Cry me a RiveR

بعضی وقتها با تمام وجود ، از ته دل چیزی رو میخوای ، بدون اینکه از خود بپرسی که ظرفیتشو داری و یا بدون اینکه عواقب داشتنش رو درنظر بگیری !

آره بد وضعیه ، گیر کردم حسابی.

یه آدم حساس ، جاه طلب و کسی که همه چیزو واسه خودش میخواد .باید یاد بگیرم خیلی چیزهایی که میبینم ، به من مربوط نمیشه و نباید نسبت بهش عکس العمل نشون بدم . بعضی وقتها دلم میخواد جای آدمایی باشم که از زندگی تو دنیا ، فقط خوردن و نفس کشیدن رو میدونن !

با اینکه میدونم فهمیدن یک حقیقت ، باعث میشه چند هفته عذاب بکشم ، بازم میرم دنبالش و با اینکه میدونم به من ربطی نداره ، بهش فکر میکنم . کی من می خوام درست شم !؟

وقتی میدونم قراره برم ، دوستای جدید پیدا میکنم ، دوستایی که نخواسته بهشون وابسته می شم . کاش میشد همه پلهای پشت سر رو خراب کرد .

" من اگه گرفته ام ، اگه دل تنگم ، قصۀ امروز و دیروز نیست ، تو این 5-6 سالی که خودمو شناختم ، همیشه دنبال چیزی بودم که زندگیمو کامل کنه. اونقدر گشتم که هدفم رو گم کردم ... تبدیل شدم به یه آدم گیج ، سرگشته و پریشون و ... . همه چیزو امتحان کردم ، تنها سفر رفتم ، تنها زندگی کردم ، با دوستام تا جایی رفتم که کسی حتی جرأت تصورش رو هم نداره . ولی این دل آروم نمی گیره .

آره شاید عاشقم ، نه عاشق یه آدم ، عاشقی که هنوز معشوقشو پیدا نکرده و فقط میدونه که عاشقه.

و بدون اگه حتی یه روز بهت گفتم دوست دارم ، بدون دلم اونقدر بزرگه که تو و همه دوستایی که دارم توی قلبم هستی و اونقدر کوچیکه که از فشار یه غصه کوچیک ، میخواد بترکه " 

از طرف دیگه ، مثلا ترم آخرم و اگه گند نزنم این ترم از اون دانشگاه خراب شده ( جایی که بهترین و بدترین سالهای عمرم توش گذشت )  میام بیرون . حالا ارشد و کار به کنار .

به یه مثلا مهندس اعتماد میکنی ، پروژه پایانیتو انتخاب می کنی و وقتی میای سر انجام پروژه ، می بینی طرف خودش بلد نیست ! آخه من اینا رو به کی بگم ؟

به کی بگم چون امروز کارت ماشین همرام نبود ، مجبور شدم 20 تومن به یه افسر ( الگوی نظم و قانون !!! ) بدم تا ولم کنه !

کوهنوردا یه اصطلاح قشنگ دارن : " اگه میخوای خودکشی کنی و جرأتشرو نداری ، میتونی سعود کنی و امیدوار باشی  . . . "

 اینه که اسمش زندگیه ؟ نخواستم ! آخه به کی بگم که دیگه خسته شدم، دیگه بریدم ، نمی خوام ادامه بدم .

/ 3 نظر / 5 بازدید
ارغوان

سلام کسری عزیز متنی که نوشتی خوندم هنوز وقت نکردم بقیه نوشته هاتو بخونم. ولی حتما میخونم من یه اعتقادی دارم. شاید چون خودم تدریس میکنم این حس بهم دست داده و از بس شاگردام گفتن. که هرکس مرا چیزی بیاموزد مرا مرید خود کرده است. یادته بولینگ بازی میکردی- یه بار توپ رو میفرستادی و همه مهره ها میریخت- یه بارم یکیش میموند و دوباره میزدی- ولی به هر حال برنده بودی. زندگیم همینه. هیچوقت نگو خسته ام. وهیچوقت نخواه مثل کسانی باشی که ببخشید گوساله به دنیا اومدن و گاو از دنیا میرن. همیشه کسانی که بیشتر میفهمن بیشتر عذاب میکشن. و به نظر من این عذاب قشنگه.چون مثل این آدم خیلی کم پیدا میشه! یه کم رنگ نوشته هاتو عوض کن تا ببینی چقدر روحیه ات خوب میشه و کارشناسی قبول میشی! استاد خوب من!

ارغوان

آخ آخ ببخشيد اشتباه نوشتم کارشناسی ارشد قبول ميشی اونروز که امتحان داشتی ما خيلی برات دعا کرديم قراره ارشد قبول شدی به همه ما شام بدی ها. يادت که نرفته!

فرنی

به هم ریختن، معضل همه اونایی که مثه بقیه نیستن! دقیقا بعی حساتو داشتم، اینکه گاهی آرزو می‌کنم مثه همه اونایی که دارن مثه گوسفند زندگی می‌کنن زندگی می‌کردم، جای اونا باشم، بی خیال همه چی، بعد خودمو گم کنم بین همه مردم که دیده نشم، که راحت شم که اسمم بشه: یکی از عوام مردم! کلی می‌گردیم که بفهمیم آخرش که چی؟ تا کجا؟ به چی قراره برسیم؟ هدفی هست اصلا؟ گاهی پوچی مطلق محاصرمون می‌کنه، گاهی روانی می‌شیم، گاهی دوس داریم ته این بازی رو زودتر پیاده کنیم رو این زندگی لعنتی... انقد می‌گردیم دنبال مسر که مسر عادی هم گم و گور می‌شه اون وسطا... بعد ما می‌مونیم و یه مشت تشویش و پریشونی و حال بد که اصلن هیچیش معلوم نیست! بین در و دیوار و زیر سنگ و همه جا می‌گرده دنبال یه چی که وصلش کنه به این دنیا... دریغ! چون اونی که واصل ماس، خودمونیم... ولی تا اینو بفهمیم یه قرن از مرگمون گذشته به گمونم! بعضی وقتا هی می‌گردیم یکی رو پیدا کنیم که بهمون گوش کنه... کاش باشه نفری... چون ممکنه تا مرز خفگی آدم بره! یه کم فکر چاشنی زندگی...