کوتاه و مختصر   

خوب ! مدل شماره ای :

1- امتحانات تموم شد و من در تعطیلات به سر میبرمهورا، البته هنوز تو این خراب شده!(بد بختی حتی نمیشه گفت بلادِ کفر!!!) ویزام آماده نشده و پاسپورتم هنوز نیومده، ظاهرا برای همه ایرانیا این سری به مشکل برخورده ولی دلتونو خوش نکنین منو بیرون نمیکنن!چشمک فعلا هم نشستم خونه دارم فقط فیلم میبینم، تو این هفته 2تا سریال و 15تا فیلم دیدم!

2- خبر جالب بعدی اینکه بالاخره وبلاگ کافه کسری رو راه انداختم! قرار بود کافه شناسیِ تهران و خاطرات باشه ولی خب کو تهران؟!افسوس پس یکم تیریپش تغییر کرده! ماهی 2بار هم آپ میکنم منظم چون نوشته زیاد دارم براش. خوش حال میشم نظرتونو راجع بهش بدونمخیال باطل

3- منو تو facebook اضافه کرده، میگم شما؟ پیام میده چند ساله وبلاگتو میخونم و میبینم رو wall من نوشته "خوشحالم که نویسنده وبلاگ معروف شوالیه نقره ای از دوستای منه" !!! WTF  معروف وقت تمام؟؟؟؟

4- نمره ها هنوز نیومده همش، فعلا دوتا A  دارم، خدا رو چه دیدی ییهو معدل کل هم A میشه کلی دور هم میخندیم! انصافا تو این 3هفته امتحانا به اندازه کل 5سال لیسانس درس خوندم، شایدم بیشتر!یول

5- پسر خونه بزرگ داشتن چقدر سخته! البته داشتنش که نه تمیز نگه داشتنش! دیروز ساعت 11 تا 16 داشتم مثل سیندرلا کار میکردم تموم نمیشد! 1کیلو وزن کم کردم! ولی خونه شده مثل دسته گلاوه

6- تجربه چیز جالبیه ! این همه داستان آدم میشنوه از آشپزی این تازه عروس ها که فکر میکنه چه خبره؟! دیدم وقت که دارم یکمی هم آشپزی کنم:

بله ! سبزی پلو با گوشت و لوبیا پلو ! اصلا هم سخت نبود خیلی هم خوشمزه شد.مژه

** اضافه بر سازمان

یه چیزایی از روزگار خیلی باحاله، تو وبلاگ گردی هام کلی برمیخوردم به ابن جمله "واسه اونی که میدونم هیچ وقت نمیخونه". اینم یه مدلشه دیگه. حرفهایی که میخوای بگی، نمیشه و میگی بالاخره و میدونی که هیچ وقت نمی فهمهخنثی

حالا داستانِ من چی بود، تازه که اومده بودم یه بار یکی و دیدم (بهش بگیم gipsy) تو نگاه ازش خوشم اومد. نه اونقدر شدیدا! ولی جرقه زد!عینک تو کل این مدت فقط 1بار دیگه دیدمش و تماس چندانی هم نداشتم باهاش( وقت نمیشد، نمیدونستم به چه بهونه ای و هزارتا دلیل دیگه) تا اینکه یه روزِ خیلی خوب داشتم باهاش. ولی خوب طبق معمول خراب کاری شد! سر یه قضیه ای با دوستش مشکل پیدا کردم(طرف به خودش زیادی مطمئن بود 2بار پیشنهاد دوستی منو قبل از اینکه پیشنهاد بدم رد کرده بود نمیدونم چه اصراری داشت به من بقبولونه ازش خوشم اومده و نباید!زبان) و از بد داستان طرف آدم بددهنی هم بود ولی نمیدونم چرا تلافی شو سر این طفلک درآوردم. به قول خودمون چشمامو بستم دهنمو یاز کردم!بازنده البته فحش ندادما ولی خوب دوستانه هم نبود.بازنده خیلی جا خورد حق هم داشت. تا به خودم اومدم دیگه کار از کار گذشته بود و. . .

بدبختی اینه که نه میتونم کل داستانو بنویسم که چی شد(نوشتما ولی نمیذارم اینجا چون هنوز برام مهمه) نه کسی نیست بهش بگم. البته به علی گفتم و چند تا نکته خیلی جالب از توش در آورد ولی دلم غصه داره. حالا طرف رفت اسم منم پس فردا یادش میره(البته علی میگفت احتمالا دلش باهاته-که شک دارم-) ولی ناراحتش کردم بی هیچ دلیلی. از کل داستان اینو بیشتر از همه دوست ندارم.نگران

بعدا نوشت:" به اصرار علی بهش زنگ زدم باهاش صحبت کنم شاید فرقی کنه، بعد از ٣-۴ روز کلنجار رفتن زنگ زدم و خیال باطل...... گوشیو برنداشت ! خنثی

خوب نمیتونم بگم علی چی گفت وقتی شنید این حالت پیش اومد!( این که طرف لیاقت تورو نداشت خوبش بود(نیشخند باقیشو خودتون حدس بزنین... فکر نمیکردم همچین آدمی باشه طرفم . . . چشم

 

لینک
دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ - ٧:٠٦ ‎ب.ظ - کسری