کار ِ سخت   

تو ماشین ِ جدیدش میشینه، ضبط و روشن میکنه با صدا خیلی زیاد . . .

میرسه مترو، سوارش میکنه، تو سکوت حرکت می کنن، حتی نمیدونه باید نگاهش کنه یا نه. دوباره ترسیده...

میرسن ، ( ساعت 10:30 ) ، سکوت... " خوب بگو میشنوم" و میشنوه، آروم آروم ، قول داده خودش رو کنترل کنه - من آرومم - . بازم میشنوه. . .

تلفن زنگ میزنه، ( ساعت 13:30) . دوستاشون میان - به همین زودی 3ساعت گذشته...

میرن نهار، مثل تمام این مدت نمیتونه غذا بخوره. بعد از نهار دوستاشون میرن و باز باهاش تنهاس . . . بازم میشنوه...

میرسوندش مترو، تو ماشین شاید واسه بار ِ آخر حسابی از ته دل نگاش میکنه، تو چشماش زل میزنه، بغض داره خفش میکنه . . . گرمی همون لب ها رو رو گونش احساس میکنه. . . در ماشین بسته میشه،صبر میکنه که دور بشه و میشمره 1 2 3 4 نمیتونه و بغضش و رها میکنه . . . سرش رو میزاره رو فرمون ماشین و به اندازه همه این چند روزی گریه میکنه بلند بلند، کسی نیست که ببینه یا بشنوه

گوشیشو نگاه میکنه - نه نمیتونم . . . نخواه ازم - دوباره ، اینبار میگه چشم، ماشین و روشن میکنه آهنگ با صدای بلند میخونه " بی تو دوباره . . . " و بازم اشک

تا خونه پشت فرمون حسابی گریه هاشو میکنه، ماشین و پارک میکنه، یه سلام و سریع میره تو اتاقش. . . یه روز ِ معمولی بود، نه ؟ به این روش باید عادت کنه

لینک
پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ - ٤:٥۳ ‎ب.ظ - کسری