کی میتونه باشه این وقت شب !   

خوب ، سلام !

من یه خصوصیتی جالبی که دارم اینه که خیلی زود تحت تأثیر شرایط محیط قرار میگیرم ( که اصلا هم خوب نیست). مالزی که بودم، ببعد از جریان میترا یه مقدار ِ زیادی دچار افت شدم از نظر شرایط روحی،جسمی و اینا. بعد وارد دوران ریکاوری که شدم دیگه فرصت و انرژی نوشتن نبود، همه کارهای عقب افتاده ی 1سال باید در عرض 2ماه انجام میشد، درس، کار و یکمی هم زندگی....

واستون بگم که از وقتی دیگه میترا نبود، محدودیت هم واسه من نبود، وقت آزاد داشتم و میتونستم به خودم هم فکر کنم! حتی برم فوتبال بازی کنم!!!! تو دانشگاه با محمد دوست شدم، پسر خوبی بود و به روش خیلی جالبی به من کمک کرد. هر وقت از قدیم صحبت میکردم، خیلی ساده نمیشنید!!!! انگار نه انگار من دارم شر و ور میگم، حرفم که تموم میشد باز حرف خودش و ادامه میداد توی یه موضوع کاملا بیربط به حرفهای من. این باعث شد منم کمتر برم به خاطرات و غر زدن. دستش درد نکنه.

چند ماه آخر رفتم سرِ کار. اول نوامبر. با یه دختر چینی هم دوست شدم و همه چی رفت به یه روال خیلی ردیف و آروم.

کار میکردم، با پروژه ور میرفتم، عصر ها با دوستم میرفتیم گردش و ....

درس که تموم شد یه تلاش نصفه نیمه کردم واسه ویزای کار که خوب قسمت نبود و درست نشد. 8 آپریل جمع کردم و برگشتم به درون مرز پرگهر.

خیلی وارد جزئیات ِ روزهای آخر نمیشم، در مجموع خوب بود، همه چی. شاید هم خورد خورد گفتم، تا چه پیش آید.

میتونم بگم یه قسمت ِ دیگه هم از زندگی با یکسری خاطرات ِ خوب و بد و یه عمر تجربه، که بدست آوردنشون اصلا آسون نبود...تموم شد و رفت.

خلاصه اومدم ایران و تا همین ماه پیش میگشتم دنبال کار، که معمولا یا حقوق پایین بود یا کار بد بود و ....

تا اینکه 4شنبه هفته پیش با خودم گفت اگه این هفته نشه، ول میکنم میرم از ایران کو.... لق همچی ! 1ساعت بعدش چند تا تلفن و 3تا دعوت به کار با حقوق های بالا ! آخه خدا ! شوخی داری با من ؟ خلاصه پس از یک روز پرسه زدن تو خیابون و فکر کردن، یکی و انتخاب کردم و اومدم اینجا! (دقیقا همینجا ) !! از 5شنبه!!!! بد نیست محیط راضیم و تا ببینیم چی پیش میاد....

*****

یه سری اتفاقا تو زندگی کلا نامناسبه! اصلا خراب کاریه! یکی میاد، دورو برِ من میگرده، هر شب زنگ میزنه و دوست داره مرتب بریم بیرون. تازه از مالزی برگشته و میخواد بمونه؛ اولش هی با خودم میگم نه ول کن بابا دردسر میشه، و آخر طبق معمول خر میشم و .....

یه مدت میگذره، عادت میکنم،علاقه مند میشم،  خوب کی بدش میاد یه دخترِ لوس ِ ناز از سر و کولش بالا بره ؟! تا اینکه زنگ میزنه که من کارم تو ایران درست نشد و دارم برمیگردم! خوب بعد من میمونم با یکسری احساس نصف و نیمه و قروقاطی! مرضِ دیگه ! همه میدونن دارم!

*****

شنبه عروسی ساناز بود، بالاخره اینم رفت قاطی مرغا رسما، خوشحالم براش خیلی. پسر ِ هم آشناس، ردیف میشه به امید خدا، خیلی خوش گذشت بعد از 2-3 سال یه مهمونی ردیف و بزن و برقص ! فقط نمیدنم چرا من الان احساس میکنم حالم خوب نیست!

افسردگی مزمن گرفتم فکر کنم، اگه خیلی خوشحال شدم بعدش حتما دپ میزنم! همینجوری فقط حالم خوب نیست ! دلیل هم نداره! خل شدم رفت !

*****

خب این یه خلاصه از وضیت موجود! خبر و خاطره زیاده، نمیدونم چیا رو بگم چیا رو نگم! 100 تا نوشته نصفه نیمه هم دارم که حال ندارم تکمیل کنم بزارم اینجا، خیلی هاش اونقدر قدیمی شده دیگه یادم نیست حسِ اون موقع نوشتنش چی بوده! همش هم تقصیر من نیستا ! یه عکس و 4تا خط تو facebook میذاری خلاص! تنبل میکنه آدمو....

تا ببینیم چه پیش آید!

لینک
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ - ۱:٤٠ ‎ب.ظ - کسری