یه دوست قدیمی

نوشتن واسه من یه کار ِ مقدس حساب میشه، چه خوب چه بد، هرچی باشه وقتی مینویسم یه معنی دیگه داره برام. شاید واسه همین باشه که خیلی از اون نوشته ها اینجا نمیاد...نوشتن از آدمها (نوشتن ِ واقعی البته نه غر زدن) خیلی سخته...

یه سری چیزا، یه سری از جاها، یه سری اشخاص میتونن مسیر زندگی آدم و تغییر بدن...

این دفعه دلم میخواد از فرزام بنویسم، نوشتنش خیلی سخته، یه سری مرام و معرفت و مردونگی و اخلاق خاص و نمیشه نوشت، نمیگنجه تو غالب کلمه ولی چاره چیه؟ باید یه کاری میکردم.

با فرزام سر ِ والیبال بازی کردن آشنا شدم، خیلی سال پیشا ( پیر شدم دیگه تاریخ یادم نمیاد) یه تور والیبال بسته بودیم تو محوطه بلوک 14 و بازی میکردیم، هر از گاهی هم این داش فرزام میومد یه دستی به توپ میزد و میرفت، پای ثابت نبود ولی طرز بازیِ خاصش جالب بود. خلاصه رفته رفته رفیق شدیم و موندیم، تابستون که تموم شد خیلی از بچه ها پخش و پلا شدن ولی همون تعداد کمی که موندیم، با هم صمیمی شدیم.

مسلما خاطره زیاده ولی یه سری هاش و بیشتر دوست دارم. اینا نقاط کلیدی ِ زندگی ِ منه، بعد از یه سری از اینا کسری دیگه اون کسری ِ سابق نبوده...

یادم میاد اولین شیشه مشروبی که خریدم از یکی از بچه های دانشگاه بود، نمیدونستم اصلا باهاش چی کار کنم، چجوری بخورم! اسمش هم خیلی خاص بود! "ozzo" بود فکر کنم، یونانی بود. خلاصه زنگ زدم به فرزام و بعد از تحقیقات فراوان به این نتیجه رسیدیم که اینو با آب قاطی میکنن میخورن!( چه مزه وحشتناکی هم داشت). قرار گذاشتیم پشت 12 و 4 تا نخ springwater هم گرفتیم و من برای اولین بار با یه رفیق و به سلامتیِ هم رفتم بالا ;)

یه پیکان دولوکس مدل 60 داشتم سفید، چراغ بنزی! تا سال 88 هم قبل از اینکه کاترین ( 206 ام ) و بخرم، نگهش داشته بودم. یه روز میخواستم بشورم ماشین و زنگ زدم فرزام بیا کمک! خلاصه جلو بلوک 14، پاچه ها و آستینا و زدیم بالا، با سطل آب و لنگ افتادیم به جون ماشین! صدای آهنگ و هم زیاد کرده بودیم باهاش میخوندیم. بعضی وقتها اگه کسی نبود یه قری هم میدادیم! از شانس ما اونروز به صورت خیلی غیرعادی پشت سر ِ هم از جلومومن دخترا سوار ماشن رد میشدن و مارو میدیدن برامون بوق هم میزدن!

قضیه لیلی مال خیلی قبل ِ ( سال 85) ولی اتفاقی بود که خیلی چیزا رو برام تغییر داد. بزرگ شدم بعد از اون اتفاق و تو تغییر رفتار و خیلی چیزهای دیگه اون موقع فرزام نقش اصلی و داشت. خلاصش این بود که من با یه دختره خیلی بزرگتر از خودم(6 سال فکر کنم) دوست  بودم و طرف هم یه جورایی منو اذیت میکرد، منم ابلهانه درگیرش بودم.یه بار من بهش پول قرض داده بود و برام چک کشیده بود، بعد از اینکه بالاخره به هم زد باهام من چک و نقد نکرده بودم، واقعا وقت نشده بود، بعد رفته بود با یه پسرِ از این هیکل گنده ها دوست شده بود زنگ میزد چرت و پرت میگفت و میترسوند منو که چک و نقد کن و من دست چک جدید میخوام بگیرم و اینا ! منم واقعا میترسیدم ولی کرمم هم گرفته بود! تا اینکه یه شب با فرزام بودم زنگ زد. جمله فرزام دقبق یادمه : " دادا تو چرا میترسی، اولا اون دختره باس بترسه بعدم من پیشتما " . گوشی و گذاشتم رو اسپیکر و 2 تایی از خجالتش در اومدیم، فرزام خط میداد و من تا آخر ِ جمله رو میرفتم! البته خیلی مودبانه.اون شب یه چیزایی تو من عوض شد، اون شب یکم بزرگ شدم...یادمه دفعه بعدی که لیلی زنگ زد، لحن حرف زدنش عوض شده بود، میدونیت دیگه با بچه طرف نیست...

دیگه شده بودیم پای ثابت ِdrink پشت 14،ماهی 1-2 بار، نوبتی هم بود، ساعت 9 یا 10 میرفتیم و 2 ساعتی بودیم، معمولا هم بعدش بحث به خدا و عرفان و اینا ختم میشد، اون شبا رو دوست داشتم...داش رضا ج هم اضافه میشد بهمون بهضی وقتها البته...

تازه که رفته بودم سرِ کار، 4 نفری با فرزام و مهدی و رضا قلیون خریدیم، شب ها 10 اینا تو محوطه 14 میرفتیم قل قل! کلی عکس و فیلم داشتم از اون موقع ها ولی گوشیم که خراب شد همش پاک شد، حیف. یادمه یه بار فرزام داشت با ریتم آهنگ ذغال و میچرخوند جو گیر شد آتش گردون خورد تو سرش :D کلی خندیدم!

قبلا نوشتم ولی بازم میگم، سر ِ قضیه یانا کاری کرد که از هر رفیقی بر نمیاد، ساعت 9 اینا زنگ زدم شرق ِ تهران بود قرار هم نبود شب برگرده، ولی وقتی دید من حالم خیلی خرابه، پاشد اومد رفتیم خونشون، حرف زدیم تا 4 صبح، چایی بود و شکلات تلخ و حرف های من....

سر ِ همون قضیه، وقتی که دیگه بالاخره تموم شد، من خیلی داغون شدم، الان واسم عجیبه که چرا و اصلا چجوری من اونقدر له شده بودم! ولی این بادم نمیره، تنها رفیقی که نشست و من کنارش گریه کردم فرزام بود، هیچی نگفت، نه نصیحت کرد، به گفت خجالت بکش نه هیچی، من گریه کردم، آروم شدم و هیچ وقت به روم نیورد اون روزو....

البته رفتن ِ سر ِ کار و مأموریت های من باعث شد مقدار زیادی فاصله بندازه تو رفاقت هر شب و با هم بودنها تا اینکه اومدم اینجا. همین ارتباط گاه بی گاه فیسبوک مونده برام و skype اگه فرصت بشه و شانس بیاریم با 4 ساعت و نیم اختلاف زمانی...

3 تا عکس بیشتر نداریم با هم، همونا رو که میبینم، دلم خیلی تنگ میشه واسش،واسه اون دوره منحصر به فردی که باهم داشتیم، از آهنگهایی  که با هم خاطره داریم و وقتی گوش میکنم یادش میفتم.

نمیدونم منم دوست خوبی براش بودم یا نه، اونقدر همیشه مرام داشته که هیچ وقت اگه بدیی هم بوده به روم نیاورده. خیلی چیزا رو مدیونشم. به قول خودش: " چشم مایی داداش" ، " یه دونه باشه ".

/ 4 نظر / 16 بازدید
درنا

دوست . واقعا دوست خوب هم نعمتیه قطعا تو هم دوست خوبی بودی براش همیشه شاد باشین و با هم بمونین منتظرتونم به منم سر بزنین

لیلی

هر بار نوشته ای از من داشتی فقط بد گفتی. میدونی من آدم بد. ولی تو یاد بگیر اگه یه روزی کسی رو دوست داشتی به دل خودت برای دوست داشتنش احترام بذاری. تو هنوز هم در اشتباهی. هنوز هیچی از جریان پشت پرده اون زمان و تهدیدهای یه آدم دیگه نمی دونی و من نمیخوام برات توضیح بدم چون گذشته ها گذشته. فقط بدون من تصمیمی گرفتم که به نفع همه بود و خواستم تو از اون تهدیدها دور باشی. حالا باز این کامنت رو علنی بذار. زیرشم هرچی از دهنت درومد بنویس. ولی یادت باشه من یا روزگار باعث شدیم بزرگ بشی. و کسی می تونه بگه بزرگ شدم که اشتباهات گذشته رو تکرار نکنه. من همیشه برات آرزوی شادی داشتم و دارم. واقعا یادم نیست اون تلفنی که با فرزام بودی و من حرف زدم چی بوده و چی گفتیم ولی اگر اذیتت کردم واقعا معذرت می خوام. مواظب همه خوبی هات باش. من تنها چیزی که از کسری یادمه حامی بودنش توی اون جمعهاییه که یه مشت گرگ دورو برم بودن. شاد زی

فاطي بندري

كسري جون ميتونم بپرسم چندسالته؟[گل]