Some Drop Blood   

*** تا الان خصوصی بود، دیگه مهم نیست

- دوستت ندارم

- واسم ارزش نداری

- تو هم یکی هستی مثل همه

- دلم برات سوخت باهات موندم

- . . .

خونسرد ، تو صورتم لبخند میزد اینا رو بهم گفت . . . بار هر یک کلمه که میگفت ، 1سال از عمر کسری رو ازش میگرفت . اونقدر گفت تا تموم شدم.

.

.

.

رسیدیم مترو صادقیه، تو ماشین خوابیده بود، بیدارش کردم، بدون اینکه چیزی بگه باهام دست داد و پیاده شد.

رفت، رفت و من موندم با 1000 تا علامت سوال

از زیر صندلی بطری رو برداشتم و یه نفس رفتم بالا،با هر جرعه انگار هوشیار تر میشدم. تلفن زنگ زد:

-کجایی ؟

-مترو

- خوب ؟

- رفت . . .

و گوشیمو پرت کردم صندلی عقب. حالم داشت بد می شد، این مزه مزخرف تو دهنم مونده بود.

پیچ گشتی رو از تو داشبور در آوردم ، میخواستم ببینم واقعا جراتشو دارم؟

چشمامو بستم و تصور کردم الان تو اتاقم هستم ، یه شمع که میسوزه، یه آهنگ که آروم زمزمه میکنه و

- یه خط آروم روی بازو . . .  نبرید فقط پوستش رفت

- دومی محکم تر

- سومی ، چهارم  . . .

یادم نیست چقدر گذشت فقط دیدم دوست کنار ماشینه داره میکوبه به شیشه، شیشه رو کشیدم پایین

- مرتیکه چرا تلفن و قطع میکنی ؟ باید منو تا اینجا میکشوندی تا خیالت راحت شه؟

درو باز کردم نشست، دستمو که دید یهو جاخورد ، ترسید.

خونی که رو شلوارم ریخته بود و آچار روی پام ، منم با اون حال . . . یه کثافت کاری تموم عیار !

زخم بزرگی نبود ولی عمیق شده بود. خون خیلی قشنگ قطره قطره میومد بیرون میچکید کف ماشین زیر پام.

یادمه که رفتیم یه دکتر، یه آمپول کنار زخم، شستشو و یه پماد هم زد بهش . خون بند نمیومد. خوشم اومده بود. پانسمان کرد و اومدیم. فکر کنم لاستیک زیر پام تو ماشین و دوستم  با آب پاک کرده بود چون امروز فقط خیس بود !

حالا بیا ثابت کن به اینا که حود کشی نبوده ! آخه کدوم خری واسه خودکشی بازوشو میبره ؟! اونم تو ماشین با پیچ گشتی ؟من فقط خواستم ببینم میتونم، که تونستم

الان وقتش نیست، هنوز چند روز از مهلتی که برای خودم تعیین کرده بودم مونده

چند روز . . .

لینک
سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸ - ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ - کسری

   کسری تموم شد . . .   

امروز ساعت 16:58 کسری مرد. حالا شاید فیزیکی یه چند روزی نفسی بیاد و بره و بالاخره دیگه نره. . .

از ٢۵ شهریور تا ٢۶ مهر . بعد از ٢٧ سال زنده بودن ، ١ ماه زندگی کردم . همه چی داشتم ، بهم همه چی داده شد و امروز همش و با هم ازم گرفت.

دلیل کوه رفتن، وبلاگ نوشتن، فیلم دیدن، کتاب خوندن، دلیل زندگی کردن.

خوب آدما حق انتخاب دارن، میتونن هرکاری که خواستن بکنن .منم دارم. . .

اگه بشه واسه یکی زندگی کرد ،پس میشه واسه یکی مرد.

من با این تلخی بی پایان کنار نمیام ، شاید بقیه با یه پایان تلخ راحت تر کنار بیان و تحمل کنن. اگرچه که دیگه این مشکل من نیست.

خدا با تو هم قهرم . این همه زمین خوردم پا شدم گفتم لازمه، امتحانه، اما دیگه بسمه. کافیه.

تا آخر هفته میخوام صبر کنم و به خودم فرصت بدم، فقط تا آخر هفته که یه نشونه بهم بدی. اگرچه که میدونم فرقی نخواهد کرد و فقط زجر خودمو طولانی تر میکنم.

سرزنشم نکن، این حق و دیگه نداری یانا. تا حالا کسری مال تو بود. هرچی خواستی بود. دیگه نه. وقتی امروز تو چشمام نگاه کردی و به دورغ گفتی دوستم نداری، خودت نمیدونی چی و ازم گرفتی.همون کسری رو ازم گرفتی که وقتی صداش میکردی دنیا رو داشت. نمیخوام ، نمی تونم جای خالی " یانا " رو تو قلبم پر کنم.

من طاقت ندارم شب که میخوام بخوابم ازت شب بخیر نشنوم یا صبح وقتی گوشیمو از کنار تختم برمیدارم ، sms تو رو نخونم. تو کوه زیر آفتاب کنار آتیش رو یه زیر انداز قرمز لم بدم .نمی تونم نفس بکشم. نمی تونم زندگی کنم. . . نمی خوام

حالا که داری میری یه زندگی جدید شروع کنی، میخوای واسه خودت تنها باشی، چی فرق میکنه من کجا باشم ؟ تو که میری، بزار منم برم . . .

سارا میدونم امروز به شوخی ازم خواستی کار احمقانه ای نکنم، نترس. هر کاری بکنم قبلش خوب فکر می کنم! تو که خودت اونور دنیایی غم ِمنو نخور.

و مرتضی اگه اینجا ننوشتم ، لطفا ازم خبری نگیرین. لطفا

لینک
یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ - ٦:٠٩ ‎ب.ظ - کسری

   دو کلمه حرف مردونه   

* ساعت 22:30 - داخلی : اتاق من ، نشستم لبه پنجره

لیوانی کهِ دستم هست رو میزارم کنار:

-سلام فرزام

-سلام داش کسری، چطوری؟

- بدک نیستم

- چیزی شده کسری ؟ خوب نیستیا . . .

- چیزه خاصی نیست ، هستی بیام حرف بزنیم ؟

......

* ساعت 1:30 - داخلی : خونه فرزام ، آشپزخونه

روی میز 2 تا چایی لیوانی ، سیگار نیمسوز و شکلات تلخ . . .

فرزام در حالی که مرتب راه میره و معلومه عصبی شده:

- بد وضعی شد . حالا چند وقت ِ ؟

- 1ماهی هست جدی شده. . .

- رفتنش قطعی ِ ؟ کِی؟

- 3هفته . . .

- ببین داداش چند تا راه داری : بخوای بمونه ، باهاش بری ، بی خیالش شی ، بزاری بره صبر کنی ببینی چی میشه! و . . .  اما من اگه جای تو بودم ، یه کاری نمی کردم بعدا بشینم حسرت بخورم و بگم  " چرا "

طرفت هم آخه آدم حسابی میخوره ! شانس همیشه سراغ آدم نمیاد.

* اشک تو چشمام جمع شده ، بغض کردم ولی روم نمیشه جلو فرزام گریه کنم . . .

- فرزام همش شده واسم چرا . چرا الان ، چرا اینجوری ، چرا . . .

- داداش کل زندگی ما یه علامت سوال بزرگه ! مدلش همینه. . .

* ساعت 3:30 – خارجی : تو محوطه بلوک در حال قدم زدن و آهنگ گوش دادن .

2ساعت حرف زدن با فرزام آرومم کرد . الان دیگه بغضی تو گلوم نیست . الان کلی فکر و راه حل جلوم دارم که باید بشینم واسش نقشه بکشم.

** مرسی داش فرزام ، ساعت 2 صبح گوش دادن به حرفهام و آروم کردنم . راه حل پیدا کردن و هم فکری

آدم از یه رفیق دیگه چی میخواد ؟

 

لینک
شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸ - ۱:۱۳ ‎ب.ظ - کسری

   نرو . . .   

بعد از دعوای الکی دیشب ( که همش هم تقصیر من بود ) بازم رفتیم کوه . با همیشه فرق داشت ، اینبار تو چشمام نگاه کرد و بهم گفت که دوستم داره. میدونم فقط دارم خداحافظی رو برای خودم و اون سخت تر می کنم. ولی بذار دنیا مال من باشه ، واسه یه ماه ، یه روز ، یا حتی یه لحظه .

خواستم راه بیفتم ، یه یادگاری بهم داد ، چیزی که براش خیلی عزیز بود. اینبار من بودم که کم آوردم . . .

بعد از کوه، دوست داشت و منم دوست داشتم که برسونمش. رفتیم خونه و ماشین و برداشتم رفتیم.

پشت فرمون نشستم و خوند " میخواستم بهت بگم، بی تو پریشونم " و چشمام خیس شد. رومو کردم اون ور ولی دید ، CD و درآورد و فقط گفت " کسری ". همون کسری گفتنی که من از توش یه دنیا حرف میشنوم.

موقع برگشتن ، تنهام ، با صدای بلند میخونه " خدا ما رو برای هم نمی خواست " و پیرهنم از اشک خیسه.

عصر کنسرت رضا صادقی بلیط داشتم. واقعا عجب شبی دارم .

میشینم و اینبار رضا صادقی : " نرو ، تو هم مثل من نمیتونی دووم بیاری ، نرو " ، جلوی خودم رو نمیگیرم و اشک هام همینطور میریزه .

آخه یکی فقط به من بگه چرا ؟! مگه زندگی بده بستون نیست ؟ اینو ازم میخوای بگیری چی بهم بدی به جاش ؟ نمیخوام هیچی . دیگه هیچی نمی خوام . . .

چرا ازم قول میگیری 1 هفته قبل از رفتنت ، سراغتو نگیرم ؟! نمیفهمی تا رفتنتو به چشم نبینم، باور نمیکنم دیگه پیشم نیستی ؟

میگن یه پایان تلخ ، بهتر از یه تلخی بی پایان ِ. حالا اگه اینبار ، بعد از پایان ، یه تلخی بی انتها - به اندازه یه عمر - باشه، چی؟

* اشک بهم مهلت نوشتن نمیده، ببخش عزیزم . . .

** خدا رو دوست دارم ، چون تورو بهم داده

                 خدا رو دوست دارم، چون عاشق بودن و یادم داده

لینک
پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ - ٩:٤٠ ‎ب.ظ - کسری

   نمیدونی   

شاید تو این چند روز، یک دنیا غم بریزه تو این نوشته ها ، پس اگه نمیخوای روزات خراب شه ، بزارش برای بعد . . .

میگن زندگی به آدم ها درس میده، به جاش عمرشونو میگیره. کل داستان ما شده همین بازی . بهای دوست داشتن و بودن با کسی، میشه جدایی و درد و تلخی

شاید میتونسم گریه کنم وقتی سرش رو رو شونه هام میذاشت و با موهاش بازی میکردم و " می دونستم که داره میره

یادم میاد یک روز تو کوه، هوا سرد شد و من تو آغوشم محکم نگهش داشته بودم ، بوسیدمش و وقتی گفت :" کسری، میشه دوباره منو ببوسی" ، دیگه هیچی رو زمین واسم مهم نبود، عشقش منو به آسمونا برده بود و بازم تو اون لحظه " می دونستم که به زودی میره

گفتم دلم برات تنگ شده ، ازم خواست براش بی قراری نکنم ." تا وقتی با منی و مال منی ، حق دارم دلتنگت باشم" بهم گفت که خیلی خودخواهی ِ ولی چی کار کنم.میخواستم که باشه و فقط مال من باشه. بعد از این همه وقت با این و اون سر و کله زدن ، کسی رو پیدا کرده بودم که فقط و فقط واسه خودش میخواستمش .

روز اول که دیدمش ، اومد تا نزدیک شرکت. از 12:30 تا 5 با هم بودیم و از بودن باهاش خسته نشدم.

وقتی بهم sms میداد و فقط توش نوشته بود " کسری" ، همون یک کلمه واسم یه دنیا حرف بود.

حالا باید بشینم و ببینم که داره میره، نه دلم میاد جلوشو بگیرم، نه میتونم باهاش برم ، فقط میشینم و نگاه میکنم . . .

 

 

لینک
یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ - ۱:٤٧ ‎ق.ظ - کسری