چشمه باداب سورت   

آدم تنبل همیشه دنبال بهونه میگرده !

همش صبر کردم عکسهای جنگل ابر رو از محمود بگیرم بعد بنویسم آخرم نشد تازه کوهی که با امیر رفتیم و سفر چشمه باداب سورت هم بهش اضافه شد!

تیریپ نوشتن خاطرات ایران گردی هم دردسر داره ها ! ( الان فرنی میاد کامنت میزاره " افه روشنفکر و ایرانگرد بر ندارعینک"‌)‌!!

* 5شنبه دو هفته پیش در یک حالت دپ زدگی افسوسسر کار بسر می بردم که امیر زنگ زد و اومد شرکت دنبالم رفتیم درکه! ساعت 2 درکه باید وحشتناک باشه و بود! خلوت، خنک و سبز. تیریپ طبیعت گردی رفتیم بالا، کنار رودخونه نشستیم نهار خوردیم، با هم آواز خوندیم و یه چرت هم زدیم! 7دیگه به زور برگشتیم پایین!

* طی یک حرکت از پیش تعیین نشده، ییهو جمعه رفتم سفر! 5شنبه شهاب زنگ زد و گفت بریم خونه دوستش، ساعت طرفهای 6بود تو حکیم داشتم میرفتم زنگ زدم "سعید فردا میری جایی ؟ : آره باداب سورت میای؟" منم خیلی ریلکس گفتم آره ! و برنامه ردیف شد. نه کوله بسته بودم نه 1 کنسرو خونه داشتم ! خلاصه ساعت 12 از خونه دوست شهاب اینجوریابله رسیدم شهرک و 2تا کنسرو خریدم رفتم خونه و افتادم رو تخت! 5 پاشدم یه چیزی پوشیدم کیسه خواب و برداشتم و حرکت!!!!

رفتیم ساری، شب تو ده افراچال موندیم و فردا صبحش چشمه باداب سورت که به خاطر آبهای معدنی رنگیش معروفه. هوا شب خیلی خوب خنک بود ولی در طول روز گرما و شرجی بودنش آدم و به غلط کردن مینداخت!اوه در کل تور جالبی بود،‌ پیاده روی و جنگل و کوه و اینا نداشت ولی این بچه ها از 48 ساعتی که با هم بودیم، 40 ساعت رقصیدن‌!!مژه

اینم هست==> عکس

* کتاب دایی جان ناپلون و خوندین ؟! چی می شد مثلا منم بیام بگم " روز پنجشنبه 10 تیر درست ساعت 14:30 دقیقه عاشق شدم ؟قلب" ولی بقیش مثل داستان پیش نره؟ به جای دوری و اشکال و ... یه بارم یه چیزی خوب پیش بره به نتیجه برسه؟!سوال چرا همه چیز اینقدر سخته همه میترسن؟آخ همه چی شده عقل میگن احساس فایده نداره، آخه وقتی هم با 100% عقل بری جلو بازم به جای خوبی نمیرسه! به جای پاک کردن صورت مسئله، یه بارم بشینیم ببینیم باب دردش کجاس! پس تو این دانشگاه چی یاد آدم میدن ؟ابرو

حتی منی که به قول همه رفیقام آخر اعتماد بنفسم هم یه جاهایی دارم کم میارم! زندگیه داریم؟! البته بگم که همه چی آرومه منم خوشحالما جون عمم! آخه چرا؟! اعصاب خودمو همه بروبکس و با این چراها ریختم به هم. ولی همینه که هست! من نپرسم چرا میمیرم!زبان

* بابا اینا 1شنبه میرن پیش کارن، ویزای من حاضر نشد جشن فارغ التحصیلی داداشمو ببینمنگران

* کارن دیروز برام laptop  خرید، کلی ذوق کردمهورا

* شما دوست عزیز که میای داد میزنی سر من که " چرا نمینویسی؟!‌" خودت جونت در میاد یه کامنت 1خطی بزاری، به من میگی یک صفحه مطلب بنویسم؟!منتظر

 

لینک
چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ - کسری