کافه هنر   

یه روز که خیلی عصبانی بودم بهم گفتن " خورشید باش که اگه خواستی هم نتونی نتابی " . امروز بهش رسیدم . زدم تو ذوق یه نفر که از من نظر خواست و من ازش دلخور بودم. چرا ؟  البته یه sms بعدش دادم ولی خوب چه فایده ؟ آدم شو ! یاد میگیرم از خوشحالی آدمها خوشحال باشم و تو شادیشون بخندم حتی اگه اون شادی از من گرفته شده باشه ، از نبودن من . . .

***این گروه خفن

کافه هنر رو دوست دارم، به خاطر خیلی چیزا . به خاطر علیرضا که منو با اونجا آشنا کرد، واسه یانا که همونجا ترکم کرد، واسه دوستایی که سر همون میزها با من نشستن و موندن و اشک ریختن ِ من رو تو سکوت تحمل کردن و باز موندن تا آروم شم. واسه داش عباس که وقتی پشت هم سیگار میکشیدم و می لرزیدم، واقعا ناراحت بود وقتی که گفت "آخه عزیز ِ من چرا با خودت اینجوری میکنی؟"

همه اینا خاطره شده، تو وجودم حک شده. باهاشون زندگی میکنم. یاد میگیرم غصه نخورم و با شادی دوستام شاد باشم (و الان واقعا شادم ). شاید یه سری از آدمها با آزار دادن بقیه خوش باشن و لذت ببرن . . . به من چه !

اما! از همه داستانهای تکراری که بگذریم، من دو تا اکیپ دارم واسه کافه رفتن :

1- بروبکس روشنفکر ! قهوه، سیگار بهمن ! شکلات تلخ

بررسی نیچه و فیلمهای ویلی وایدر :D کتاب کافکا ! ساعت گردهم آیی 18 تا وقتی بیرونمون کنن !!

 

داش عباس – برادر علیرضا شفیق – علیرضا جون ِ من – کاوه – خود من! – شهاب

------------------------------------------------------------------------------

2-بربکس فان ! سر کاری – دور هم الکی خوش ! بستنی و چیپس و پنیر !

سیگار more و esse ! تایتانیک ! کتاب چیه میخورن ؟! ساعت 17-19 ! مامانم اینا !

 

علی – خودم ! – شهاب خارجی – نیکو – ساناز – مهدیه

فعلا همینقدر تا من یکم دیگه حالم سرجاش بیاد دوباره اینجا رو بترکونم !

*** شاد بودنمو نمیتونه کسی بگیره *** (حتی شما دوست عزیز )

 

لینک
شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ - کسری