آخرین خاطرات سرزمین مادری   

خوب ! همیشه میام میگم من به نوشتم مدیونم، معتادم و ... باز تنبلی میکنم !

اونوقت میشه همین دیگه! این سری جمع بندی 7 تا سفر میفته گردنم ! ولی خوب قسمت شد اینا رو وقتی رسیدم مالزی تکمیل کنم و بزارم تو وبلاگ

1-غار بورنیک (2مهر) در راستای سفرهای ماجرا جویانه من با گروه البرز و دوست خوبم محمد برای دومین بار پای من به این حفره تاریک تو دل کوه باز شد. بعد از پیاده روی تو باغ های سیب فیروزکوه و در کنار حبله رود و استفاده لازم و کافی از سیبهای سرخ و شیرینی که از درختها چشمک میزد به دهانه غار رسیدیم . ما گروه حرفه ای نبودیم و وسایل خاصی هم نداشتیم در نتیجه 1-2 تالار بیشتر جلو نرفتیم . اما باز اونجا واسه لحظه ای که هدلمپ ها را خاموش کنیم و تو تاریکی و سکوت مطلق چند لحظه بشینیم کافی بود. بازم تجربه جذب نور تو تاریکی برام تکرار شد. خیلی جالبه! چشم بازه ولی تصویری به مغز نمیرسه و سیستم چِت زدگی باحالی به آدم دست میده !

2- قلعه رودخان و تجربه ای متفاوت(8 مهر): حدود 3سال پیش و با قلعه رودخان من اولین سفرم و تجربه کردم. حال روحیم خراب بود و دنبال یه راه فرار، از تهران زده بودم بیرون و اون سفر بهم گفت تنها راه رهایی من سفر رفتنه. اینبار اما در اوج خوبی و سرحالی بودم و تازه حسن باهام بود ! 5شنبه صبح حرکت کردیم ظهر نهار رو تو ماسوله خوردیم، من و حسن واسه خودمون رفتیم جنگل های اطراف و گشتیم و از فلاسک جیبی حسن نهایت اسفاده و کردیم! شب تو فاصله 1-2 کیلومتری قلعه تو یه خونه محلی ساکن شدیم که غیز از خونه یه آلاچیق هم تو هوای باز داشت. در حالی که همه از سرما زیر پتو بودن من و حسن کنار آتیش داشتیم جوجه می زدیم و حالشو می بردیم و شب هم تو هوای آزاد خوابیدیم. فردا صبحش رفتیم قلعه و برگشتیم و تنها نکته این بود که مثل همه جای دیگه پر شده بود از مغازه و . . . و از اون جنگل بکر دیگه خبری نبود. . .  افسوس

3- غار آبی دانیال(15 مهر): متل قو - سلمانشهر و در دل جنگلهای ده دانیال یه غار آبی توپ قرار گرفته ! 5شنبه صبح حرکت کردیم، نهار و کنار دریاچه ولشت خوردیم و طرفهای عصر بود که رسیدیم، از یه نفر آدرس پرسیدیم و ایشون دعوت کرد تو ایوان ویلاش چادر بزنیم! یه بارون حسابی هم داشت میومد و کلا شبِ خیسی بود . نکته جالب این سفر همراهی دوباره با حسن بود و تکرار تجربه خوب آلاشت. من واسه این پسر میمیرم! شب رطوبت زیاد بود و من خیلی بد خوابیدم ولی صبح به شوق یه تجربه منحصر به فرد با انرژی کامل حرکت کردیم. دهانه غار روی یک بلندی تو دل جنگل بود و بلافاصله پس از ورود به غار تا زیر زانو تو آب ! در مسیر غار به سختی، همراه با تحمل سرمای 17 درجه آب حرکت می کردیم. از چند تا آبشار بالا رفتیم و حفره هایی که مجبور شدیم چهار دست و پا در حالی که آب زیر گلومون میزد ازشون عبور کنیم. یه جاهایی هم ایستاده آب تا سینه میرسد و جیغ بچه ها از سرمای آب! کل غار 1800 متر بود که ما چون خیلی وقت نداشتیم بعد از 3ساعت پیشروی تا 800 متری روبروی یک آبشار نشستیم . اینجا از سکوت خبری نبود و آب بود که مرتب رومون پاشیده میشد ولی تاریکی بازهم تجربه جالبی بود.

تنها بدی این سفر خبر فوت مادر یکی از بهترین دوستام ( فرزام ) بود که از 4شنبه حال منو بد گرفته بود. تنها دوستی که تو قضیه یانا همراهم بود، یک لحطه هم تنهام نگذاشت و کلی کمک کرد جون سالم به در ببرم! خدا بهش صبر بده...

4- جنگلهای جهان نما(28 مهر): جنگلهای گرگان چند قسمت داره و آنقدر بزرگه که آدم میتونه 3-4 دفعه بره، هر دفعه از 1 طرف! متاسفانه حسن نبود ولی کاویان و بردم با خودم! البته هم نشده با محمود جایی برم و بد بگذره:D  با قطار رفتیم شاهرود و از اونجا یه ماشین تا ورودی جنگل، بعد از حدود 4ساعت پیاده روی به یه سطح صاف که جون میداد برای کمپ رسیدیم. بعد از برپا کردن چادرها و روشن کردن آتش، یه گروه جدا شدیم و تو دل شب و فقط با کمک از نور مهتاب زدیم به دل جنگل.سکوت جنگل بود و گاهی آهنگی که یکی زمزمه میکرد و همه باهاش همصدا می شدیم. بعد از حدود 2 ساعت برگشتیم و شام کنار آتیش و مثل همیشه بچه ها که نمیخواستن بخوابن!

روز بعد مسیر برگشت و چشمه و رسیدن به شهر. سفر عالی بود مثل همیشه با این فرق که راننده اتبوس هنگام برگشت در عقب و باز کرد هوا بیاد تو، کوله های ما پاچید وسط جاده!

5- گرگان و گنبد (20آبان):میشه اون یکی ور گرگان نزدیک علی آباد کتول این سفر با سعید رفتم! شب راه افتادیم تا صبح زود برسیم و وقت از دست ندیم. سعید و حسن بیدار موندن و با راننده صحبت میکردن خوابش نبره. طرفهای 3:30 صبح سعید رقص گرفته بود پاشد و شروع کرد با شلوارک و عرقگیر رقصیدن دقیقا بالاسر یکی از دخترها! یهو لیدا بیدار شد و چیزی که میدید و باور نمیکرد! گفتم نترس لیدا اینجا بهشته! سعید هم هول شد اومد بگه منم (غلمانم) گفت منم جلبکم! صبح رسیدیم زیارت و جنگلهای اون اطراف و گشتیم. فردا صبح به سمت علی آباد و دانشگاه آزاد معروفش حرکت کردیم! اونجا 7 تا آبشار و غار دیوسفید بود برای دیدن و کلی مناظر قشنگ و بکر و آشنایی با کلی دوست جدید و خوب.

6 - کویر مرنجاب(3آذر). سفر اولم به مرنجاب باز برمیگرده به سال 86 و داستان های اون موقع. اینبار یه عوض جدید هم داشتیم. معصومه هم دانشگاهی کاویان. واسه خودش موجود منحصر به فردیه! دقیقا نگاه میکرد من و حسن چه کار عجیبی انجام میدیم تا دنبالمون بیاد! غلت زدن از روی رمل ها تا بالا رفتن از درخت! صبح زود کویر بودیم و طلوع آفتاب و دیدیم. از رمل ها با رفتیم و شن بازی و غلت خورن و در آخر خوردن نهار کنار کاروانسرا... در طول سفر چون فقط کویر بود و ما هم مثل همیشه غذا کم داشتیم، کارمون به خوردن نون خشک رسیده بود! شب سمنان خونه پدربزرگ یکی از بچه بودیم وغذا کامل بود! سر شام یهو دیدم معصومه زد پس گردن کاویان! سفر جلومون پهن و همه چی از املت تا کباب ولی کاویان همچنان داشت نون خشک می خورد!!!!

حمام فین و هم دیدیم طبق معمول کلی جنگولک بازی! برگشتن تو ترافیک موندیم و راننده خوابش گرفته بود، چاره ای نداشتیم جز اینکه واسش تو ماشین قلیون درست کردیم! بالاخره 5 رسیدیم تهران و یه دوش و مستقیم سر کار!

7- آخرین سفرم تو ایران عزیز - البته فعلا -(24 آذر89) هم شد سفر به جنگلهای ماسال بعد از فومن نرسیده به آستارا. بابا هر وقت از دود و دم تهران خسته میشه میره اونجا، یه منطقه بی نهایت سبز و ساکت. جایی که بعضی وقتها حتی تو روز از شدت مه مرز بین جنگل سبز و آسمون آبی مشخص نیست. شب به اقامتگاه (السبلانگاه) رسیدیم وکباب گوشت تازه منتظرمون بود. شب از صدای باد شدید نتونستیم خوب بخوابیم و فرداش یه جنگل نوردی حسابی. تا یه امام زاده بالای کوه رفتیم و برگشتیم. تا صبح بازی حکم و سیگار و چایی! ساعت 2-3 بود دیگه به زور صاحب اونجا ساکت شدیم ! تو این سفر دیگه میدونستم دارم میرم و پذیرش دانشگاه اومده بود. خیلی سخت بود بدونم برای مدت زیادی این همسفرهای عزیزم با یک دنیا خاطره از هرکدمشون و نمی بینم.

اینم عکس آخر از ایران، 2شب قبل از پرواز با دوستایی که تونستن بیان و با هم باشیم

اینا آخرین خاطراتم بود از دوستایی که بیشتر هز خودم دوستشون دارم و سرزمین مادری، ایران. جایی که با فقط 1 ماه دوری دلم برای ذره ذره خاکش پر میکشه و هر لحظه دلتنگشم.

 

لینک
شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ - ٢:٤۸ ‎ب.ظ - کسری