سفر نامه آذربایجان   

من طبق معمول از یک سری مسائل سر در نمیارم ! میگن آدم باید دوستاشو و کلا آدمها رو تو سفر بشناسه . ولی اصلا اینطور نبود ! آدمهایی که تو سفر خیلی خوب بودن و رفتار جالبی داشتن ، بعد از برگشت و فرو رفتن تو غالب همون زنگی شهری ِ مدرن ِ مسخره تبدیل به افراد غیر قابل تحمل ِ دورویی شدن که حتی از بودن باهاشون ترس میاد سراغم !

چرا برای بقیه ارزشی قائل نمیشیم ؟! مسئله این است !

خلاصه برای 4 روز تعطیلی ( 13-18 ) خرداد باهام تماس گرفته شد که آقا بیا داریم میریم اردبیل گردی ! منم که اصولا تیریپ آواره : یک هفته کرمان ، یک روز قزوین ، یک هفته عسلویه !

ساعت 23 از میدان آزادی حرکت کردیم و باور کردنی نبود ولی 4 تازه رسیدیم عوارضی قزوین ! انگار تمام تهران میخواست بره بیرون !

ظهر دیگه رسیدیم گردنه های حیران و چقدر سبز !

نهار رو کنار جاده خوردیم و حرکت کردیم به سمت " گیلده " . چادر ها رو سرهم کردیم و زدیم به کوه . تو مسیر برگشت تاجایی که شد باخودمون هیزم آوردیم و البته دیدیم بقیه بچه ها با حصارهای یه باغ !!! آتیش روشن کردند.

تا 10 کنار آتیش بودیم که بارون زد. دویدیم طرف چادر ها به امید اینکه " یه رگبار " بیشتر نیست و 1 ساعت منتظر شدیم. شام خوردیم و شروع کردیم به دعا کردن که آب وارد چادرها نشه !

خلاصه 6 صبح هنوز بارون میومد و ما در حالی که آب از همه جامون میچکید زدیم بیرون برای صبحانه ! بعد از صبحانه حرکت کردیم .

ساعت 15 رسیدیم آرامگاه شیخ صفی. رفتیم اونجا رو هم دیدیم و قرار شد یه نگاهی هم به دریاچه " شورابیل " بندازیم . به جای دریاچه از چرخ و فلک ِ شهربازی سر در آوردیم و موقع رفتن مسئول تور ، بچه ها رو از تو وسایل بازی جمع کرد و سوار ماشین شدیم !

نزدیک های ساعت 22 بود که رسیدیم روستای " کلیبر " و دیدیم نه جایی برای چادر زدن مونده نه خونه ای برای اجاره ! خلاصه حدود 1 ساعت طول کشید تا یه خونه محلی گرفتیم و ریختیم تو !

شام رو که خوردیم به قصد شستن ظرفها به سمت آشپزخانه حرکت کردیم که شیلنگ زیر آبگرمکن در رفت ! همه به جای دویدن برای قطع آب مات و حیرون مونده بودیم که چی شده !

خلاصه با فداکاری یکی از بچه ها آب قطع شد ولی دوباره خیس خوابیدیم ! صبح که صاحبخانه اومد با یه لبخند موزیانه گفت " شیر در نرفت ؟! " . . .

16 خرداد ) به سمت منطقه سبز قلعه بابک حرکت کردیم . جای باصفایی بود البته برای منی که تو تهران فقط ساختمون می بینم ! نهار رو بالای قلعه خوردیم به سمت جلفا راه افتادیم.

شب راننده مسیر رو گم کرد ! و ما مجبور شدیم نزدیک رود کلیبر تو منطقه " اسکانلو " کنار یک پمپ بنزین چادر بزنیم !

 

از کنار رود ارس و مرز با ارمنستان و آذربایجان ، طرفهای ظهر رسیدیم جلفا . نهار خوردیم و رفتیم طرف آسیب خرابه . یک بیابون خشک و خاکی با یه شکاف که به خاطر وجود یک چشمه از سبزی مثل جنگل های شمال میمونه ! با همون لباس ها رفتیم زیر آبشار و حسابی خنک شدیم.

بعد رفتیم کلیسای " سنت استپانوس " با قدمت جنگهای صلیبی که بیشتر مثل یک دژ بود .

عصر به طرف تبریز رفتیم و از اونجا به سمت تهران . 18 خرداد ساعت 9 تهران بودیم. خوش گذشت ، جای همه خالی

لینک
دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ - ٥:۱٧ ‎ب.ظ - کسری

   کسری !!!   

یکی از دوستام منو از رو نوشته هام توصیف کرده ، برای خودم که خیلی جالب بود :
*به نظر من تو تمام ِتمام صادق هدایت نیستی جز یه زمانهایی (وقتی نا امید میشی ) و بر عکس ِاون خیلی زود می تونی خودتو ازش دور کنی نا امید کامل نیستی اما وقتی نا امید میشی به مرز بدی تو زندگیت میرسی ولی خوشبختانه زود از اون دنیا می آیی بیرون و زودم فراموش می کنی این یه خصلته تو اِ در همه موارد زندگیت ...دلزدگی و دلسردی تو نوشته هات فقط ماله زمانیه که از یه چیز ناامید می شی این ناامیدی هم کوتاه مدته و( خوبه )
*برای ساختن جمله هات، فکر نمی کنی با احساست حرف می زنی و هر چی تو ذهنته میگی منتها با کلمه ها بازی می کنی چون ذهنت قابلیت نوشتن داره ...آهنگ نوشته هات درونی ِ مثل خودت (تو یه آدم درون گرا هستی اینو می دونستی ؟؟) چون دارای یه خود آگاهی هستی که هنوز داره دنبال یه چیز می گرده ، یه چیز که خوب باشه و بودنش اذیتت نکنه ...در غیر اینصورت می ندازیش دور مگر ازبودنش هنوز ناامید نشده باشی و بدونی یه سودی واست داره و تا اون سود رو ازش نگیری رهاش نمی کنی .
نوشته هاتم مثل حرف زدنته می خوای قشنگ باشه ..این باعث شده ( گاهی ) با دلت ننویسی 
می دونستی بعضی اوقات وقتی حرف می زنی خودت نیستی ؟؟................
*با نوشته هات می تونی راحت بری تو احساس آدما و می تونی تو احساسشون شریک بشی و اما فقط برای همون موقع ولی می خوای دیگران همیشه حستو بفهمن 
*گاهی دوست داری عذاب بکشی البته من اینطور فکر می کنم برای همین گاهی با غم می نویسی و خوبم خودتو به هم می ریزی !
*وقتی می نویسی تمام و کمال احساستو نمی نویسی دوست نداری همه درونت بیرون ریخته بشه من میگم یکم خود سانسوری داری ...........آره؟؟؟  
مغرور می نویسی و .............خوبه چون در عین همین غرور یه جاهایی راحت لهش می کنی 
* می نویسی می نویسی یهو ول می کنی چون نوشته هات بسته به احوالت داره فقط زمانی که دلگیری خوب می نویسی فقط می تونی از غم بنویسی ازرنج و ناراحتی من فکر می کنم وقتی می نویسی ناراحتیت بیرون ریخته میشه و حتی گاهی تموم میشه .
*یه چیز : تو احساساتی هستی اما نمی زاری احساس بر عقلت غلبه کنه ...برای تو حتی عشق هم حساب و کتاب داره 
*تو روح بزرگی داری اما............ نمی زاری همیشه مهر بون باشه (برای خودت ) منظورم اینه که با خودتم بد اخلا قی می کنی

لینک
یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ - ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ - کسری