خوشحالم

از دیرباز ، از آن زمان که اولین گل پرپر شد، از اولین اشکی که از گونه ای چکید، نفرت آغاز شد.

و لحظه ای که عشق در من مرد، آسمان گریست، شب سکوت کرد، زمان ایستاد و مرگ خندید.

با گامهای تخل زمان، عبور سخت ثانیه ها. . .

ولی زمین فراموش نخواهد کرد ، قدمهایی که بر سینه اش گذاشته شد.

انسان موجود غریبی ست ، عشق می ورزد ، با عشق خود زندگی میکند، آن را به نفرت بدل می کند و دوباره عشق می ورزد!

داستان همین بود ، زندگی ... مرگ و دیگر هیچ

/ 2 نظر / 5 بازدید
maral

چه متن آشنايی up کردم دوست داشتی يه سر بزن

فرنی

آدم کلا غلطای زیادی می‌کنه رو این زمین، بعد هی تکرارشون می‌کنه! این از شاخصه‌های بارز خنگ بودن ماهاس! البته اگه خنگ بودن تلقیش کنیم یه نمه بی انصافیه، چون سیر عادیه... مرز عشق و نفرت واقعا یه تار موئه! کلی نزدیکن به هم، کی تعادلشو حفظ کنه مهمه!