آدمها   

به خدا خودم خسته شدم از بس غر زدم ! ولی خوب مگه اینجا واسه همین کار نیست؟! اینجا مینویسم که دیگه از ذهنم بیاد بیرون.

مسئله تازه ای نیست، همون مشکلات همیشگی با آدمها. واقعا دارم شک میکنم به خودم. شاید اصل دروغ گویی و زیرآب زدنه؟! شاید من اشتباه متوجه شدم داستانِ زندگی رو؟! ولی آخه این همه آدم ماه همیشه باهام بودن (بد عادت شدم دیگه)، اونا چی؟

**یه توضیح اینکه این مطلب اسم آدمها توش نبود، ولی چون در یک تصمیم سازنده همشون رو فرستادم بایگانی، اسماشونو اضافه کردم.

اینجا من با دو تا خواهر دوست بودم ، میترا (22) و مریم (23)، یعنی اول اینا با مامان آشنا شدن و بعد با من دوست شدن. بعد مریم خانوم از من خوشش اومده بود، منم متوجه نشده بودم (شایدم نمیخواستم بشم) بعد که دید فایده نداره شروع کرد فاصله گرفتن. من با میترا صمیمی شدم و با هم خوش بودیم.

از اون طرف، مریم رفت با یه پسره دوست شد که به سوسک ماده هم رحم نمیکنه! حتی روش نمیشه بیاد بگه دوست پسرمه، میگه نه! دوست عادی هستیم فقط روزی 4ساعت با همیم! خونش هم میرم فقط با فاصله میشینیم فیلم میبینیم ! انتظار هم داره ما بگیم به به و چه چه! خوب بابا نمیگنجه! من بد من اخ! مدل من اینه! حساسم رو آدمای اطرافم خوب چه اصراری داری من بمونم؟! خوش باش با طرفت! چقدر بدم منو نشناسی اصلا؟؟

این وسط یکی هم پیدا شد شروع کرد پارازیت انداختن. فکر کن، باهات میگه میخنده، کارش گیر میکنه میاد سوال میکنه، همون روز پشت سرت پیش دوستات میگه "چرا این قدر این کسری رو تحویل میگیرین بهش رو میدن ؟"  بگو خوب آخه نازنین جان، ابلح!(خواستم لحجه بدم ها! ایراد نگیرید) بدون چی رو یه کی میگی که اقلا دستت رو نشه! به فرض هم که حالا یکی به حرفت گوش کرد، یه بیشعور دورِ من کمتر!پس فردا سر خودت میاد! بعد به من میگن چرا جلو ID ت مینویسی گوساله!!! خوب البته قبول دارم زیادشونه ولی :D

حالا قشنگیش اینه که من کلا 10 نفر ایرانی میشناسم تو این خراب شده، 8تاشون این مدلی از آب در اومدن! البته بماند که 2-3 تا دوست خیلی خیلی خوب پیدا کردم( جز یکشون بقیه بازم به پای علیرضا و حسن  ... نمیرسن)

دیگه اینکه در ایام امتحانات به سر میبرم همچون زنبور در عسل! 2هفته میشه شبی 2-3 ساعت خوابیدم، بعدش زنده میمونم آیا با خداست!

**همه این حرفها به کنار، الان ماه رمضانِ. من نه روزه میگیرم، نه نماز میخونم ولی، دعا میکنم، خدایا منو از دروغ گفتن و ظلم کردن حفظ کن. کاش یادبگیریم به چی ایمان داریم، گشنگی کشیدن مشکلی رو حل نمیکنه.

فکر کنم همین واسه این دنیا و بقیش کافی باشه...

-----------

خیلی بعدا نوشت! طی یک اقدام جالب ییهو اومدم ایران ! 3شنبه 23 آگوست بلیط گرفتم و فرداش اومدم. حالا قصه اینور رو میگم بعدا ولی نکته جالب این بود که مریم، نمیدونم پشت سر من چی گفته که باباش به میترا گفته دورو بر من نیاد! یعنی fun  قضیه! منم با اینکه داشتم میترکیدم گفتم هر جور راحتی! حتما صلاح خودتو بهتر میدونی.....

خدا خودش به خیر کنه

لینک
دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ - ۱:۱٥ ‎ق.ظ - کسری