بیداری ( قبل از هر فریاد، سکوتی لازم است )   

زندگی همون داستان ِ تکراریه که روایتش از زبان افراد مختلف ، سرگذشتی متفاوت به نظر میاد.

---

بالاخره امتحاناتم تموم شد ، نمیدونم چرا اونقدر که باید خوشحال نیستم . شاید چون تو دوران تحصیل زندگی عادی خودم رو ادامه دادم و تفاوتی رو احساس نکردم.

اینم یه دورۀ 5 ساله از زندگیم که گذشت . به 5 سال پیش که نگاه میکنم خندم میگیره . حالا می فهمم چرا اینقدر بین کسی که دانشگاه رفته و تو اون محیط بوده با بقیه فرق هست . حداقل من زندگی رو آموختم، خودم رو شناختم و کمی هم یادگرفتم آدمها رو بشناسم.

·        بچه بازی تعطیل

واسم عجیبه ، تو این همه مدت فکر می کردم چه تصور روشنی از خودم و آدمای دورو برم دارم. اینکه کسی نمیتونه فریبم بده و باهام بازی کنه . ولی الان میبینم که چقدر اشتباه میکردم، بارها و بارها ناخواسته تبدیل شدم به یک اسباب بازی واسه اینکه یک نفر وقت خالیش رو با من پر کنه .

حس خوبی نیست ، خیلی از ما دوست داریم تو همون خواب و رویای شیرین بمونیم ، بیدار شدن رو دوست ندارم چون زندگی واقعی تلخه.

·        عشق و عاشقی تعطیل

آدمای زیادی تو زندگی ما میان ، هر کدوم با یه هدفی وارد میشن ، نقشی رو ایفا می کنن ولی همشون میرن . درسته که جای پای خیلی هاشون برا همیشه میمونه ، ولی نشستن و غصۀ رفته ها رو خوردن دردی رو دوا نمیکنه.

امروز 2 تا اتفاق افتاد که تأثیر عجیبی روم گذاشت و 2 تا نکته رو بهم یادآوری کرد که با اینکه قرار بود جزو اصول زندگیم باشن ، با مرور زمان به فراموشی سپرده بودمشون.

میدونم این حرف خیلی خیلی تکراریه ولی واسه خودم باید بنویسم، همه چیز رو میشه جبران کرد جز رنجوندن دل یه آدم، تنها چیزی تو دنیا که باعث میشه الان افسوس بخورم همینه.

** اتفاقات زیادی قراره بیفته ، حس می کنم و میدونم که خیلی هاش زندگی منو به هم میریزه و نزدیک بود به همین دلیل شادی ِ لحظه ها رو از خودم دریغ کنم . خوبه خودم همیشه گفتم " حتی با خوردن یه بستنی هم میشه شاد بود ".

لینک
سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦ - ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ - کسری