یه روز معمولی   

صبح:

-سلام کسری، مامان خوبه ؟

.... ( اینا مهم نبود )

- تو این چند ماه چقدر لاغر شدی، داستان چیه ؟

....( داستان )‌!

- چرا این قدر عرق کردی ؟ بزار فشارتو بگیرم ( 14/8 ) ....

....

- ببین، فقط خودت میتونی حلش کنی، میدونم سخت‌ ِ ، الانم نمیشه،به خودت فرصت بده ..... اینا رو هم در نظر بگیر ....

------------------------

عصر:

- دیروز هم که غدا نخوردی، یه لقمه با ما بخور خوب الان سر ِ میز نشستیم

( به روز یه نصف بشقاب میخوره )    * بارون میگیره، میخواد بره بیرون

-  کجا میری تو این بارون اونم با یه تیشرت، بگیر این سویتشرت و بپوش روش

* میره بیرون، یه چرخ تو محوطه میزنه،زیر بارون میشینه، یهو هر چی خورده ....

-بیا این آب بشور دهنتو، پسر چرا آخه اینجوری میکنی ؟

** تلفنش زنگ می خوره ، دوستش میخواد گوشیو از دستش بگیره، ولی جواب میده... " برو بمیر " بالاخره اینم میشنوه . ..

- پسر من میرم میارمش اینجا

- د چرت نگو باز تو عصبانی شدی؟ که چی بشه....

- داداش نمی تونم بشینم ببینم جلوم داری خورد میشی، اقلا الان اون لامصب و نخور

* یه لبخند ِ تلخ میزنه،بطری و از جیب سویتشرت در میاره، یه جرعه، می سوزونه میره پایین، ولی شاید آرومش کنه، تمام زورشو میزنه درد تو چهرش معلوم نشه، نمیتونه...

* بارون به شدت میباره، بزار امشب اشکها فقط مال من نباشه...

لینک
سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ - ۸:٥٥ ‎ب.ظ - کسری