خوشحالم   

از دیرباز ، از آن زمان که اولین گل پرپر شد، از اولین اشکی که از گونه ای چکید، نفرت آغاز شد.

و لحظه ای که عشق در من مرد، آسمان گریست، شب سکوت کرد، زمان ایستاد و مرگ خندید.

با گامهای تخل زمان، عبور سخت ثانیه ها. . .

ولی زمین فراموش نخواهد کرد ، قدمهایی که بر سینه اش گذاشته شد.

انسان موجود غریبی ست ، عشق می ورزد ، با عشق خود زندگی میکند، آن را به نفرت بدل می کند و دوباره عشق می ورزد!

داستان همین بود ، زندگی ... مرگ و دیگر هیچ

لینک
پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦ - ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ - کسری