پارتی !!!!!!   

گوشیم ساعت 6 صبح زنگ میزنه ، قطع میکنم و سعی میکنم بلند شم ، سرم گیج میره مزه دهنم هنوز گس ِ ...
------
شب قبل :

بالاخره بعد از یک ماه و 26 روز  تأخیر من جشن تولد  گرفتم !

از ساعت 7 یواش یواش بچه میان ، جالب اینه که اول همۀ دخترها اومدن ! من نشستم و 6 تادختر !
بالاخره تا 8 همه بچه ها میان و صدای ضبط و بزن و برقص !
* ( پیمان ) : ابله همشو یه مرتبه نرو بالا ! ** ( من ) : بابا فقط یک لیوان ِ !!
نه آخه وقتی برات کادو تولد 6 تا قوطی ویسکی بیارن چه حالی میشی ؟! میشینی نیگاش میکنی ؟!
البته اتفاق خاصی نیفتاد کاملا هم حواسم جمع بود ، فقط 8 تا 12 nonstop ! رقصیدم. هر کی هم چشمم میفتاد بلند می کردم !
قبل از اومدن بچه ها فکر میکردم شاید خوش نگذره و خوب نشه . ولی الان میگم که به بهترین شکل ممکن برگذار شد و نقش دوستام این وسط کم نبود.
دوست دارم تک تک اسم بیارم و تشکر کنم از :
-سارا که با وجود راه دورش بازم اومد.
-سمیرا و سمانه که به خاطر من مسافرت شونو انداختن عقب.
- الناز که از همه زودتر اومد !
- رضا که زحمت کیک رو کشید ( تولد رضا هم بودا ! مشترک برگذار شد ! )
- پیمان که همه رو فرستاد فضا !
- ساناز ِ عزیزم که با وجود خستگی و تا ساعت 7:30 سر ِ کار بودن ، بازم خودشو رسوند و شادم کرد.
- علیرضا و سجاد هم که جای خود دارن.
یه شب به یاد موندنی برام ساختید ، از همتون ممنونم.
پ.ن 1 : انتظار ندارید اینجا عکس بزارم که !
پ.ن 2 : اصلا از اینکه شکوفه ( موضوع پست " بازم کوه " ) و غزاله ( همون که یه هفته زندگی ِ منو مختل کرد!) نیومدن ناراحت نیستم جاشونم خالی نبود !

لینک
سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦ - ٩:٥۱ ‎ق.ظ - کسری

   سردار سازندگی !   

خوب بالاخره پس از کش و قوس های فراوان من برای مأموریت رفتم کرمان !من و ریس اینا و 5-6 تا مهندس از مپنا و مشانیر و سازمان برق و . . .  هواپیما با تدابیر شدید امنیتی پرواز کرد چون نصف آدمهای مهم ِ صنعت برق کشور رو حمل می کرد !!تازه اجازه ندادن ما تو همواپیما کنار هم باشیم میگفتن تعادل مغناطیسی به هم میخوره سیستم های مخابراتی از کار میفتهخلاصه رسیدیم کرمان و رفتیم نیروگاه ، کار ِتست تابلو های 6.6 کیلو ولت شروع شد و همه چیز عادی و کسل کننده پیش میرفت .بعد از نهار همه تقریبا تو چرت بودن که نوبت استارت کردن پمپ های تغذیه شد : 3 ، 2 ، 1 و بوووووووووم ! یه صدای بلند و یه نور شدید . اون بنده خدایی که نزدیک تر بود از ترس سفید شده بود !

 

شل بودن یک پیچ باعث شد بین فیوز ها جرقه بزنه و باقی قضایا ، کلی جالب بود چون همچین اتفاقاتی کم پیش میاد.

روز دوم رفتیم ژنراتورهای اضطراری رو راه اندازی کردیم و در این فاصله من یواشکی از پست برق و ترانس 4 کیلو آمپر عکس گرفتم.

در کل خوش گذشت از اردوهای علمی دوران دبیرسان هم خیلی بهتر بود مخصوصا قسمت شب خوابیدن تو هتل !
لینک
جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ - کسری

   بی بازگشت !!   

وقتی یه مسافتی رو میدویم ، به نفس نفس که میفتیم ، برمیگردیم و راهی که اومدیم و نگاه می کنیم . . .

الان دارم میبینم ، خیلی عجیبه دقیقا وقتی احساس میکنی همه چی داره خوب پیش میره و تحت کنترلِ ، یهو از چپ و راست رو سرت می باره.

یادم میاد 2-3 هفته پیش بود داشتم با خدا صحبت میکردم : " چند وقته هر چی خواستم بهم دادی ، میدونم که حالا باید جواب بدم" ، منتظر بودم که امتحان بدم ولی بازم یکم جا خوردم.

راضیم ، با همه دلتنگی که یهو سراغم میاد ، با همه پرسه زدن های تنها تا آخر شب ، بازم راضی ام ، حداقل الان میفهمم و میبینم .

دیروز داشتم فیلم Layer Cake رو میدیدم ، میگفت تا وقتی یه نقشه میکشی و بهش عمل میکنی ، همه چی خوب پیش میره ولی به محض اینکه فکر میکنی تموم شده و یه نفس راحت میکشی ، بدترین اتفاق ممکن سرت میاد ! جالب بود.

کارام تو شرکت داره جدی میشه ، بهم مسئولیت میدن و نتیجه میخوان . انگار نه انگار من فقط یک ماهِ که اونجام ! البته یکی از جذابیت های شغلم سفرهای کوتاه و بلند کاریه ، از حرکت لذت میبرم.

گوش شیطون کر بالاخره بعد از ۲ماه میخوام جشن تولد بگیرم ! درسته که انگیزه گرفتن مهمونی همونی بود که تو ۲ هفته اومد و رفت ، ولی مهمونی رو میگیرم چون الان خودم دوست دارم !

* هر بلایی سرم بیاد حق ندارم یک قدم عقب بشینم ، قول دادم و پاش می ایستم ، حق ندارم نا امید بشم حتی به سرم آتیش بباره.

** هنوز دارم از زندگی لذت میبرم ، هنوزم با دیدن یک فیلم میخندم و گاهی اشک میریزم . فکر میکنم و می نویسم . پس هنوز زندم !

لینک
شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦ - ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ - کسری

   بازم کوه !   

وقتی میری کوه و به جای اینکه انرژی بگیری بدتر ضدحال بخوری ، خوب مگه مجبوری ؟!

حق با دوستام بود که می گفتن تو زیادی خوش بینی و‌ قضیه همون ( هر کسی از ظن خود شد یار من ِ‌ !! ).

صبح بری دنبالِ طرف، ببریش کوه که یکی دیگه رو ببینه عصر هم برش گردونی ! دفعه دیگه میتونه خودش بره  البته از من که گذشت تجربه بشه واسه بقیه !

اما بد نبود از بچه های قدیمی اومده بودن و ترکیب جدیدِ گروه مشخص شد:

kooh

دارم خودم رو آماده می کنم ، تابستون قرار شده برم دماوند ، یه کوچولو حرفه ای شدن بد نیست

لینک
جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦ - ٤:٤٩ ‎ب.ظ - کسری

   بابا غلط کردم !!!   

من اگه میدونستم این همه دوست دارم که نگران ِ من میشن اینا رو اینجا نمی نوشتم !

باور کنید تمام مشغلة فکری و آشفتگی ِ من همون ۲ شب بوده و تموم شده ! الان کاملا خوب و سر ِ حال و در سلامتی ِ کامل به سر میبرم !

یه آدمی برای ۲-۳ هفته اومد تو زندگی ِ من و نزدیک بود یه سری چیزها رو بهم بریزه ، خوشبختانه من دیگه اون کسری ِ قبل نبودم که با یه نسیم ِ ملایم بلرزم . این دفعه با لگد هم تکون نخوردم !

البته خریت شاخ و دم نداره از روز اول ساناز ( دوستم که از اول در جریان بود ) بهم گفت تو این مسیر نیفتم و من گوش ندادم و وقتی براش تعریف کردم که به کجا رسیدم ، خیلی خودش رو کنترل کرد یه مشت تو چشمم نزنه !

پس تا اطلاع ثانوی من خوبم و مشکلی نیست ! خواهشمند است نگران ِ من نباشید و در ضمن از کامنت های دلگرم کننده و بعضا تهدید آمیز ِ شما کمال تشکر و قدردانی را دارم !

با احترام . کسری

 

لینک
یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦ - ٢:٠٢ ‎ب.ظ - کسری

   تو اگه خواستی بودی موندنی ترین بودم   

**شب که میشه ، غروب غم دوباره              دلت میخواد ، گریه کنی بباری

یه شب دیگه هم میگذره ، دوباره افتادم تو ورته سقوط ، دوباره چشمامو که باز می کنم فقط سیاهی میبینم ، سیاهی ِ دنیایی که با هزار تا خورشید هم روشن نمیشه . . .

**اشک توی صورتم شده دونه دونه ، هیچ کسی قدر دل ِ منو نمی دونه

تازه یاد گرفته بودم تو قاعدۀ این دنیا نقشمو بازی کنم ولی نمیشه ، نمی ذارن ، پیش نمیره. .

تو خونه نمی تونم بمونم ، شب از سر ِ کار بر میگردم ، یا میریم قهوه خونه ، یا اونقدر می خورم که عقل از سرم بپره ، ۱-۲ ساعت می خندم و همه که خوابن برمی گردم خونه ، آهنگ گوش میدم و به پهنای صورتم اشک میریزم . . .

** نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم.

می ترسم به دوستام زنگ بزنم ، از صدا می فهمن که اوضاع مرتب نیست و نگران میشن ، همدمم شده این وبلاگ و چند سطر نوشتن که شاید ۵ دقیقه آرومم کنه. دارم کجا میرم ؟! خودمم نمی دونم

 

لینک
جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦ - ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ - کسری

   Drunk @@@   

ساعت ۶ : بهم پیام داد ، باز دعوامون شد - حتی گوشیشم خاموش کرد . . .
ساعت ۸ : پیمان پایین تو ماشین ِ ، زنگ میزنه ، میرم

- سلام بابک - چطوری ؟ - مخلصیم ، رد کن بیاد . . . ( چیپس ، آب آلبالو ، لیوان ۱ بار مصرف )

@@ لیوان اول ، 1 سیگار ، لیوان دوم . . . دیگه نمی فهمم . . .

-ساعت : 10 SFC ، بدون نوبت بهمون غذا داد ! یعنی اینقدر قیافمون تابلو بود ؟! ( گوشیش هنوز خاموشه )

- نیم ساعت بعد : آریاشهر ، رانندگی مثل دیوونه ها . . .

-نمیدونم : - دم ورودی، کمک می کنه پیاده شم و برسم به آسانسور

- الان خونه : دوش گرفتم ، هنوز نمیتونم راه برم ، سرم گیج میره ولی آرومم.

** اینم یه شب ِ کوفتیه دیگه که داره تموم میشه - هنوزم فردایی هست ؟ . . .

لینک
پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦ - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ - کسری