یکم از هر چی !   

وقتی ییهو کلی اتفاق ِخوب و عجیب و سخت و ... همزمان میشن آدم گه گیجه میگیره  چیکار کنه ! الان هم خوشحالم، مرددم، ناراحتم، گیج میزنم، مطمئنم ! همه این احساس ها رو با هم جمع کنی میشه من (خوب دفعه اولم هم نیست !)

- آخه دوشنبه (١٧ خرداد) یه اتفاقی افتاد که خیلی ممکنه توابع و اثرات مختلفی داشته باشه. هیچی نمیگم تا معلوم شه کدومش درسته که فعلا بین علما(من و علی ) به شدت اختلاف نظر وجود داره !

کارن ِ ما دیروز آخرین امتحانشو و داد و مهندس شد ! الان اونقدر خوشحالم هرکی هرچی ازم بخواد قبول می کنم ! (هر چی!!) فرصت و از دست ندین !

تعطیلات با بچه ها رفتیم دوباره جنگل ابر، دوست داشتم، بازم سبزی و سکوت و آسمون ِ سفید از ستاره شب. نشستن تا طلوع آفتاب کنار آتیش. صدای برگها که باد آروم آروم از بینشون رد میشه. تازه شدم. دوتا هم دوست جدید پیدا کردم که دیگه همه چی رو تکمیل کرد! شنبه ساعت 3.30 رسیدم خونه . تا دوش گرفتم و اینا شد 5. یه چرت کوتاه و رفتم شرکت ولی اونقدر از انرژی لبریز بودم که کل یکشنبه سرحال اینور اونور میرفتم ! (عکس هاشو بعدا میزارم)

دارم خودمو واسه دماوند آماده می کنم. 3شنبه رفتم یه سری وسایل هم خریدم و فقط مونده آمادگی بدنی که خودمو به گروه برسونم.

من همیشه علیرضا و قبول داشتم ولی اینبار دیگه بهش ایمان آوردم! همیشه همه حرفها و استدلالاتش درست از آب در میاد. گفت صبر کن میشه و شد. زودتر از اونی که من فکرشو می کردم. ولی حالا موندم که چی ؟! اصلا یعنی که چی ؟ چی میخواستم ؟ الان چی دارم؟! به چی و کجا میخوام برسم ؟! اصلا میرسم ؟! یا میخوام که برسم؟ چیزی که معلومه من همون آدمم با همون اخلاق و همون احساسات. اما آدم از دل و ذهن آدمهای دیگه که خبر نداره . . . (اگه نفهمیدید اشکال نداره با خودم دارم حرف میزنم!)

البته این وسط شهاب میگه : (sms و کپی کردم)

Get away while you can! There's no point messing around and risking shit... that's your only option!

* دوستم برام یه دست بند گرفته کمک کنه واسه ترک سیگار، دوست میدارم آبی و قرمزه.

**یه چیز دیگه هم هست، به کسی که از شنیدن صدام خوشحال نمیشه زنگ نمیزنم، حتی اگه دیوونه شنیدن صداش باشم.

*** میگن دوستاتون و اذیت نکنین، این کارو با دشمناتون بکنین! تازه، با دشمناتونم دوست بشین که اونا رو هم اذیت نکنین!!!(باحاله ها)

*-*یکی بهم گفت : "به چیزی که دل نداره ، دل نبند ... این هزار بار" (منظورش مرسدس بنز بود!نیشخند) کسی به خودش نگیره !

بعدا نوشت : ٣تا عکس گل زرد گذاشتم : یک  دو ، سه

لینک
پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ - کسری

   و خدایی که در این نزدیکیست   

* بعضی وقتها این نوشتن تو وبلاگ بدجوری طلسم میشه، دورو برم پر میشه از تیکه تیکه کاغذ هایی که روشون 3تا جمله نوشتم و رها کردم تا جمع بندی کنم بعدا !!! چند تاش گم و گور شده نمیدونم . . . چشم

البته یه دلیل کوچیک هم داشت. دوست نداشتم بنویسم و بهانه واسه ناراحت شدن به یانا ( توضیح تو قسمت بعد ) بدم.

اما سفر جمعه ( 31 اردیبهشت ) بهونه شد برای نوشتن دوباره، هنوز دارم از هیجان صعود میسوزم (همچنین از آفتابی که خوردم!). جمعه گروه کوه نوردی البرز برنامه صعود به قله 3750 متری گل زرد رو داشت، محمد به من خبر داد و منم به یاد صعود سیالان باهاشون همسفر شدم.هورا

قله گل زرد یکی از قله های ناظر دماوند هستش و همچنین مشرف به دشت و سد لار.

مسیر تقریبا سخت بود همه جوره ! یخچال، دست به سنگ، باد شدید، شیب زیاد ولی وقتی به هر جون کندنی بود به قله رسیدم و مسیری که اومدم و نگاه کردم، اونقدر خوشحال بودم که همه خستگی یادم رفت ( البته پایین و نگاه میکردم و اون دره 1500 متری و زیر پام میدیم یه نموره ترس داشتا ! بانجی جامپینگ کیلو چنده !)استرس

اون بالا عظمت و سکوت کوه آدمو جادو میکنه، فکر میکنم برای اولین بار از توصیف اون حالت ناتون شدم. وصف ناپذیر بود. اونجا کلی به خدا نزدیک تر بودم، حس میکردم، یه حس ناب. اونجایی که کسی نیست ، صدایی نیست و خودتی و کوه "و خدایی که در این نزدیکیست‌" . لازم هم نداری به زبون خاصی حرف بزنی باهاش، کافی چشماتو ببندی و تا به خودت بیای، میبینی کلی حرف زدی و شنیدی . . .

 * بالاخره یانا رو از facebook پاک کردم . چند روز پیش sms داده بود " مثل خوره (و پاورقی) تو زندگیمی و من بدم و و تو خوبی و حالم ازت بهم میخوره "‌!!!‌( کسی فهمید به منم بگه تقصیر من چیه این وسط چیکاره بیدم ). من نمیفهمم وقتی خودمو از زندگیش کشیدم بیرون (یا بهتر بگم با لگد بیرونم کرد!)‌ الان هم خوش و خورم با یکی دیگه داره حالشو میبره ، باز فحششو من باید بخورم؟! دم شما گرم ! احساس گناه تو با فحش دادن به من تسکین پیدا نمیکنه !به موقعش اشک ریختم که بمونی، نموندی . خسته شدم از بس تو خواب دیدم دارم بهت التماس میکنم .تلافی همه دروغ هاتم که سر بدن خودم در آوردم، دیگه کافیمه ادامش از تحمل خارجه، اصلا برای چی ؟!  برو عزیزم زندگیتو بکن منم که دیگه حضور فیزیکی ندارم واسه تو. چیزیو گردن من ننداز . . .

 * یه اتفاق خیلی مهم داره میفته و من باید یه تصمیم بگیرم که جهت زندگیم بر اساس اون تصمیم مشخص میشه. تا آخر خرداد فرصت دارم. برام دعا کنید.

* 17 اردیبهشت یه سفر با اولین گروه کوهنوردیمون رفتیم یوش . به یه عکس دسته جمعی تو حیاط خونه نیما بسنده میکنمچشمکنیشخند

* از ١۵ اردیبهشت سیگار و ترک کردم ! هر کی بتونه کمکم کنه ترک بمونم شام داره پیشه من !

 

 

 

 * یاد هیجان و شوری که پارسال این روزا داشتیم میفتم ، غم تو دلم میشینه و اشک تو چشمام جمع میشه . . . نگران

لینک
سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ - ٩:٥٤ ‎ق.ظ - کسری