از دست تو نیست ، دل من از گریه پره   

ساعت ۶ تا ۷ صبح وقت گذاشته بودم نوشته بودم، الان دیدم ثبت نشده

حس اون موقع رو ندارم ولی سعی می کنم همون آهنگ رو بذارم و دوباره بنویسم.

درس خوندن و دانشگاه رفتن من خیلی جالبه: ۱۰ ماه سال هیچ اتفاقی نمیفته ولی تو همون ۲ ماه امتحانات دنیا سر من خراب میشه !

تو این هتفه دوتا دوست رو از دست دادم، هنر پیشه مورد علاقم از سریال رفت بیرون، با استادم دعوام شد و . . .

شنبه امتحانام شروع میشه و هنوز هیچی نخوندم. دیشب از ۸ حالم یه جوری بود، ضربان قلبم رفته بود بالا و آرامش نداشتم. احساس آشنایی بود و میدونستم قرار اتفاقی بیفته و ساعت ۱:۳۰ دیدم حق با من بود.

سعی کردم به زور آرام بخش بخوابم ولی تا ۳ فقط فکر می کردم. ساعت ۴ رفتم ۱۵ دقیقه زیر دوش آب سرد، زدم بیرون تا ۶ قدم زدم، دویدم و اونقدر واسه خودم خوندم تا یکم آروم شدم.

* دیگه اشکای من، طاقت موندن ندارن....

دوست دارم برگردم به پارسال شب تولدم، شبی که تصمیم گرفتم یکم روشمو تغییر بدم. قبلش این نظری بود که راجع به من داده میشد:

« اول فکردم خیلی خشک و بی روحی، ولی بعد دیدم خونگرم و خوبی »

با یه گروه اینترنتی همراه شدم، سعی کردم بازم شاد بودن رو تجربه کنم و همراهشون ورزش مورد علاقم ( Bowling ) رو ادامه بدم.

دنیای مجازی! یه چرخه تکراری، با آدمایی آشنا میشی، وارد زندگیت میشن، تأثیر میذارن و میرن. اینو بیشتر از 1000 بار تجربه کردم و این دفعه واسه بار آخر.

یه نفر چقدر قراره عمر کنه ؟ یکی بود که میگفت : باید تو لحظه زندگی کرد، باد گذشته ها رو پشت سر گذاشت، باید چیزی رو که زندگی بهمون میده رو قبول کنیم و چیزی که ازمون میگیره رو فراموش . . .

گفته بودم تسلیم شدم، جایی که مقاومت فایده نداره، قبول کردم که به نظر افراد احترام بذارم، هرچند خلاف نظر من باشه.

و بازم میگم : واسه عوض شدن، واسه ادامه زندگی بهونه می خواستم. شاید هنوزم می شد با خوردن یه بستنی شاد بود . . .

* سر به دیوار میزنم، عشقت نمیره از سرم . . .

هنوز فرصت واسه تصمیم گیری  دارم، هنوز از ۵شنبه وسایلم جمع مونده اگه امروز عصر برم، شاید تا شنبه صبح برگردم، اما این دفعه گوشیمو هم نمی برم.

بذار بهم بگن هنوز بچه ای، هنوز خیلی چیزا رو ندیدی، هنوز تحت تأثیر احساساتت تصمیم میگیری، ولی به هر حال این منم و از چیزی که شدم و هستم راضیم.

یادمه کلاس پنجم بودم که شروع کردم به نوشتن خاطراتم. سال اول دانشگاه تصمیم گرفتم پایان صفحات دفتر، پایان من باشه. واسه همین یه مدت اینجا نوشتم، ولی دیشب، ۲ صفحه دیگه از دفترم سیاه شد. هنوز جرأت شمردن صفحات باقیمونده رو ندارم. ولی فکر کنم بعد از ۱ سال وقتشه برگردم همونجا . پس :

** تا اطلاع بعدی، این وبلاگ به روز نمی شود**

لینک
چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦ - ۱:۳۸ ‎ب.ظ - کسری