چند قطره اشک ؟؟

* ساعت 19 ، یه کافی شاپ میدان هفت تیر

- نمیخوام آدمایی که دوست دارمو ذره ذره از دست بدم ، . . . ، حالا که رفتنت قطعی شده ، چه فرقی داره 1 روز دیگه یا 1 سال دیگه ، من نمیتونم ادامه بدم . . .

" حتی بدون خداحافظی از هم جدا شدیم . تنها کاری که کردم سکوت بود ، حرفی میشد زد ؟ آره میشد ولی نزدم ، حالا که داره میره دیگه چه فایده "

* ساعت 20 ، تو ماشین پیمان

- بچه ای ها ! این نشد یکی دیگه ، اینم 2هفته دیگه میره تو بقل ِ یکی دیگه نگران نباش

" اینا رو باید در مورد کسی بشنوم که 5 ماه تمام زندگی من بود ، 5 ماهی که به تمام 25 سال عمره من می ارزید "

* ساعت 22 ، کوهسار ، وقتی عصبی و ناراحتم ، مشروب هم روم اثر نداره ، از همیشه هشیار ترم . . .

* ساعت 23 ، خونه ، همه خوابیدن . تو اتاقم نشستم ، شمع با شعله ارزون ، من موندم تنها با یه آهنگ که آروم تو گوشم میخونه ، شاید چند قطره اشک از چشمی که مدتها بود خیس نشده بود و یه چوب خط که اضافه شد به تعداد اشتباهاتم . . .

/ 4 نظر / 9 بازدید
سودی یشم سیاه

سلام دیوونه شدی باز البته می دونم این دیوونه بازیها ماله یه روز نهایتا دو سه روزه بخند پسر خوب این خون چکیدن دیگه چه صیغه اییه ؟؟؟ تو وقتی خودت نمی خوای آدما رو نگه داری اون بدبختا چه کنن یه پیشنهاد از همین حالا یک ساعت فقط به آیندت فکر کن که می خوای چی کار کنی این که نشد زندگی به قول خودت هر روز با یکی بیا داستان منو بخون نظرم بده بخند .............خب خوش باشی

راز زندگی

به نظر خودت تقصیر کدومتونه؟ تو که میدونستی میری ولی دل بستی یا اون که میدونست میری و دل بست؟

سونیا

یعنی هنوز پسر عاشق پیدا میشه؟!! آخخخخخیییییییییییی

فرنی

فکر کنم بزرگترین مسئله زندگی تو، همین رو دست خوردناس! این رو دست خوردنا از طرف مقابل نیست، القایی از طرف خودته! چون همونجوری که قبلا هم گفتم، هیچ راه و چاه رو نشناختی... ببینم جا قحطه هی میری کوهسار؟