بازی سرنوشت ( شاید پست آخر )

امشب هم مثل هر شب رأس ساعت 12 رفتم فال روزم رو ببینم و بخوابم . این عادتی بود که یه دوست خوب قدیمی برام به یادگار گذاشت . 

فالم این بود : " دوباره دارد این ورق بر می گردد تو ناچار می شوی همان تجارب گذشته را تكرار كنیباید به نحوی ازاین مرحله عبور كرد كه دیگر برگشت ناپذیر باشد. " 

و عجیب تعبیر شد. 

میشه از زندگی گذشت ؟ دیگه از کجا عبور کنم ؟ 2 سال چشمم رو به روی دنیا بستم ، خودم رو از همۀ خوشی ها محروم کردم دنیای خودم رو ساختم. دنیایی که شادی و غم توش نبود ، کسی بهم نمی گفت این کارو بکن ، اون کارو نکن . 

واقعا اینی که ما توش گرفتاریم، اسمش زندگیه ؟  

مثل چند سال قبل که یک شب تصمیم گرفتم که دیگه نباشم، اما قسمتم این بود که بمونم و بازم تجربه کنم . این بار دیگه رفتنی در کار نیست. چیزی نمونده که بخوام بهش خاتمه بدم. 

همیشه میگن ، واسه زنده بودن ، زندگی کردن و خوش بودن بهونه لازمه. بهونه ای که حتی میتونه خوردن یه بستنی باشه. 

خوب دیگه ، بهونه ای هم نمونده. 

از یه چیزی خوشحالم. چیزای زیادی رو تجربه کردم، به خیلی از نهایت ها رسیدم. از لحظات نابی لذت بردم، آدمای خوبی رو شناختم. در کل زندگی خوبی داشتم. 

رو دیوار اتاقم همیشه یه نوشته بود که اونم به اصرار یکی برداشته بودم و همین باعث شد یه سری اتفاقات تکراری بیفته و تجربه های تلخ گذشته جلوی چشمم بیاد : 

qwwpcx.jpg

**دلبستگی باعث توقع میشه و توقع داشتن باعث نا امیدی ، پس تنها راه جلوگیری از نا امیدی ، اجتناب از دلبستگیه. 

یادمه اون قدیما تو یه کتاب خونده بودم : آدم دوستاش رو مثل لباس هاش عوض نمیکنه . ارزش یه دوست بیشتر از اینهاست . 

و شاید من دوست با ارزشی نبودم. 

پ.ن> اگه به این میگن زندگی، نخواستم. بخشیدمش به همۀ اونایی که از دست و پا زدن توش لذت می برن. 

این بار دیگه شوالیۀ تنها، سر تسلیم فرود میاره. یه نبرد نبود، کل جنگ رو باختم.

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
ساناز

چرا متن های گريه دار ميزاری اشک ما رو که در اوردی بيا سر بزن ببين چی به روزگار ما اوردی

ساناز

بيای ا ميخوام نظرتو بدونم

نگار

سلام نميدونم چی بگم ولی باهات موافقم ما زندگی نميکنيم اهنگ وبم و تقديم ميکنم به تو و مونا و سعيد خودم که تو بيمارستان و ازش بيخبرم نميدونم هنوز هست يا..................... کسری برای سعيد دعا کن خواهش ميکنم موفق و شاد باشی

فرنی

آخر سر له می‌شیم زیر باختن! باور کن که نابود می‌شیم! وقتی دیگه حتی زنده بودن و نبودن، غم و شادی و هزار تا چیز دیگه هیچ فرقی واست نداره، وقتی هیچ نقطه اتصالی بین تو و این دنیای لعنتی نیست... وقتی مسخره می‌شه این دنیا با تمام جزئیاتش، وقتی می‌خندی به یه مشت مردمی که خودشونم نمی‌دونن دنبال چی می‌گردن و هی با این دنیا کلنجار می‌رن... چه بی بهونه زندگی آدم مرگ‌آوره! هنوز زندگی کردن مفهومش نامعلومه، هر کی یه چی می‌گه... ولی خب، بعضیا هنوز معتقدن به این زندگیای پر روزمرگی ... هر چند فکر کنم زندگی اونا از زندگیای پر دیوونگی ما قابل ستایش تره... ... با اون جمله هیچ موافق نیستم، چون دلبستگی یه وقتایی اگه نباشه، خودکشی بیشتر جواب می‌ده... فکر کنم یه کوچولو دلبستگیای با ارزش لازمه ... همه باخت زیاد دارن، بی خیال دنیا بابا!