آخرش . . .

-آخه چرا بهم دروغ گفتی ؟!

- میخواستم هر چیزی بهت بگم جز این. گفتنش برام سخت بود. . .

- یعنی ارزش داشت این همه دروغ بهم بگی، منو عصبی کنی و به این روز بندازی ولی نگی هنوز حسام و دوست داری؟!

- آره ، واسم سخت بود، این هفته آخر وقتی زنگ میزد حس می کردم دارم بهش خیانت می کنم . . .

** یه چند تا دیالوگ دیگه تو همین مایه ها . . .

- کسری بازم منو میبری کوه ؟ * اینجا دیگه من کف کردم از تعجب *

و رسیدیم نزدیک خونشون و من برگشتم خونه

مکالمه بعدی ( آخر )چند تا جمله بیشتر نبود . جز تکرار حرفهای آخرش و جمله آخر من :

باشه یانا جان، امیدوارم با هم خوشبخت بشین و گوشی و قطع کردم.

خوب من باید این وسط به فنا میرفتم که یانا بفهمه و یادش بیاد که حسام و دوست داره ؟! خوب خوش به حال حسام lol

** یه خبر جالب : من قرار جمعه ساعت 10 از یه ارتفاع 50 متری بپرم پایین !

/ 0 نظر / 10 بازدید