توهم ِ یک خاطره . . .   

* داشتم با خودم فکر میکردم دیگه از اون مرحله رد شدم، خوب شدم، همه چی تموم شده. یکی دو روز میگذره، ساعت میشه 6، هوا تاریک شده همون ساعت نحس غروب و یهو دلم میریزه، ای خدا، هنوزم ؟ نه داش کسری حالا حالا ها داری این حس رو، خودتم نمیخوای تمومش کنی، هنوزم سر حرفت وایسادی ؟! آره هستم !

* همه چی خوب بود، دو سه تا sms رد و بدل شد ولی یهو خشکش زد، گوشی از دستش افتاد زمین، چند ثانیه اینور اونور و نگاه کرد، یه سیگار روشن میکنه، یکم گوشیو از دور نگاه میکنه شک داره بره طرفش! برش میداره، دوباره میخونه " I don’t wanna remember it " . می فهمه، نه نمی فهمه‌ ! یهو قاطی شد همه چی . . .

* اون موقع ها همه چیز فرق می کرد.امروز که فکر می کنم می بینم همه چیز تغییر کرده.همه چیز.من شده ام یک موجود کاملا غریبه برای کسی که باید هر روز منو می دید و هر شب با صدای من می خوابید،امروز غریبه هستم.

* اونقدر منو دوست داشت که همه چیز منو پذیرفته بود و من هم چنان شیفتش بودم که به نظرم می رسید بدون او زندگی کاملا بی معناست. شاید چون این اولین عشق واقعی من بود، آنقدر وسیع که تمام تعابیر ما را از عشق پر می کند. یعنی هم دلتنگی هم وابستگی هم عادت و هم احساس و هم هوس و همه چیز . . .

* سوار ماشین میشه، صدای ضبط و تا آخر بلند میکنه همه چی از سرش بپره، مگه میشه ؟ یه زنگ میزنه، راه میفته . . . ( چند ساعت بعد ) دیر شده، میاد sms بده که " امشب منتظر زنگ من نمون" نگاه میکنه میبینه 2 ساعت پیش جوابش اومده ندیده ! " من خوابم "، میاد جواب بده اشتباه میفرسته ! اه . با هزار زحمت ماشین و میاره تو پارکینگ . نمیدونه چه جوری رسیده خونه ! به تختش میرسه، میخواد بخوابه ولی تا چشماشو میبنده انگار داره از یه جایی میفته ."  امشبم نخوابم ؟ " سرگیجه وحشتناک . . .

* گوشیش زنگ میخوره میبینه ساعت شده 3:25 . " کسری باز رفتی خوردی؟ ( دیگه یادش نیست ) هنوزم مستی ؟ (...) به خودش میاد میبینه آفتاب زده و رو تخت نشسته، گوشی هنوز دستشه. . .

لینک
یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸ - ٢:٤٤ ‎ب.ظ - کسری