منِ منطقی...   

یه وقتایی اتفاقات ساده، باعث میشه احساست مختلفی داشته باشی و اونقدر زیاد که حس میکنی داری خفه میشی، حرف هم نمیشه بزنی، وقتی مینویسی هم میبینی حداکثر 10% منتقل شد به لغات، چاره چیه؟

میشینم و سفارش میدم “Black coffee, no sugar” .

زندگی هم همینه، یه سری چیزا تلخ ِ ولی لذت بخشِ. متاسفانه یا خوشبختانه به یه سنی رسیدم که مجبوم خیلی چیزا رو در نظر بگیرم، دیگه نمیشه بگم خوب میرم جلو حالا بعدش مهم نیست... کاش میشد بی خیال ِ همه این چیزا شد.

خیلی تصادفی بود آشناییمون، من تو شرایط روحی ِ بد، اونم خیلی درگیر درس. آروم آروم پیشرفت، آشنا شدیم، سر ِ یه کمک ِ خیلی کوچیک برای پروژه ش همو دیدم، یه دوستی ساده و معمولی، اونجور که باید می بود. وقتی دوتا آدم منطقی به هم برسن هم باید اینجوری باشه، یه وقتایی خیلی چیزا از پیش تعریف شده، لازم به بحث نیست ولی...

چه زود 4 ماهِ شد این دوستی ِ ساده و اونقدر صمیمی شدی که خودت هم باورت نمیشه.... فقط 4 ماه ؟ انگار من این آدم و یه عمره میشناسم...

یه روز چشماتو باز میکنی میبینی، دیگه فقط یه آدم ِ ساده نیست برات، دلت میخواد دوستش داشته باشی، فکر میکنی، اینبار که دیگه تنها نیستم، کلی آدم دوروبرمه، کارام داره پیش میره، 1-2 ماه دیگه هم درس ِ تمومه. پس چرا ؟ همیشه وقتی یه چیزی کم داشتم، میرفتم سراغ یه رابطه، یه اشتباه ِ همیشگی... که دیگه قرار نبود تکرار بشه...

مدلش فرق داره، شاید اندازه خودم کتاب خونده، سفر کرده، میفهمه، فکر میکنه، بهونه نمیاره، میشینم باهاش حرف میزنم، راستشو میگم: " نمیدونم الان باید چه احساسی داشته باشم بهت، ولی دوست دارم بیشتر از یه دوست ِ ساده باشی برام." ولی خودم هرجور فکر میکنم، میبینم نمیشه، اون احتمال زیاد موندنی نیست اینجا، منم که خیلی هنر کنم بگم 1 ماه بعد کجا ممکنه باشم. از همه اینا گذشته، اونم میگه که احساسی بیشتر از یه دوست نداره بهم، نمیتونه داشته باشه.....

حس میکردم از من بدش نمیاد، ولی من که جای اون نیستم، خیلی هم فرق نمیکنه که دلیلِ واقعی این باشه یا هرچی دیگه. ولی برام مهم بود برخوردش، میتونست مثل خیلی ها بگه باشه، fun داشته باشه با من، یه روزم بگه خوب کافیه خداحافظ...

خیلی سخت بود، جلوش بشینم و بگم و اینجوری بشنوم، حدس میزدم البته اینجوری بشه، ولی خوب باید میگفتم، گفت نمیخوام اذیت بشی، نمیخوام تقصیر ِ من باشه چیزی، حتی اگه لازمه همو کمتر ببینیم....

پس هستن هنوز آدمهایی که وقتی میفهمن دوستشون داری، احساس مسئولیت میکنن و نگران میشن....

دیگه چیزی نگفتم، پیشونیشو بوسیدم و اومدم....

حالا باز منم، یه پسر ِ بی نهایت احساساتی که خودش میدونه، باید فاصلشو حفظ میکرد، باید خودش حواسشو جمع میکرد، ولی خوب یه قسمتی از زندگی ِ من باید همیشه اینجوری باشه، من همیشه باید یه نفر و داشته باشم،

آتنا  نوشته بود :

برای بعضی آدما باید یه نفر توو زندگیشون باشه

که به خاطرش کمتر سیگار بکشن، که ورزش کنن، که از خودشون مواظبت کنن و...

اون یه نفر اگه باشه دیگه زندگی براشون مهم میشه
هوس ِ خودکشی به سرشون نمیزنه، دلخوشی دارن واسه زنده بودن
تلاش میکنن؛ با انرژی کار میکنن و رو لبشون همیشه لبخندو حفظ میکنن.
البته بعضی آدمای دیگه هم هستن که نیاز ندارن به این یه نفر؛ خودشون امید به زندگی دارن و نمیدونم دقیقن که از کجا تأمین میشه براشون، اما خب همیشه بهشون غبطه میخورم.
خلاصه که برای امثال ِ من پیدا کردن ِ اون یه نفر خیلی مهمه، اگه نه که زندگی تخممونه و فقط داریم زنده میمونیم و خبری از زندگی کردن نیست.
هروخ اون روزی رسید که یه کاری رو خلاف ِ عادت ِ نادرستِ همیشگیتون و به خاطر ِ یه نفر دیگه انجام دادین، بدونید که اون یه نفر ارزش ِ دوست داشته شدن داره، هرچند کوتاه مدت...

 میرسم خونه، بازم شهرام شکوهی، یکم بغض، چند تا قطره اشک، نه اینکه ناراحت باشم، غصه ندارم ولی دلم خیلی وقته تنگ شده، واسه خیلی چیزای قدیم، واسه دوستام، اتاقم، دلم یه بهونه میخواست، که امروز دادم دستش...

درست یا اشتباه نمیدونم، تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم، حتی اگه این حس و فقط واسه خودم داشته باشم، هیچ وقت نفهمه و بهش نگم، حتی اگه واسه 2 ماه باشه، این همه آدم ِ بی ارزش به 1000 دلیل اومدن و توهم ِ دوست داشتن و وابستگی و داستان های تکراری. یه بارم هم خودم تصمیم بگیرم یه آدم ِ با ارزش و دوست داشته باشم و از بودن باهاش لذت ببرم، هرچند کوتاه. هروقت هم باید بره، بگم ممنون که دوست ِ خوبی برام بودی، دوستی که هدفش فقط دوستی بود....

لینک
شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ - ٤:٥٥ ‎ب.ظ - کسری