آسمون اینجام بی ستارست...   

جمله عجیبیهِ واسه شروع کردن، البته این چند وقته همه چیز عجیب بوده واسم، از تحمل حرف آدمهایی که تا میشنون اومدی مالزی فکرشون میره سمت "عجب عشق و حالی میکنه" تا ...هایی که تو چشماشون میخونی "عجب احمقی ِ اومده مالزی واسه فوق لیسانس". البته خوب واسه یکی مثل من که اهمیت نمیده مسئله بزرگی نیست ولی خوب بعضی وقتها با چیزای دیگه که جمع میشه رو اعصاب میره. از ایران مرتب بچه ها پیام میفرستن دوست پیدا کن، اینجا استادا بهم میگن دوست پیدا کن. بازم حرف احمقانه! چرا؟ وقتی یکی و دارم مثل علیرضا که از وقتی اومدم هفته ای اقلا 1 بار زنگ زده بهم. میتونم حس کنم تو حرفهاش دل اونم تنگ شده. نمیتونم به اون بگم دوست، به بقیه هم بگم دوست! آره میدونم دارم زیادی سخت میگیرم، زیادی انتظار دارم،ولی مگه جز این باید باشه؟ مسئله اینجاست که با تنها بودن مشکلی نداشتم، خیلی هم با خودم حال میکردم، ولی وقتی لذت داشتن دوست خوب و تجربه میکنی. . . .

اتفاقا این سفر کلی داره جالب میشه. آدمهایی که تا 2-3 هفته اول سراغ میگرفتن و رسیدن به جایی که پیغام میذاری هم زورشون میاد جواب بدن. ای بابا . . .

رفتم 1 ماه پیش با کلی ذوق و شوق بلیط کنسرت سیاوش قمیشی خریدم، کِی فکر میکردم کنسرتی که به خاطرش حاضر بود برم دوبی یا ترکیه و نشد، اینجا نصیبم شه. بالاخره اتفاق خوب هم باید بیفته دیگه. قشنگیش اینه که سه شنبه هستش. کلاس دارم(که میپیچونم) و فرداش امتحان! خوشیِ مضاعف نه ؟

دانشگاه داره خوب پیش میره! راستی اینم عکس دانشگاه من!

البته این واحد تهران شمال شونه! دانشگاه اصلی(South Campus)  چند تا خیابون جنوب تره، ما ارشدها و یه سری رشته خاص واسه خودمون دانشکده جدا داریم!

این تیپ و دوست دارم، تی شرت کادوی سارا بود برای تولدم کلی سال پیش و ایران هیچ وقت نپوشیدم ولی روزی که اینجا پوشیدمش همه تعریف کردن، در کل اون روز شاد بودم حسابی.

امتحانای میان ترم داره شروع میشه، افتادم به درس خوندن بعد از 3-4 سال و چقدر سخته. ماه دیگه این موقع وسط امتحانای پایان ترمم. خدا به خیر کنه!

**بعدا نوشت: 4شنبه سوری (15 مارچ) دانشگاه بودم، کلاس کنسل شد و تو راه خونه زنگ زدن که شب بریم بیرون؟! خوب کار دیگه ای نداشتم، رفتیم یه جا پر ایرانی بود و از رو آتیش پریدن و بزن و برقص و از این حرفها. عکس زیاد گرفتیم اینم یکیش :

*** خیلی بعدا نوشت ! درگیری میان ترم ها و پروژه ها و برگشت مامان به ایران فرصت نداد وبلاگ و به روز کنم، پس صبر کردم چندتا اتفاق جمع شه با هم و البته وسط امتحانای پایان ترم!

- میان ترم ها به خیر گذشت

- کنسرت سیاوش و آرش در حد یه پارتی بزرگ بود با یه DJ بد ! کلی خورد تو ذوقم ولی به جاش گوگوش عالی بود و هیچی کم نذاشت.

- با 4 تا از بچه محل هامون رفتیم یه روز گشتیم، بد نبود و یه سری خاطره قشنگ

- 5شنبه رفتم مهمونی(7 آپریل)! از نهار بودم و شب به اصرار موندم، هم دلم نگران امتحان دوشنبه بود هم بعد از مدت ها تو یه جمع میشه گفت دوستانه بودم. البته نصفش و زده بود تو خط مسخره بازی که به خودم بقبولونم چقدر الان شادم! همش یاد شب نشینی هامون تو اکباتان می افتادم و دوستایی که برای هم چقدر عزیز بودیم...البته بعدش اتفاقات خیلی مزخرفِ جالبی افتاد که اینجا نمیشه گفت! شاید یه جا دیگه سر فرصت !

عوض شدم، تقریبا داره خودمو یادم میره، از اون کسری که معروف بود به اعتماد بنفس داشتن دارم دور میشم. و البته از تظاهر کردن هم دارم خسته میشم. البته نه شرایط سخته نه درسها. فقط دوست ندارم، به دلم نمیشینه و این از همش بدتره. هرچقدر هم به نظر خوب بیان، از بیشتر آدمهای اینجام دارم خسته میشم، آدمایی که فکرشون و بدتر دلشون باهام یکی نیست و مجبوری دورا دور داشته باشیشون. و شاید یه روز گفتم  ... لقِ همشون و تنهایی و ترجیح بدم! بد نیستن ها، مدلشون با من فرق داره، شایدم من بدم...

4ماه گذشت و اگه 4 سال هم بگذره اینجا خونه نمیشه. ولی چه میشه کرد، راهیه که اومدم توش و باید تمومش کنم. حالا یکم اعصاب خوردی و شبهه افسردگی هم چاشنیش باشه میشه تحمل کرد.

***مامان 1شنبه رفت، نیمدونم حالم چه جوریه، فقط میدونم ok نیستم. اونقدر قاطی ام که دیگه دل تنگی و از بقیه حس ها تشخیص نمیدم...

**دنیا مثل یه مغازه اسباب بازی  فروشی میمونه، عروسک پشت شیشه هیچ وقت مالِ تو نیست. . . شاید اجازه داشته باشی یکی دو دفعه باهاش بازی کنی، ولی فکر داشتنش هم محاله...            

*و یه تجربه خیلی جالب و تلخ که فرزام تو این چند سالی که باهم بودیم خودشو کشت من یاد نگرفتم و اینجا باعث یه فاجعه برام شد اینکه! : وقتی یه نفر زیاد میخوره ممکنه مست بشه! ( باور کنید ممکنه! خودم دیدم) و حرفهایی بزنه و کارایی انجام بده که نرمال نیست و عمراً یادش نمیمونه (یا نمی خواد یادش بمونه!!)و و و و نهایت حماقت تو این میتونه باشه که پس فرداش بهش یادآوری کنی تا ...ده شه فقط به شخصیت خودت چون هم از طرف مقابل انکار میشه، هم تو آدم بیشعور و بی جنبه ای قلمداد میشی! و مثل من یاد میگیری که هرچی هم fun و cool بوده تاثیر تو نبوده عزیزم، شرابش خوب بوده. خلاصه گندی میزنی که نمیشه جمعش کرد (حداقل من نتونستم) و خوب چه میشه کرد، حماقت حد و اندازه نداره!

---------------

به هرچی نگاه میکنم یه خاطره دارم، دوست دارم بنویسمشون تا یادم نره چون همینجوری خیلی هاشو از دست دادم. از بروبکس اکباتان، دانشگاه، سفرها و ... که آدمهای خاص باعث شدن به یاد موندنی بشه. البته اینجا رطوبت بالاس مخ آدم نم میشکه! ولی واسه یادآوری هستن هنوز دوستایی مثل علیرضا، آتنا و حسن که مرتب یادآوری کنن چقدر دوستم دارن...

 

لینک
چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ - ٦:٢٧ ‎ب.ظ - کسری