امشب این دل من هوای غصه داره

دوست ندارم بنویسم  ولی چاره ای نیست ، دلم تنگه بدجوری هم تنگه

هنوز ۸ ساعت نگذشته ولی دارم دیوونه میشم ، همش دور خودم میچرخم ، اشک میریزم ، بغض راه گلومو بسته.

حتی نتونستم ازش خداحافظی کنم ، فقط همو بغل کردیم بدون حرف زدن و تو اون ۱ دقیقه  می دونستم که از همه دنیا واسم عزیز تره.

امروز کارن رفت ، رفت انگلستان تا بمونه ، رفت تا درس بخونه ، رفت تا سیل اشکهای من جای خنده هام رو بگیره.

با اینکه مرتب با هم دعوا می کردیم ، ولی وجودش یه نیمه از خودم بود ، از تمام چیزهای که من نبودم و سعی کردم باشه.

از ظهر تا حالا جلوی خودمو گرفتم نکنه مامان اشکهام رو ببینه ، ولی حالا که خوابیده ، میتونم با خیال راحت تا خود صبح گریه کنم . میدونم که خیلی مسخره به نظر میاد و به قول بعضی ها از یه پسر ۲۵ ساله بعیده . ولی اینا اشکه که می چکه رو کیبورد و من نه میتونم نه میخوام که جلوشو بگیرم. کار دیگهای از دستم بر میاد ؟

- بهش عادت میکنی ! - این حرفیه که از دیروز همه دارن بهم میگن .شاید هم درست باشه ، ولی من نمیتونم . مگه میشه بهش فکر نکرد ؟ مگه میتونم حتی یه لحظه فراموشش کنم ؟

یادمه پارسال که مامان داشت میرفت خیلی آروم تر بودم ولی الان این دل لعنتی چش شده ؟

کارن رفته یه جای بهتر ، که آیندشو بسازه ، و بر میگرده ، ۶ ماه یا ۱ سال دیگه ، شایدم من برم پیشش ، ولی تا اون موقع، ای خدا . . . . . .

حاضرم چشمام رو بدم ، تا اون همیشه سالم باشه

/ 3 نظر / 9 بازدید
سمي

سلام. بعد از مدتها آخرين خبري كه ازت داشتم اس ام اسي بود كه سركلاس زبان دستم رسيد و خط و نشون كشيده بودي واسه نظري كه يكي تو وبلاگت گذاشته بود و . . . امروز بعد يه عمر كلوبم رو چك مي كردم نقاشي تو ديدم گفتم يه سر هم به وبلاگت بزنم . بيخوابي زده به سرم و بيكاري ! به هرحال بابت كارن خوشحالم و تبريك ميگم شايد بهونه اي باشه كه تو هم بري . من كه نتونستم بفرستمت خوش باشي و سالم سمي

کارن رفت؟کارن کوچولو....حتما الان مردی واسه خودش....

فرنی

اصولا آدم وقتی داره از دلتنگی می‌میره دست به قلم می‌شه‍! یکی پیش آدمه، بعد یهو دور می‌شه! سخته خب! عادت، علاقه، دوست داشتن، آدنا رو وابسته می‌کنه، دل کندن سخت می‌شه، گریه جانشین می‌شه تا یه مدت، و دلتنگی همیشه... همونطور که به بودن با هم عادت می‌کنیم، به نبودن هم هم عادت می‌کنیم، هر چند نمی‌شه دلتنگ نشد... اما این سیر طبیعی دنیاس که عادت کنیم ... چه خوب که آدم این جور موقعا گریه کنه، چون ممکنه این گریه‌ها بعدا واسش بشه یه عقده! گریه ‌های مقدسی که به حذمت با هم بودنه! ... این مملکت واقعا جای هیچی نیست، خوشحال باش که یه کم خلاص شده از اینجا! ... مهم به یاد هم بودنه، حالا فرقی نداره که اینجا باشیم یا اون سر دنیا...