نوروز پیروز باد

همیشه سال و با یه جمع بندی کلی از خوبی ها و بدی هاش تو وبلاگم نو میکردم. امسال اونقدر اوضاع پیچیده شد که اصلا یادم رفت هنوزم باید نوشت ( می نوشتم که باشم ) . خوب الان تو آخرین روز هفته اول ِ عید هم میشه تقلب کرد و یه نیم نگاه انداخت ! میشه ها!

حالا از کجا شروع کنم ؟! سال خوبی و شروع کرده بودم : کارن ایران بود، من کارمو دوست داشتم ، وضعیت روحیم خوب بود(البته اضافه وزن داشتم 20 کیلو) حتی قرار بود ماشین نو بخرم و خلاصه زندگی خوش رنگ بود. آبی ِ آبی.عید 4 تایی رفتیم شمال و 1هفته زندگی بود تا کارن رفت.

همه چی آروم بود تا تابستون که کارن اومد و رفت. هر وقت تو این 3سال میومد و زیاد میموند رفتنش واسم سخت تر میشد حتی نگه داشتن اشک هام تو فرودگاه جلو اون همه آدم. ( ولی خوب کیف میکردم میدیدم جوجه کوچولو من داره تو یه دانشگاه تاپ مهندس میشه )

با این وجود بعدش سفرهای کاری زیاد و مشغله زیاد و کلی کار بهم احساس زندگی و مفید بودن میداد و با وجود سختیش دلم خوش بود به دوستایی که تو تهران منتظر برگشتن من بودن تا تآتری بریم یا کافه هنر و آبادش کنیم

شهریور یکم اوضاع عوض شد. پروژه به آخرش نزدیک میشد و بی کاری تو شرکت کلافم میکرد. دیر میرفتم، زود میومدم وقت تلف میکردم با کتاب خوندن و بازی کردن سر ِ کار ! ولی باز آروم بود همه چی تا اینکه با باربی ِ قصمون ( یه موجود قد بلند کمر باریک مو قهوه ای ) آشنا شدم . خیلی شوخی شوخی قضیه ییهو جدی شد ! چشم باز کردم دیدم تا گردن تو یه رابطه فرو رفتم که همه زندگیمو داره تحت تآثیر قرار میده. شرکت و میپیچوندم با هم میرفتیم تو پارک میشستیم 4-5 ساعت خوش بودیم ! کوه رفتن با ریس اینا پیچیده شد و شد 5شنبه ها با اون . دیگه همه عالم و آدم ( حتی کارن با 5000 کیلومتر فاصله ) میدونستن 5شنبه ها تا ظهر کسری مال ِ یکی دییگه س !

البته طبق معمول روزهای خوب بازم زود گذشت و تموم شد و یه رابطه قشنگ دوست داشتی با یه آدمی که جونم براش میرفت واسم جهنم شد ( جزئیاتش به اندازه کافی تو پستهای قبلی هست ).  اونقدر که ماشین جدیدم به جای یه سورپرایز بزرگ، واسم یه مرهم ِ درد شد!

اما پاییز: به هم ریخته بودم به حدی که در عرض 2 هفته 10 کیلو وزن کم کردم ( البته این خوب بود ).  محیط شرکت و اون مسیر لعنتی واسم عذاب شده بود. خلاصه یه ترکمون کامل ! تا اونجایی که واسه تصدی خاطر رفتم بانجی جامپبنگ و 45 متر سقوط آزاد کردم !

اینام گذشت و زمستون اومد. بر عکس همه مردم ( کجای من مثل بقیه مردم آدمیزادی ِ ؟! ) زمستون واسه من بهترین فصل سال ِ و شادم هرچی باشه من یه بهمنی هستم !  البته جلسه های مشاوره هفتگی با یه روانکاو حرفه ای و دیدن استاد متافیزیکم خیلی کمک کرد خودمو جمع و جور کنم و حتی دوباره شروع کردم به کوه رفتن ودر آخر با یه پارتی و تولد و اینا سر و ته قضیه هم اومد و تو یه شاخه از همون شرکت قبلی دعوت به کار شدم ( که البته با خونه اون خانوم مانکن ِ 2تا کوچه فاصله داشت که باز میشد باهاش کنار اومد).

این یه جمع بندی کلی از سال 88 و میمونه چند تا نکته که واقعا جا داره یادم باشه همیشه :

* علیرضا هرچی هم سرش شلوغ باشه، واسه من از کار و زندگیش میزنه 2ساعت بشینه مخ منو بزنه که آروم باشم ( چاکریم داش علی ).

* از فرزام انتظار زیادی ندارم ولی وقتی ساعت 2 صبح میگه برم پیشش و تا 4 به زور چایی و سیگار میشینه باهام هم فکری میکنه و راه حل میده، انصافا مرام میزاره !

* امیر و آناهیتا که پایه کوه رفتن من شدن و کمک کردن دوباره از بودن تو اوج لذت ببرم (دوستتون دارم)

اینم دیگه یه سال بود که با خوبی ها ، بدی ها و البته با درس ها و تجربه های جدیدی که بهم داد رفت. نوروز همتونپیروز باد ( تولدتون هم همچنین !)

***** من یه وب جدید دارم مینویسم :قهوه، سیگار و شکلات تلخ . سر بزنید نظر بدید.

* من هنوز شب ها گوشیمو روشن میزارم، شاید . . .

/ 5 نظر / 11 بازدید
آتنا

پس باید درخواست کنیم که یکم زمستونشو بیشتر کنید!D:

میرا

عاشق این جمله آخری هستم. از آن چیزهاست که نوشتنش شجاعت می خواهد

راجر

البته شما سعی کن بخابی اینا همه برا بی خابی البته برا شما کلن سعی کن وول هم نخوری [عینک]

الناز

عشق زاییده تنهایی و تنهایی زاییده عشقه . . . خوبه که جریمه های زندگیتو می نویسی که باز تکرارشون نکنی[گل]

م

زندگی چشمه لذت است و آنجا که فرومایه آب می خورد چاه ها همه زهر آگینند.