه خبری نبود. . .  افسوس

3- غار آبی دانیال(15 مهر): متل قو - سلمانشهر و در دل جنگلهای ده دانیال یه غار آبی توپ قرار گرفته ! 5شنبه صبح حرکت کردیم، نهار و کنار دریاچه ولشت خوردیم و طرفهای عصر بود که رسیدیم، از یه نفر آدرس پرسیدیم و ایشون دعوت کرد تو ایوان ویلاش چادر بزنیم! یه بارون حسابی هم داشت میومد و کلا شبِ خیسی بود . نکته جالب این سفر همراهی دوباره با حسن بود و تکرار تجربه خوب آلاشت. من واسه این پسر میمیرم! شب رطوبت زیاد بود و من خیلی بد خوابیدم ولی صبح به شوق یه تجربه منحصر به فرد با انرژی کامل حرکت کردیم. دهانه غار روی یک بلندی تو دل جنگل بود و بلافاصله پس از ورود به غار تا زیر زانو تو آب ! در مسیر غار به سختی، همراه با تحمل سرمای 17 درجه آب حرکت می کردیم. از چند تا آبشار بالا رفتیم و حفره هایی که مجبور شدیم چهار دست و پا در حالی که آب زیر گلومون میزد ازشون عبور کنیم. یه جاهایی هم ایستاده آب تا سینه میرسد و جیغ بچه ها از سرمای آب! کل غار 1800 متر بود که ما چون خیلی وقت نداشتیم بعد از 3ساعت پیشروی تا 800 متری روبروی یک آبشار نشستیم . اینجا از سکوت خبری نبود و آب بود که مرتب رومون پاشیده میشد ولی تاریکی بازهم تجربه جالبی بود.

تنها بدی این سفر خبر فوت مادر یکی از بهترین دوستام ( فرزام ) بود که از 4شنبه حال منو بد گرفته بود. تنها دوستی که تو قضیه یانا همراهم بود، یک لحطه هم تنهام نگذاشت و کلی کمک کرد جون سالم به در ببرم! خدا بهش صبر بده...

4- جنگلهای جهان نما(28 مهر): جنگلهای گرگان چند قسمت داره و آنقدر بزرگه که آدم میتونه 3-4 دفعه بره، هر دفعه از 1 طرف! متاسفانه حسن نبود ولی کاویان و بردم با خودم! البته هم نشده با محمود جایی برم و بد بگذره:D  با قطار رفتیم شاهرود و از اونجا یه ماشین تا ورودی جنگل، بعد از حدود 4ساعت پیاده روی به یه سطح صاف که جون میداد برای کمپ رسیدیم. بعد از برپا کردن چادرها و روشن کردن آتش، یه گروه جدا شدیم و تو دل شب و فقط با کمک از نور مهتاب زدیم به دل جنگل.سکوت جنگل بود و گاهی آهنگی که یکی زمزمه میکرد و همه باهاش همصدا می شدیم. بعد از حدود 2 ساعت برگشتیم و شام کنار آتیش و مثل همیشه بچه ها که نمیخواستن بخوابن!

روز بعد مسیر برگشت و چشمه و رسیدن به شهر. سفر عالی بود مثل همیشه با این فرق که راننده اتبوس هنگام برگشت در عقب و باز کرد هوا بیاد تو، کوله های ما پاچید وسط جاده!

5- گرگان و گنبد (20آبان):میشه اون یکی ور گرگان نزدیک علی آباد کتول این سفر با سعید رفتم! شب راه افتادیم تا صبح زود برسیم و وقت از دست ندیم. سعید و حسن بیدار موندن و با راننده صحبت میکردن خوابش نبره. طرفهای 3:30 صبح سعید رقص گرفته بود پاشد و شروع کرد با شلوارک و عرقگیر رقصیدن دقیقا بالاسر یکی از دخترها! یهو لیدا بیدار شد و چیزی که میدید و باور نمیکرد! گفتم نترس لیدا اینجا بهشته! سعید هم هول شد اومد بگه منم (غلمانم) گفت منم جلبکم! صبح رسیدیم زیارت و جنگلهای اون اطراف و گشتیم. فردا صبح به سمت علی آباد و دانشگاه آزاد معروفش حرکت کردیم! اونجا 7 تا آبشار و غار دیوسفید بود برای دیدن و کلی مناظر قشنگ و بکر و آشنایی با کلی دوست جدید و خوب.

6 - کویر مرنجاب(3آذر). سفر اولم به مرنجاب باز برمیگرده به سال 86 و داستان های اون موقع. اینبار یه عوض جدید هم داشتیم. معصومه هم دانشگاهی کاویان. واسه خودش موجود منحصر به فردیه! دقیقا نگاه میکرد من و حسن چه کار عجیبی انجام میدیم تا دنبالمون بیاد! غلت زدن از روی رمل ها تا بالا رفتن از درخت! صبح زود کویر بودیم و طلوع آفتاب و دیدیم. از رمل ها با رفتیم و شن بازی و غلت خورن و در آخر خوردن نهار کنار کاروانسرا... در طول سفر چون فقط کویر بود و ما هم مثل همیشه غذا کم داشتیم، کارمون به خوردن نون خشک رسیده بود! شب سمنان خونه پدربزرگ یکی از بچه بودیم وغذا کامل بود! سر شام یهو دیدم معصومه زد پس گردن کاویان! سفر جلومون پهن و همه چی از املت تا کباب ولی کاویان همچنان داشت نون خشک می خورد!!!!

حمام فین و هم دیدیم طبق معمول کلی جنگولک بازی! برگشتن تو ترافیک موندیم و راننده خوابش گرفته بود، چاره ای نداشتیم جز اینکه واسش تو ماشین قلیون درست کردیم! بالاخره 5 رسیدیم تهران و یه دوش و مستقیم سر کار!

7- آخرین سفرم تو ایران عزیز - البته فعلا -(24 آذر89) هم شد سفر به جنگلهای ماسال بعد از فومن نرسیده به آستارا. بابا هر وقت از دود و دم تهران خسته میشه میره اونجا، یه منطقه بی نهایت سبز و ساکت. جایی که بعضی وقتها حتی تو روز از شدت مه مرز بین جنگل سبز و آسمون آبی مشخص نیست. شب به اقامتگاه (السبلانگاه) رسیدیم وکباب گوشت تازه منتظرمون بود. شب از صدای باد شدید نتونستیم خوب بخوابیم و فرداش یه جنگل نوردی حسابی. تا یه امام زاده بالای کوه رفتیم و برگشتیم. تا صبح بازی حکم و سیگار و چایی! ساعت 2-3 بود دیگه به زور صاحب اونجا ساکت شدیم ! تو این سفر دیگه میدونستم دارم میرم و پذیرش دانشگاه اومده بود. خیلی سخت بود بدونم برای مدت زیادی این همسفرهای عزیزم با یک دنیا خاطره از هرکدمشون و نمی بینم.

اینم عکس آخر از ایران، 2شب قبل از پرواز با دوستایی که تونستن بیان و با هم باشیم

اینا آخرین خاطراتم بود از دوستایی که بیشتر هز خودم دوستشون دارم و سرزمین مادری، ایران. جایی که با فقط 1 ماه دوری دلم برای ذره ذره خاکش پر میکشه و هر لحظه دلتنگشم.

 

لینک
شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ - ٢:٤۸ ‎ب.ظ - Lonely Knight

   مهم مهم   

سلام

دوستانی که مرتب اینجا سر میزنید و بد و بیراه نثار می کنید که چرا آپ نمیشه

من زنده ام ! سرم به شدت شلوغه ( از شرکت استعفا دادم ) و تقریبا نصف ماه مسافرت تشریف دارم

قول میدم زود بنویسم ( یعنی نوشتم ناقصه هنوز ) !

دوستون دارم، می بوسمتون !!!! قرررررررررربون همتون قلب

لینک
دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ - ٩:۳۱ ‎ب.ظ - Lonely Knight